خورشیدک Khorshidak

سایت تخصصی ادبیات



نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

 

 




کلمات کلیدی :آپلود




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

 

آلبر کامو

 

 

آلبر کامو (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسندهٔ مشهور فرانسوی‌تبار و خالق کتاب بیگانه.

 

تولد و کودکی

آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکده‌ای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادری‌اش در الجزیره می‌رود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی به الجزایر آمده بودند.

کودکی کامو در یک زندگی فقیرانه‌ٔ طبقه‌ٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتدایی‌اش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد.

جوانی و خبرنگاری

کامو در طی سال‌های ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.

در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفه‌ٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بوده‌است تا گرایش سیاسی به نظریه‌های لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوه‌ای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶).

لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایان‌نامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.

او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوری‌خواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقاله‌های خود را به صورت اول شخص می‌نوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود.

در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد.

 

ازدواج

در ۱۹۳۴ با «سیمون‌های» ازدواج کرد که معتاد به مورفین بود. ازدواج آنها یک سال بعد در اثر خیانت سیمون خاتمه یافت. در ۱۹۴۰ با «فرانسین فور» ازدواج کرد.

 

میان‌سالی و ترک الجزایر

با نزدیک‌تر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.

او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.

در ۱۹۲۴ کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیسیفوس را منتشر کرد.

نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایش‌نامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامه‌هایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.

 

فعالیت بر علیه نازیسم و پایان جنگ

در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامه‌نگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.

در سال‌های پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافهٔ «فلور» در بلوار «سن ژرمن» پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستنسیالیسم سخنرانی کند.

رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروش‌ترین کتاب فرانسه شد.

در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد.

نمایش‌نامهٔ عادل‌ها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام شورشی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند.

در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقاله‌ای علیه کامو در مجله‌ای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.

در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.

 

فعالیت‌هایی برای الجزایر

در اوایل سال ۱۹۵۴ بمب‌گذاری‌های گسترده‌ای از جانب جبههٔ آزادی‌بخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسوی‌تبار بود ولی در عین حال هیچ‌گاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.

در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.

در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهده‌دار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.

کامو در آخرین مقاله‌ای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونه‌ای فدراسیون متشکل از فرهنگ‌های مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.

از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستان‌هایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایش‌نامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جن‌زدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.

سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد.

در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسنده‌ای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفته‌اند.

 

مرگ

مقبره آلبرکامو بعد از ظهر چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در ۲۴ کیلومتری شهر سانس در بزرگراه RN۵ حاشیهٔ دهکدهٔ پتی‌ویل نزدیک مونته‌رو یک خودرو فاسل-وگا از جاده منحرف می‌شود و به درختی می‌کوبد و تکه تکه می‌شود. آلبر کامو در صندلی عقب خودرو نشسته بود. اودر این سفر همراه خانوادهٔ دوست ناشرش میشل گالیمار بود.

 

زندگی ادبی کامو

در دوران جنگ کامو به عضویت سلول مقاوت فرانسه پیوست، و در آنجا بود که یک روزنامه زیرزمینی موسوم به مبارزه را به چاپ می‌رساند. این گروه بر علیه نازی‌ها مطلب می‌نوشت، و کاموس در آن لقب Beauchard گرفت. کامو در سال ۱۹۴۳ به عنوان ویراستار روزنامه انتخاب شد، و هنگامی که پاریس به دست متقین آزاد شد و گزارش آخرین نبردها را می‌داد. نهایتا وی در سال ۱۹۴۷ هنگامی که روزنامه به صورت تجاری درآمده بود از «مبارزه» کنار کشید. در همین دوران بود که کامو با ژان پل سارتر فیلسوف و نویسنده بنام فرانسوی آشنا شد. بعد از جنگ کامو یکی از دوستان سارتر شد و در پاتوق دوستان وی که Café de Flore نام داشت و در بولوار سن جرمن پاریس قرار داشت مکررا رفت و آمد می‌کرد. کامو همچنین به ایالات متحده آمریکا سفر کرد تا در مورد وجودگرایی فیلسوفان فرانسوی سخنرانی کند. هر چند او گرایش‌های چپ گرایانه داشت ولی به شدت به انتقاد از فلسفه و دکترین کمونیسم پرداخت و همین امر باعث فاصله گرفتن رفقای کمونیست وی از او شد و با گذشت زمان از سارتر هم فاصله گرفت. در ۱۹۴۹ بیماری سل او عود کرد و این باعث شد که دو سال را در انزوا زندگی کند. در ۱۹۵۱ The Rebel را منتشر کرد که در حقیقت تحلیل فلسفی شورش و اغتشاش و سرکشی و در معنای وسیع تر انقلاب بود که نشانه آشکار رد کمونیسم از سوی وی بود. این کتاب موجب آشفته شدن دوستان و هم قطاران و معاصران کامو جدایی نهایی وی از سارتر شد. پذیرش و قبول سخت کتاب یا به قول دیگر عدم پذیرش آن موجب نا امیدی کامو شد و بعد به جای آن به ترجمه نمایش نامه‌ها روی آورد. سهم و کمک برجسته کامو به فلسفه، در عقاید وی به پوچی متبلور شد هیچ انگاری. پوچی نتیجه میل‌ داشتن‌ انسان‌ها به روشنی‌، نظم‌ وترتیب‌ و مفهوم و معنا داشتن در داخل یک دنیا و شرایطی که هیچ کدام را فراهم نمی‌کند، شرایطی که وی در کتاب The Myth of Sisyphus از آن‌ها گفته‌است و آن‌ها را در کتاب‌های دیگر خود نیز انعکاس داده‌است. عده‌ای عقیده دارند که توصیف کامو به عنوان یک پوچ گرا صحیح تر از یک وجود گرا است. در ۱۹۵۰کامو خود را وقف حقوق بشر کرد. در ۱۹۵۲ او از کارش در یونسکو استعفا داد و علت آن پذیرش اسپانیا از طرف سازمان ملل بود، در شرایطی که اسپانیا تحت سلطه دیکتاتوری به نام ژنرال فرانکو قرار داشت. در سال ۱۹۵۳ او از معدود چپ گرایانی بود که به انتقاد از روش‌های اتحاد جماهیر شوروی پرداخت که یکی از آن‌ها سرکوب اعتصاب کارگران در شرق برلین بود. در ۱۹۵۶ نیز او به مخالفت با روش‌های مشابه شوروی در مجارستان پرداخت. او عقاید خود به آرامش‌ طلبی‌ و صلحجویی‌ را حفظ کرد و در همه جا به مخالفت با مجازات اعدام در سراسر جهان پرداخت. هنگامی که جنگ استقلال الجزایر آغاز شد، این مسئله به صورت یک مسئله غامض و غیر قابل‌ حل‌ برای کامو آشکار شد. او با pied-noirs هم دردی می‌کرد و از دولت فرانسه در رابطه با سرزمین‌های شمالی افریقا که به صورت کلنی‌های فرانسه درآمده بودند و اخیرا سر بر شورش و ظغیان گذارده بودند، حمایت کرد. سرزمین‌هایی که به صورت قسمتی جدایی ناپذیر از امپریالیسم جدید اعراب که توسط مصر رهبری می‌شد و تهاجم ضد غربی که توسط روسیه اداره می‌شد تا اروپا را احاطه کند و آمریکا را منزوی گرداند درآمده بود. او هرچند با خودگردانی و حتی با تشکیل فدراسیون موافق بود اما استقلال کامل را برنمی تافت، او معتقد بود که pied-noirs و اعراب می‌توانند در کنار هم زندگی کنند. در هنگام جنگ او از متارکه جنگ با غیر نظامی‌ها حمایت کرد که باعث در امان ماندن غیرنظامی‌ها می‌شد، مسئله‌ای که پذیرفته نشد به دلیل اینکه هر دو طرف جنگ آن را احمقانه نامیدند. دور از نظرها، او در حمایت از الجزایری‌های به زندان افتاده که محکوم به مرگ بودند کار محرمانه‌ای را آغاز کرد. از ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۶ او در L'Express به نوشتن پرداخت. در ۱۹۵۷ او برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد، نه به خاطر رمان The Fall، که درست یک سال قبل منتشر شده بود بلکه به خاطر نوشته‌هایش بر ضد مجازات اعدام در مقاله «Réflexions Sur la Guillotine». وقتی در دانشگاه استکهلم خطاب به دانشجویان سخن رانی می‌کرد به دفاع از موضع انفعالی خود در جریان جنگ الجزایر پرداخت و گفت که همیشه نگران مادرش بوده که در الجزایر زندگی می‌کرده. ظاهراً روشن فکران چپ گرای فرانسوی این مسئله را به عنوان بهانه‌ای دیگر برای از وجهه‌ عمومی انداختن‌ کامو استفاده می‌کردند. کامو در چهارم ژانویه ۱۹۶۰ در جریان یک سانحه رانندگی، در نزدیکی Sens در محلی به نام «Le Grand Frossard». راننده اتومبیل، هم ناشر کامو بود و هم دوست صمیمی او میشل گالیمار (Michel Gallimard) که او هم در این سانحه جان داد. کامو در گورستان لورمارن (Lourmarin) در منطقه واکلوز (Vaucluse) واقع در نزدیکی مرز فرانسه و ایتالیا در خاک فرانسه به خاک سپرده شد. دو فرزند دوقلو به نام‌های کاترین و جین از او باقی ماندند که اکنون حق چاپ انحصاری آثار پدر را در اختیار دارند.

منبع

1. زین میرویس، دیویدپ. کامو، قدم اول. ترجمهٔ روزبه معادی، نشر شیرازه، ۱۳۸۰، چاپ دوم.ISBN ۹۶۴-۶۵۷۸-۳۲-۲

2. http://fa.wikipedia.org








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

نگاهی به زندگی و آثار

انوره دو بالزاک Honore de BALZAC

 

 در سال 1799 در شهر تور /Tour  چشم به جهان گشود. او دوران کودکی و جوانی خود را در کتاب زنبق دره (le lys dans la vallee) شرح داده است. تحصیلات او در کلیسایی در شهر واندم /Vendomes  نزد کشیش های شهر و سپس در پاریس به انجام رسید. خانواده‌اش برای او پیشه‌ای قضایی در نظر داشتند؛ با وجود این به او دو سال فرصت دادند تا لیاقت خود را در نویسندگی نشان دهد. او در این مدت تراژدی کرامول /Cromwell  را نوشت. این کتاب که به شعر نوشته شده بود، مورد استقبال واقع نشد. او پس از این شکست به ادبیات پولساز (literature alimenteire) روی آورد و با نوشتن رمان‌های عامه‌پسند (romans noirs) زندگی ‌گذراند. در سال 1822 با زنی مسن‌تر از خود به نام مادام دوبرنی /Mma de BERNY که بالزاک برای او نام le Dilecta (محبوبم) را برگزیده بود آشنا شد. دوستی عمیق آن‌ها تا واپسین دم زندگی ادامه یافت. این زن تا پایان عمر (۱۸۳۶) در تمامی سختی ها به او را یاری رساند. در سال 1825 بالزاک برای سامان دادن به وضع مالی خود به کار انتشارات روی آورد. چاپخانه‌ای خرید. اما این تلاش بی ثمر جز سرخوردگی و غرق شدن هر چه بیشتر نویسنده در انبوه وام‌هایی که او را تا پایان عمر عذاب می داد نتیجه‌ای نداشت. موفقیت ناگهانی رمان شوان‌ها (les chouans) شکل زندگی او را دگرگون ساخت و سبب شد تا وی از آن پس زندگی سخت و لجوجانه‌ی خود را آغاز کند. در سال 1832 به سیاست روی آورد، زمانی به طرف افکار آزادی‌خواهانه کشیده شد و کمی بعد جذب عقاید سلطنت‌طلبانه و مذهبی (کاتولیک) گردید. اما وام‌هایش او را وادار به نوشتن رمان‌های پیاپی می‌کرد. تنها معدودی مسافرت، وقفه‌هایی در کارش پدید آورد. مکاتبات او با مادام هانسکا /Mme Hanska  - زنی لهستانی که نویسنده گاه با نام «بیگانه» از او یاد می‌کرد - از سال 1833 آغاز شد. بالزاک با او به سویس، لهستان و روسیه سفر‌ کرد. در سال 1850 مادام هانسکا بیوه شد و تصمیم گرفت با نویسنده که از مدت‌ها پیش دوست می‌داشت ازدواج کند. اما بالزاک که بیمار شده بود و توانش به پایان آمده بود چند ماه بعد در پاریس زندگی را بدرود گفت.

کمدی انسانی

کمدی انسانی (le comedie humaine که ممکن است الهامی از کمدی الهی دانته باشد) به نوشته‌های بالزاک گفته می‌شود که خود آن را در سال 1841 برای مجموعه‌ی آثارش برگزید. رمان‌های بالزاک تا سال 1841 فاقد ارتباط لازم بود، بدین سبب تصمیم گرفت شخصیت‌های رمان‌هایش را در داستان‌های دیگر نیز مطرح کند ( این شیوه جالب توجه برای نخستین بار در دست‌نوشته‌های رمان باباگوریو (le Pere Goriot) ( سال 1834) مشاهده می‌شود: اژن ماسیاک/ Eugene de Massiac همان اژن دوراستیناک/ Eugene de Rastignac رمان قبلی‌اش، پوست اندوه (le Peau de chagrin) است.

بالزاک طرح اولیه‌ی برگزیدن نام کمدی انسانی را برای آثار خود در نامه‌ای که به مادام هانسکا نوشت مطرح کرد. سپس در مقدمه‌هایی که فلیکس داون/ Felix Davin بر آثار او می‌نوشت به اطلاع عموم رسید. طرح بالزاک دارای وسعت خارق‌العاده‌ای است. او در سال1845 طرحی را تدوین کرد که شامل 137 اثر می‌شد؛ آثار به نگارش در آمده یا در دست‌ کار. (پس از مرگ تنها 91 اثر از او به جا ماند که شش اثر آن در فهرست تدوین شده‌اش نبود).

کمدی انسانی را می‌توان بدین گونه طبقه‌بندی کرد:

1- بررسی‌های اخلاقی

2- بررسی‌های فلسفی

شکل دیگر دسته‌بندی آثار بالزاک از این قرار است:

1- صحنه‌هایی از زندگی فردی (در داستان گوبسگGobeseck )

2- صحنه‌هایی از زندگی شهرستانی (در داستان اژنی گرانده Eugenie Grandet)

3- صحنه‌هایی از زندگی در پاریس (باباگوریو le Pere Gorio)

4- صحنه‌هایی از زندگی سیاسی (کاری سرّی Une tenebreuse affaire)

5- صحنه‌هایی از زندگی نظامی (شوان‌ها les Chouans)

6- صحنه‌هایی از زندگی روستایی (روستاییان les Paysans)

به عقیده  ژفروآ سن هیلر/ Geoffroy Saint-Hilaire نویسنده‌ی ناتورالیست 1844-1772، «بالزاک در نظر داشته دگرگون شدن انسان اجتماعی را تحت تاثیر محیط به تصویر کشد». والتراسکات/ Walter Scott 1832-1771 نویسنده‌ی انگلیسی که ارزش رمان را تا سطح فلسفه‌‌ی تاریخ ترفیع داد، می‌گوید: «بالزاک شیوه‌ای خاص در داستانسرایی بنا نهاد اما دریغ که به پیوند میان آثارش آن گونه که داستان کاملی را شکل دهد نیندیشیده بود.» او همچنین درباره‌ی آثار بالزاک می‌گوید: «[کار او] نوشتن تاریخ فراموش شده‌ی عرف و آداب بود. او در این راه از مورخان بسیاری [شخصیت‌های داستانی] سود ‌جست و در عین حال تا سطح اندیشه‌های اخلاقی و فلسفی درباره‌ی حیات اجتماعی اوج ‌گرفت.»

بالزاک اشتغال خاطر خود را نسبت به مسأله‌ی آموزش چنین بیان می‌کند: «من در روشنایی دو حقیقت جاودانه می نویسم: مذهب و سلطنت. دو ضرورتی که حوادث معاصر بیانگر آن‌ها هستند.»

امروزه دیگر ارزش کمدی انسانی به معتقدات مذهبی و سیاسی آن نیست بلکه در غنای خارق‌العاده‌ای است که آثار وی راجع به درهم‌ریختگی جامعه فرانسه از زمان انقلاب 1789 تا پایان  سلطنت ژوئیه، از فروپاشی و سپس بازسازی جزئی سلسله مراتب قدیمی، قدرت پول، اوج بورژوازی، ظهور سرمایه‌داری نو، لذت‌جویی به عنوان عامل تباهی جامعه و جاه‌طلبی افسارگسیخته، در خود دارد.

روحیه‌ی بالزاک، رمانتیک، افراط گرا و پرتباین است. او در تصویر کردن پدیده‌های اجتماعی، همان قدر مهارت دارد که در ساختن نمونه‌های فردی. نمونه‌هایی که قادرند با هویت حقیقی خود به رقابت برخیزند. بالزاک نوع تازه ای از رمان را به وجود آورد که به تصویر گری و توصیف واقعیت پرداخت. این واقعیت که به نام واقعگرایی ادبی (realism litteraire) شناخته شد برای چندین نسل به عنوان الگو باقی ماند.

واقعگرایی ادبی همچون هاله‌ای برای مدت زمانی، شکل اصلی هنر بالزاک را پنهان کرد. اما با اظهارنظرهای به موقع بودلر مورد توجه قرار گرفت. او می‌گوید: « من از این که این هاله‌ی پر شکوه،‌ وی را از نظر بینندگان پوشیده نگاه دارد تعجب می‌کنم. به نظر من امتیاز اصلی کار او همیشه در مشاهده‌اش که نگرشی سودایی است تجلی می‌یابد ... غیر ممکن است مسائل رمان را بدون رجوع به بالزاک بتوان بررسی کرد.»

نگاه بالزاک بسیار موشکافانه است. در مورد گوبسک رباخوار می‌نویسد: « خانه‌اش و او به هم شباهت دارند آن گونه که صدف و خانه‌ی سنگی‌اش» واقع‌گرایی بالزاک در این جا مبتنی بر پرداختن به شخصیت داستان از بیرون است. او برای خواننده، پیش از همه، پیکره‌ای مادی با شرح و بسط بسیار از جزئیات می‌سازد. لباس‌ها، چهره‌ها و ... شخصیت را آشکار می‌کند. حتی نام هایشان بامعناست.

هنگامی که بالزاک جغرافیای شهر را به یاد نمی‌آورد پیش از کار، موضوع را مورد مطالعه دقیق قرار می‌داد.

در کمدی انسانی گونه‌های مختلفی از شهرستانی‌ها و پاریسی‌ها را می‌توان یافت . منش‌هایی که به دقت رسم شده اند. این منش‌ها به حدی دارای خصوصیت‌های انسانی است که ارزش جاودانه می‌یابند. بالزاک به منش‌های اغراق‌آمیز علاقه‌ی خاصی دارد بخصوص به جاه‌طلبانی چون اژن دوراستیناک، لوسین دو روبامپره/ Lucien de Rubempre و یا ماجراجویانی مانند وترن/ Vautrin.

در کمدی انسانی، بالزاک با طرح پول به عنوان وسیله‌ی فشار به جامعه و پستی های بسیار دیگر، با طرح سوداگری‌ها و ورشکستگی‌ها و ... بدبینی خود را بیان می‌نماید.

کمدی انسانی داستان آداب و رسوم و خصلت‌های آدمی است که از خلال آن می‌توان اجتماع را از نظر باز ‌گذراند. بالزاک در این باره می‌گوید: «چنانکه جامعه‌ی فرانسه، تاریخ نگار باشد من منشی آنم».

با وجود آشفتگی‌ها و افراطی‌ها، بالزاک با کمدی انسانی بنایی از هنر واقعگرایی به جای ‌گذارد که با نوآوری و ژرف‌اندیشی و غنای رمانتیک، آن را برای تمام رمان‌نویس‌های معاصرش نمونه قرار ‌داد.

«یک نسل، نمایشی است با چهار یا پنج هزار شخصیت برجسته؛ این نمایش کتاب‌های من است».

زنبق درِّه

در این داستان، بالزاک طبیعت زنانه و شاعرانه‌ای را به تصویر می‌کشد. «مادام مرسف» شخصیتی الهام گرفته از دوستش «مادام دوبرنی» ، تعالی واقعی انسان را نشان می دهد. او به خاطر ایثار نسبت به خانواده‌ و عشقی که به «فلیکس دوواندانس» دارد می‌میرد. او تصور می‌کرد که می‌تواند آن مرد جوان را چون پسر خود دوست بدارد.

آرزوهای بر باد رفته

«لوسین دوروبامپره» شاعر جوان شهرستانی که می‌خواهد وارد دنیای روزنامه‌نگاری پاریس شود دچار شکستگی‌های پی در پی می‌شود و خود را در سلولی که در آن زندانی شده به دار می زند.

باباگوریو

در پانسیون غم‌انگیز «مادام وکر» موجوداتی رنگ ‌پریده و نحیف زندگی می کنند. اژن دوراستیناک دانشجوی فقیری که آرزو دارد ثروتمند شود. باباگوریو که به رنجی بزرگ مبتلاست. «مادام دوبوزه آن» دختر عموی راستیناک، راز باباگوریو را برا‌ی او آشکار می‌‌کند: او برای آن که دخترانش بتوانند ازدواج کنند به فلاکت افتاده است. «آناستازی» نجیب‌زاده «مسیو دو رستو» و «دلفین»، صراف یهودی «بارون توسن‌ژان».

 دامادهای باباگوریو حاضر نمی شوند او را ببینند، زیرا فقیر شده است. «وترن» به جوان بلندپرواز معامله‌ای پیشنهاد می‌کند که او برادر «ویکتورین تای نر» را که فردی ثروتمند است بکشد تا راستیناک بتواند با او ازدواج کند. از طرفی راستیناک عاشق زن «بارون نوسن ژان» می‌شود. «وترن» محکوم خطرناک در همان روزی که مردی برادر ویکتورین را می‌کشد از آن کار صرف نظر می کند.

 دو دختر باباگوریو می‌آیند تا از پدرشان یاری گیرند زیرا شوهرانشان از ماجرا خبردار شده‌اند. آن‌ها به شکل شرم‌آوری با هم مجادله می‌کنند و پس از آن باباگوریو می‌میرد. تنها راستیناک و دانشجوی پزشکی «بیانشون» آن‌جا حضور دارند.

اژنی گرانده

«مسیو گرانده»‌ که سابقاً بشکه‌ساز بوده، طی انقلاب، ثروت قابل ملاحظه‌ای به دست می‌آورد. او همراه همسرش، که او را بسیار می‌آزارد، خدمتکارش «نانو» و دخترش «اژنی» که مطیع اوست، با خست زیادی زندگی می‌کند. اژنی دلباخته‌ی پسر عمویش شارل می‌شود. پدر شارل پس از ورشکستگی خودکشی کرده است. اژنی تمام پس‌اندازش را به پسرعمویش می دهد تا او بتواند برای تجارت به هند و چین برود. سکه‌های گرانبهای طلایی که پدرش یک به یک به او داده است. پدر گرانده متوجه موضوع می‌شود و از کوره در می‌رود. اما از ترس مطالبه‌ی سهم ارث، مادرش با او آشتی می کند. سرانجام مادر می‌میرد و پس از آن گرانده در میان پول‌ها جان می‌سپارد. اژنی نامه‌ای از شارل دریافت می‌کند که او ثروتمند شده و از روی مصلحت ازدواج کرده است. اژنی با «گرشوی» پیر ازدواج می‌کند و پس از بیوه شدن ثروتش را وقف امور خیریه می‌نماید و با فقر و تنهایی روزگار می‌گذراند




کلمات کلیدی :آمدگان(داستان نویسی- خارجی) و کلمات کلیدی :نگاهی به




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

 

در باره کتاب جهالت : میلان کوندرا 

مترجم: آرش حجازی 

 ایرنا و یوزف، دو مهاجر چک‌ که‌ پس‌ از فروپاشی‌ بلوک‌ شرق، پس‌ از بیست‌ سال‌ به‌ کشور خود باز می‌گردند، در فرودگاه‌ پاریس‌ با هم‌ ملاقات‌ می‌کنند. ایرنا به‌ یاد می‌آورد که‌ زمانی‌ در جوانی، عاشق‌ یوزف‌ بوده. اما یوزف‌ هیچ‌ خاطره‌ای‌ از ایرنا ندارد. در خلال‌ این‌ ملاقات‌ عاشقانه، روشن‌ می‌شود که‌ حتا خودشان‌ هم‌ به‌ یاد نمی‌آورند که‌ بوده‌اند و اکنون‌ که‌ هستند.
پس‌زمینه‌ی ماجراهای داستان جهالت «نوستالژی» است: درد ناآگاهی. ایرنا و یوزف (دو شخصیت اصلی داستان) پس از یک مهاجرت طولانی به وطن باز می‌گردند و به یک‌دیگر برمی‌خورند. آن‌چه همواره در دوران مهاجرت آن‌ها را آزار می‌دهد «نوستالژی» است: دانستن این که از آن‌چه دور از آن‌هاست بی‌خبرند. کوندرا در این داستان گذری به داستان «ادیسه» می‌زند: "حماسه‌ای که بنیان‌گذار نوستالژی شد و در اوان زایش فرهنگ باستانی یونان به دنیا آمد. اولیس بزرگ‌ترین ماجراجوی تمام اعصار، به جنگ «تروا» رفت و ده سال جنگید و سپس شتافت تا به سرزمین مادری‌اش «ایتاکا» برگردد. اما دسیسه‌ی خدایان سفرش را طولانی کرد. 3 سال اول سفر پر از ماجراهای خارق‌العاده بود و سپس، به عنوان گروگان در کنار پری‌ای به نام «کالیپسو» سرکرد که چنان عاشق و گرفتار اولیس بود که نمی‌گذاشت او را ترک کند. در طول 20 سال غیبت اولیس اهالی ایتاکا (زادگاهش) خاطرات زیادی از او را در یاد نگه داشته بودند اما دل‌تنگش نمی‌شدند. در حالی‌که اولیس درد دل‌تنگی را احساس می‌کرد هر چند چیزی به یاد نمی‌آورد. "کوندرا با بیان این داستان این حقیقت را بیان می‌کند: "حافظه برای این که خوب عمل کند نیازمند تمرین مداوم و بی‌وقفه است، خاطرات اگر گاه‌گداری در گفت‌وگوهای میان دوستان برانگیخته نشوند، از بین می‌روند. هم‌وطنان مهاجری که دسته‌دسته جمع می‌شوند و داستان‌هایشان را تکرار می‌کنند مانع فراموشی آن‌ها می‌شوند. اما آن‌ها که هم‌وطنانشان را مرتب نمی‌بینند در فراموشی سقوط می‌کنند. اولیس هم هرچه بیش‌تر غم غربت می‌خورد، بیش‌تر فراموش می‌کرد. چرا که غم غربت فعالیت حافظه را تقویت نمی‌کند، خاطرات را برنمی‌انگیزد. به خودش اکتفا می‌کند، به احساس خودش."
اولیس پس از بازگشت به موطن خویش، خود را ناچار به زیستن با مردمی می‌بیند که هیچ چیز از آن‌ها نمی‌داند. اولیس که در 20 سال غیبتش به هیچ چیز جز بازگشت نیاندیشیده است، به محض بازگشت شگفت‌زده متوجه می‌شود که "جوهره‌ی زندگی‌اش، کانونش، گنجینه‌اش را در خارج از سرزمین مادری یافته است، در آن بیست سال جهان‌پیمایی."
ایرنا –شخصیت زن داستان- در ابتدای ورود به زادگاهش پس از بیست سال با ورق زدن سررسید حاوی نشانی‌ها، دوستان قدیمی خود را پیدا کرده و آن‌ها را ملاقات می‌کند. ایرنا با خود می‌اندیشد: " آیا می‌توانم خود را در خانه احساس کنم و دوستانی داشته باشم؟ " او به عنوان دختر جوان معصومی از آن‌جا رفته و اکنون یک زن بالغ برگشته است. زنی که زندگی‌ای پشت سر دارد، زندگی دشواری که به آن می‌بالد. می‌خواهد همان باشد که هست. ایرنا می‌داند که آن زن‌ها یا او را می‌پذیرند با تجربیاتی که در آن سال‌ها پشت سر گذاشته، با اعتقاداتش و با نظراتش، یا او را پس می‌زنند. با شناخت بر این‌که در موطنش شرابِ خوب نمی‌نوشند، بطری‌های بوردوی قدیمی سفارش می‌دهد و می‌خواهد با بهترین روشی که می‌شناسد مهمان‌هایش را غافلگیر کند. می‌خواهد جشن بگیرد و دوستی‌هایش را تازه کند. اما دوستانش ناآسوده بطری‌ها را نگاه می‌کنند و چیز دیگری سفارش می‌دهند. "او متوجه می‌شود که احمقانه چیزی را به نمایش گذاشته که به جای تازه کردن دوستی‌ها آن‌ها را از هم جدا می‌کند: غیبت طولانی‌اش، عادت‌های خارجی‌اش و اعتماد به نفسش. دوستان قدیمی او نیز به دوران غیبت او بی‌توجهی نشان می‌دهند چون می‌خواهند این بیست سال زندگی او را قطع و جدا کنند. انگار می‌خواهند گذشته‌ی دورش را به زندگی کنونی‌اش بخیه بزنند. انگار که ساعدش را قطع کنند و دست را مستقیم به آرنج بچسبانند. انگار که ساق پایش را قطع کنند و زانو را به مچ پا پیوند بزنند."
بعدها ایرنا برای دوست فرانسوی‌اش چنین سخن می‌گوید: "می توانم دوباره در میان آن‌ها زندگی کنم اما به شرط آن که همه‌ی آن چیزهایی که با تو، با شما، با فرانسوی‌ها تجربه کرده‌ام، در یک مراسم مقدس دود شود و آن زن‌ها (دوستان هم‌وطنش) جام‌های آب‌جو را بالا بگیرند و با من آواز بخوانند و دور این توده‌ی آتش برقصند. برای این‌که مرا ببخشند، برای این‌که پذیرفته شوم، تا دوباره یکی از آن‌ها باشم، این بهایی است که باید بپردازم."
«جهالت» سرشار از لحظاتی است که در آن قهرمان‌های داستان، اولیس‌وار، غم غربت را در وطن احساس می‌کنند.
یوزف – شخصیت مرد داستان – پس از بازگشت به وطن به گورستان شهر زادگاهش می‌رود. همان‌جا که سی سال قبل تابوت مادرش را دیده است. تعداد نام‌های جدید روی سنگ قبر گیجش می‌کند و متوجه می‌شود که برخی از نام‌ها به اشخاصی تعلق دارند که تا آن زمان گمان می‌کرد زنده‌اند. آن مردگان او را آزار نمی‌دهند. آن‌چه آزارش می‌دهد این است که هیچ خبری از مرگ آن‌ها دریافت نکرده است. او به این حقیقت تلخ پی می‌برد که فقط برای احتیاط نبوده است که از نوشتن نامه برای او دست کشیده‌اند: او از نظر آن‌ها دیگر وجود ندارد.
هر دو قهرمان داستان پس از بازگشت متوجه می‌شوند که جهل ناشی از نبودن بین هم‌وطنان همانند دردی آن‌ها را وادار به ترک وطن می‌کند. آن‌ها متوجه می‌شوند که مدت‌هاست که مرده‌اند و حتی زبان و فرهنگ دوستان و هموطنان قدیمی برایشان دور و ناآشناست. مهاجرت آن‌ها را از ریشه دور کرده است و حافظه یاری‌شان نمی‌دهد.
«جهالت» پیوسته در حال پرسیدن این سؤال است: آیا بازگشت به وطن تنها راه حل غلبه بر نوستالژی غم‌انگیز غربت است؟

هانیه عقیقی 






کلمات کلیدی :نقد و کلمات کلیدی :نقد داستان و کلمات کلیدی :نگاهی به




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

 

یادداشتی درباره رمان هویت نوشته میلان کوندرا

 

نام مرا صدا بزن / مهسا علی بیگی

میلان کوندرا، نویسنده چک، متولد 1929 است. کوندرا پس از اتمام تحصیلاتش، در دانشکده فیلم آکادمی هنرهای نمایشی پراگ به تدریس مشغول شد. وی تا 1953 و پیش از نگارش کتاب «عشق‌های خنده‌دار» دو مجموعه شعر به نام‌های «انسان، بوستان پهناور» و «تک‌گویی» و چند نمایشنامه منتشر کرد، اما با « عشق‌های خنده‌دار» به رمان‌نویسی روی آورد و به گفته خودش، نثرنویس شد. با اشغال چکسلواکی توسط شوروی در 1968 انتشار کتاب‌های کوندرا و عرضه آنها در کتابخانه‌ها ممنوع و سمت استادی دانشکده سینما از او گرفته شد. میلان‌کوندرا در 1975 به فرانسه مهاجرت کرد و رمان‌های بعدی او در این کشور و به زبان فرانسوی نوشته شده. از کوندرا آثاری چون «شوخی»، «عشق‌های خنده‌دار»، «زندگی جای دیگری است»، «خنده و فراموشی»، «جاودانگی»، «جهالت»»، «بار هستی» و «هویت» به فارسی ترجمه شده است.
میلان‌کوندرا نویسنده‌ای مدرن محسوب می‌شود، چرا که رمان‌های او هم از لحاظ محتوا و هم فرم امروزی هستند. او در کتاب‌هایش انسان‌های عصر ما را به تصویر می‌کشد. شخصیت‌های کوندرا آدم‌های تنهای پس از صنعتی شدن جوامع هستند که با تأثیراتش دست و پنجه نرم می‌کنند. از طرف دیگر، کوندرا به نسبی‌گرایی پایبند است. او در رمان‌هایش به شدت از بیان یک ایدئولوژی مشخص دوری می‌کند و معتقد است که وظیفه نویسنده نوشتن داستان است، نه بیان یک تز. به همین دلیل، کوندرا به هیچ وجه دنبال رسیدن به نتیجه‌ایی اخلاقی در رمان‌هایش نیست گرچه خواننده هوشمند معمولاً پس از پایان داستان به این نتیجه می‌رسد.
میلان‌کوندرا، همچنین، در نوشته‌هایش آثار تحولات سیاسی نیمه دوم قرن بیستم بر انسان معاصر و مخصوصاً تأثیر ایدئولوژی توتالیتر شرق بر کشورهای اروپای شرقی را به خوبی به تصویر می‌کشد. البته آنچه داستان‌های کوندرا را از آثار دیگر نویسندگان سیاسی جدا می‌کند تأکیدی است که او بر مشابه بودن قوانین حاکم بر زندگی خصوصی افراد با حیات سیاسی جوامع دارد. وی در مصاحبه‌ای که در 1980 انجام داده است می‌گوید: «متافیزیک انسان در محدوده شخصی و عمومی به یک صورت است…. هر روز بدون اینکه توجه بکنیم سیاستمداران متافیزیک زندگی خصوصی را روشن می‌کنند و زندگی شخصی متافیزیک سیاست را روشن می‌کند.»
به علاوه، بیان سیاسی کوندرا طنزآمیز است. طنز یکی از ویژگی‌های اساسی کار او محسوب می‌شود. وی درباره طنز می‌گوید: «طنز تنها شراره‌ای گذرا نیست که سر بزنگاه یک وضعیت کمیک یا یک داستان مضحک لحظه‌ای پدیدار می‌شود تا ما را به خنده بیندازد. پرتو نور آن بر سراسر چشم‌انداز گستره زندگی می‌تابد.» خود کوندرا هم در خلق طنز به همین قانون تأسی می‌جوید. لبخندی که در پی خواندن موقعیت طنز بر لبان خواننده آثار کوندرا نقش می‌بندد در نتیجه کشف بعدی واقعیت هستی بشر است که با موشکافی و ریزبینی تصویر شده است و چه بسا این لبخندی تلخ باشد.
رمان‌های کوندرا ساده و در عین حال پرسش برانگیزند. میلان‌کوندرا می‌گوید: «یک رمان هیچ چیز نمی‌گوید، یک رمان جست‌وجو می‌کند و سؤال مطرح می‌کند…. رمان نویس به خواننده می‌آموزد به دنیا به چشم یک سؤال بنگرد.»
«هویت» از جمله رمان‌های کوندرا است که خواندنش یکی از جدی‌ترین سؤالهای زندگی در دنیای معاصر را پیش می‌کشد. رمان «هویت» داستان زن و شوهری فرانسوی است. زن داستان، «شانتال»، روزی جمله‌ایی را بر زبان می‌آورد که نقطه عطف داستان می‌شود و اتفاقات بعدی را رقم می‌زند. شانتال به همسرش، «ژان‌مارک»، می‌گوید: «در جهانی زندگی می کنیم که مردان دیگر برای دیدن من سر بر نخواهند گرداند.»
از آن پس، شانتال نامه‌هایی دریافت می‌کند که در آنها ناشناسی به او ابراز
علاقه می‌کند. شانتال ابتدا از حضور کسی که او را می‌شناسد و کارهایش را زیر نظر دارد رنجیده می‌شود، اما رفته رفته تحت‌تأثیر نامه‌های عاشقانه قرار می‌گیرد و رفتارش تغییر می‌کند. شانتال ابتدا دو حدس اشتباه درباره نویسنده نامه‌ها می‌زند، اما پس از دقت در محتوای آنچه به دستش رسیده است متوجه می‌شود که شوهرش برای او نامه می‌نویسد. در پی این کشف، شانتال شوهرش را ترک می‌کند و به لندن می‌‌رود. ژان‌مارک هم به دنبال او می‌رود. اتفاقاتی که در لندن روی می‌دهد در کتاب به یک رویایی تصویر شده که در آن شانتال در یک میهمانی عیاشی شرکت کرده، اما در انتهای ضیافت میزبان زندانی‌اش می‌کند و نمی‌تواند از آنجا رها شود و پایان کتاب را نویسنده با این سؤال که چه کسی این رؤیا را دیده است به پایانی باز تبدیل می‌کند.
در فصل چهل و ششم «هویت» می‌خوانیم: «تصویر ضیافت عیاشی از دیرباز ذهن شانتال را در رؤیاهای درهم و مغشوشش، در خیالپردازی‌هایش و حتی در گفت‌وگوهایش با ژان‌مارک به خود مشغول می‌کرد، زیرا ژان‌مارک روزی به او گفته بود که چگونه می‌توان صحنه یک ضیافت عیاشی را در نظر مجسم کرد که در پایان آن مهمانان خوش‌گذران به حیواناتی که ادای آنان را درمی‌آورند، مبدل می‌شوند.» این ضیافت عیاشی با ویژگی‌هایی که کوندرا برای آن بر می‌شمارد بسیار به آنچه ما دنیای مدرن می‌شناسیم شبیه است، مجلس پر زرق‌و‌برقی که شانتال برای فرار از آن احتیاج به یادآوری نام خود دارد، اما نمی‌تواند.
مدرنیسم روندی بود که با بازاندیشی در تفکرات غالب اروپای قرون وسطی به انسان جایگاهی ویژه در شناخت جهان داد. این اندیشه که انسان می‌تواند با عقل خود همه چیز را بشناسد واکنشی بود در برابر سلطه هزارساله کلیسا که یگانه آگاهی مشروع را آگاهی عالمان دینی می‌دانست. عقل‌گرایی مدرن هر چیز غیرعقلی را به حاشیه راند. همه کلیت‌ها از قبیل دین زیر سؤال رفت و بنابراین، اخلاقیات دینی پشتوانه خود و مطلق بودنش را از دست داد. تا پیش از دوران مدرن، انسان جزئی از کل نظام هستی شناخته می‌شد، اما توانایی‌ای که مدرنیته به خرد انسان داد او را بالاتر از نظام هستی و در مقام شناسنده قوانین حاکم بر زندگی قرار داد. همه اینها، به علاوه تأکیدی که مدرنیسم بر فردگرایی داشت، انسان مدرن را تنها کرد و این تنهایی مدرن اضطراب مدرن را در پی داشت. از طرف دیگر، پیدایش سرمایه‌داری انسان را در دایره‌ای از نیازهای کاذب اسیر کرد و هر روز او را از خود واقعی‌اش دورتر ساخت.
با نگاهی دقیق به آنچه کوندرا درباره این عیاشی در هویت می‌گوید می‌توان به پرسشی که کتاب قصد مطرح کردنش را دارد، پی برد: آیا انسان در جهان معاصر تنها نیست؟ آیا زندگی مدرن با نابود کردن امور مطلقی چون دین و اخلاق آدمی را در یک میهمانی آراسته به تجملات سرمایه‌داری رها نکرده است؟ چه چیزی می‌تواند هویت واقعی افراد را به آنها باز شناساند و از حیوان شدن آنها جلوگیری کند؟ چه کسی نام ما را صدا خواهد کرد؟
در فصل اول «هویت» کوندرا با اشاره‌ای ظریف خواننده را با این سرگشتگی و تنهایی آشنا می‌کند. شانتال برای غذا خوردن وارد رستورانی می‌شود. پیشخدمت‌های رستوران در حال صحبت کردن درباره برنامه‌ایی تلویزیونی به اسم «گمشدگان» هستند، برنامه نام افرادی را که گم شده‌اند عنوان می‌کند و از بینندگان می‌خواهد اگر خبری از آنها دارند اعلام کنند. این گم شدن مفهومی است که شخصیت‌های داستان کوندرا در طول داستان با آن گلاویز می‌شوند و انگار هیچ راهی برای فرار از آن نیست.
کوندرا علاج‌ ناپذیری این درد را با جملاتی که درباره دوستی ژان‌مارک و فردی به نام «ف» می‌گوید نشان می‌دهد. ف که دوست صمیمی ژان‌مارک است، در جایی که باید، از وی دفاع نکرده است. ژان‌مارک از او می‌رنجد، اما بعد از مرگ ف با جملاتی که می‌گوید دوستی مدرن را از معنای رفاقت کلاسیک دور می‌کند: «… دوستی تهی شده از محتوای سابقش امروز مبدل به قرارداد احترام متقابل و به طور خلاصه، مبدل به قرارداد رعایت ادب شده است. پس بی ادبی است که از دوست چیزی بخواهیم که او را به زحمت اندازد یا برایش ناخوشایند باشد.»
حتی رابطه‌ای قوی‌تر از دوستی، زناشویی، هم نمی‌تواند فرد را به جایی پایبند کند و اضطراب و تنهایی ناشی از بی‌اعتمادی را از وی بگیرد. دغدغه‌ای که از ابتدای داستان در ذهن ژان‌مارک می‌گذرد این است که نکند روزی دیگر شانتال را نشناسد. شانتال بارها به ژان‌مارک گفته است که چهره‌اش در محل کار با آنچه شوهرش از وی می‌داند، متفاوت است و این دو چهرگی را از ویژگی‌های خود معرفی می‌کند.
با وجود این، کوندرا عشق را مایه دلگرمی می‌‌داند. رابطه عاطفی‌ای که بین شانتال و ژان‌مارک وجود دارد باعث می‌شود که ژان‌مارک به دنبال شانتال به لندن برود. در تصویر زندانی که پس از میهمانی برای شانتال ایجاد شده می‌خوانیم: «آنان می‌خواهند خویشتن وی را از او بگیرند! سرنوشتش را از وی بربایند! اسم دیگری بر او می‌نهند و سپس در میان افراد ناشناسی که هرگز نمی‌تواند خود را به آنان بشناساند، رهایش می‌کنند. برای بیرون رفتن از اینجا دیگر امیدی ندارد. درها میخکوب شده‌اند. باید با فروتنی از آغاز، آغاز کند و آغاز همانا نام اوست.» و در ادامه می‌خوانیم: «فکر مردی که او را دوست دارد دگرباره پدیدار می‌شود. اگر اینجا بود او را به اسمش می‌نامید.» شاید عشق بتواند نام ما را صدا بزند و هویت از دست رفته‌مان را بهمان برگرداند.


ماهنامه سپیده دانایی




کلمات کلیدی :نگاهی به و کلمات کلیدی :نقد و کلمات کلیدی :نقد داستان




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

 

 


نگاهی به رمان بارهستی اثر میلان کوندرا
سبکی و سنگینی بار هستی
 
رمان بار هستی نوشته میلان کوندرا نویسنده مطرح اهل چک یک رمان فلسفی است که کوندرا در آن به موضوع هستی بشر می پردازد. شخصیت های اصلی این رمان عبارتند از: توما یک پزشک که از همسر اول خود جدا شده ، ترزا که بعدا به همسری توما در می آید، مادر ترزا ، سابینا دوست توما که نقاش است ، فرانز دوست سابینا و کارنین سگی که توما به ترزا می دهد. زمان ها در این رمان غیر خطی پیش می روند بطوری که کوندرا ابتدا درباره آشنایی ترزا و توما می نویسد و بعد از چند قسمت مفصل از داستان که به شرح ماجراهای آنها می پردازد داستان را به چگونگی تولد یافتن ترزا و نیز سالهای سختی که با مادرش برای بزرگ کردن برادرها و خواهرهایش گذرانده برمی گرداند. کوندرا مطرح می کند که طبق عقیده نیچه بازگشت ابدی در تکرار شدن ماجراها و اتفاقات است و اگر آنها تکرار نشوند ابدی نخواهند شد. اگر چه آشنایی توما با ترزا بر حسب یک اتفاق ساده رخ داده است اتفاقی که اگر همان یک بار پیش نمی آمد چون تکرار نشدنی بود مسلما به آشنایی آن دو منجر نمی شد و ارزش این آشنایی به همین اتفاق مطلق است .
    بار هستی که در این رمان مطرح است بار روح آدمی است . دو مفهوم سبکی و سنگینی از اهمیت خاصی برخوردار است که به تضاد فلسفه پارمنیدس و موسیقی بتهوون مربوط می شود. در حالی که پارمنیدس تحسین کننده سبکی در زندگی است موسیقی بتهوون تایید بر اهمیت و ارزش سنگینی روح دارد که یک ضرورت بشری است . دلهره هایی که ترزا از خیانت های مداوم توما به او دارد سبب ایجاد دلرحمی و همدلی در توما می شود و سنگینی در روح او ایجاد می کند. کوندرا در این رمان می گوید که سبکی روح باعث دور شدن بشر از زندگی زمینی و جدا شدن او از زمین و سنگینی روح او سبب زمینی تر شدن او می شود. تمایل افراد بشر به این است که عشق خود را چیزی دارای سنگینی در زندگی ببینند که بدون عشق زندگی ممکن نیست .
    بی وفایی های توما اضطراب ترزا را تبدیل به رنج های پیاپی در کابوس های شبانه اش می کند که با ترس از دست دادن توما درآمیخته است . تاثیر جنگ روسیه و چکسلواکی در سال 1968 و اشغال این کشور توسط روس ها از دیگر مواردی است که کوندرا بطور عمده در فضای ذهنی داستان آن را پرداخته است . مردم چک برای ثبت تجاوز وحشیانه روس ها به کشورشان از آنها عکس می گیرند و ترزا هم با گرفتن عکس از سربازان روسی سعی در ثبت وقایع آن سال دارد.
    در ادامه داستان کوندرا با نوشتن فرهنگ کلمه های نامفهموم در سه بخش به تفاوت ذهنی سابینا و فرانز می پردازد. زن بودن از نظر سابینا اختیاری نیست و چون بدون اراده خودش زن خلق شده نه آن را مایه افتخار می داند نه باعث شرمندگی و عصیان زنانه را نکوهش می کند اگر چه آنچه از شخصیت زن در ذهن فرانز است مادرش است و او روحا به مادرش وابستگی شدید دارد. او به زن بودن مادرش احترام می گذارد. در دوازده سالگی اش پدرش او و مادرش را ترک می کند ولی مادرش با کلمات سنجیده این اتفاق را از او پنهان می کند. خیانت دومین کلمه یی است که در ذهن سابینا و فرانز متفاوت است . سابینا که به دلیل مخالفت پدرش از دوستی با عشق دوران نوجوانی اش بازمانده خیانت را عادی می داند اما فرانز خیانت را نکوهش می کند و با پرداختن به مفهوم وفاداری سعی در جلب زن جوان برای ماندن با او دارد. علاقه فرانز به موسیقی و بی علاقگی سابینا به آن از دیگر اختلاف های فکری آنهاست . سابینا زندگی را به معنی دیدن می داند که مرزی برای روشنایی وجود دارد و در آن سوی این مرز زندگی به پایان می رسد. او تاریکی زمانی که چشمانش بسته است را لایتناهی نمی داند بلکه نفی آنچه دیده می شود
    و راهی برای دوری کردن از دیدن می داند. فرانز برعکس سابینا درباره روشنایی واقعیت گراست . او منبع روشنایی را یک لامپ یا یک نورافکن می داند. او وقتی چشمان سابینا بسته است این تاریکی را لایتناهی می داند زیرا برایش تاریکی حد و مرز ندارد. از دیگر موارد اختلاف سلیقه آنها درباره رژه و راهپیمایی است . سابینا از تظاهرات دانشجویی به قدری متنفر است که برای فرار از آن در دستشویی پنهان می شود در حالی که فرانز مشتاقانه در این راهپیمایی ها شرکت می کند. فرانز، بودن با دیگران در این راهپیمایی ها را واقعی می داند و سر و کله زدن با کتاب هایش در کتابخانه ها را غیر واقعی می پندارد در حالی که زندگی واقعی او در مطالعه بی وقفه می گذرد. درباره زیبایی نیویورک نیز آنها اختلاف نظر دارند. فرانز زیبایی نیویورک را که از تجمع ساختمان های نازیبا به وجود آمده غیر ارادی می داند که زادگاهش سویس را به یادش می آورد. نیویورک برای فرانز دورنمایی از اروپاست اما سابینا این زیبایی را تصادفی می داند درست مثل تابلوهایی که نقاشی می کند و بطور تصادفی و اتفاقی رنگ روی تابلوها می ریزد و زیبایی خاصی به آنها می دهد. درباره وطن سابینا نیز آنها نظرات م
    تفاوتی دارند. فرانز کشور چک را که زیر یوغ روسها در آمده کشوری سحرآمیز می داند و برایش آنچه سابینا از مواجه شدن با مرگ برای دفاع از وطن تعریف می کند شکوه سرنوشت بشر را تایید می کند اما برای سابینا هیچ چیزی در این فاجعه زیبا و باشکوه نیست . برای او این تجاوز وحشیانه به خاک کشورش غیرقابل تحمل است و تنها کلمه افسانه یی که در ذهنش می چرخد کلمه گورستان است . برای سابینا دور شدن از ناراحتی اشغال وطنش توسط روسها فقط با رفتن به گورستان های خارج از شهر که با گلها تزیین شده و شبها شمع در آنها روشن بود و زیبایی خاصی داشت ممکن بود. این شادی به گورستان این نمود را می داد که مرده ها مثل کودکان به رقا آمده اند. او آن گورستان ها را زیبا می یافت درحالی که برای فرانز گورستان فقط جایی آکنده از استخوان و سنگ بود. در ادامه داستان تناسب قدرت بین زن فرانز و سابینا در مجلس مهمانی عصرانه که ترتیب داده بودند مشخا می شود. زن فرانز با صراحت مدالی که سابینا خودش ساخته و به گردن آویخته زشت می داند و این را با صدای بلند بین مدعوین می گوید تا همه دریابند که او از سابینا قدرتمند تر است و اجازه اظهار نظر در هر موردی را دارد. در بخش
    پایانی فرهنگ کلمه های نامفهوم نویسنده به وصف کلیسای جامع آمستردام می پردازد و از نمای درونی آن که معماری گوتیک دارد می نویسد. سابینا و فرانز داخل این کلیسا هستند. زیبایی کلیسا برای سابینا مثل جهان فراموش شده است که ستمگران آن را به خطا از یاد برده اند. برای فرانز زیبایی کلیسا با جاروی جادویی هرکول که آن را روفته هماهنگی دارد و به او این امکان را می دهد تا کنفرانس ها گفت وگوهای زندگی با زنش و همه سخنان بی فایده را از زندگیش پاک کند.
    کوندرا در این رمان از کمونیست های چک انتقاد می کند و معتقد است که چون آنان باعث بدبختی مردم چک شده اند بهتر است مثل ادیپ خود را نابینا کنند. توما شخصیت اصلی رمان با انتقاد از کمونیست های چک متنی را در یک مجله منتشر می کند که موجب برکنار شدنش از شغل پزشکی می شود و مجبور به انتخاب شغل شیشه پاک کنی برای مغازه ها می شود.
    کوندرا موسیقی بتهوون و تفکر پارمنیدس را در بخشی دیگر از رمان با هم مقایسه می کند و می نویسد که بتهوون عبارت ضروری است را که معنای جدیت تصمیم گیری را نشان می دهد در موسیقی اش به صورت کوارتت جدی در آورده و درواقع سبکی را به سنگینی تبدیل کرده است . این تبدیل به نظر پارمنیدس تبدیل مثبت به منفی است . علاقه توما به پزشکی یک ضرورت درونی است . جراحی برای او فراسوی ضروری است می باشد یعنی یک تعهد اجباری و سنگین است . پسر توما و یک روزنامه نگار از توما خواستند که بیانیه یی برای دفاع از زندانیان سیاسی امضا کند اما او از این کار سر باز می زند. کوندرا نگارش رمان را اعترافات نویسنده نمی داند بلکه جست و جو و کاوش زندگی بشری می داند که در دام جهان گرفتار است . از نظر کوندرا تاریخ کشور چک و نیز تاریخ اروپا تکرار نمی شود بنابراین سبک است مثل گرد و غبار که در هوا ناپدید می شود.
    رمان بار هستی شامل مفاهیم فلسفی عمیقی است که کوندرا با دقت و ظرافت در شخصیت های داستان به آنها پرداخته است . مقایسه سنگینی و سبکی در بخش های مختلف داستان نشان دهنده اهمیتی است که وی به این مفاهیم داده است . برداشت روانشناختی نویسنده از هر یک از شخصیت های داستان در این مقایسه ها نمود می یابد. در واقع بررسی زندگی شخصیت های این داستان بدون این مفاهیم امکان ندارد و این فرق اصلی این رمان را با آثار ادبی دیگر نویسندگان جهان بخوبی نشان می دهد. علاوه بر شخصیت های داستان مکان های داستان هم معنای خاصی در خود دارند. گورستان برای سابینا جایی برای دور شدن از ناراحتی اشغال وطنش است و کلیسا را مکانی جذاب می یابد که در حکم جهان گمشده است .
    رمان بار هستی از پیوند خوردن شخصیت ها با مفاهیم فلسفی که در آنها درونی شده تصویری زیبا و عمیق از هستی بشر را نشان می دهد و این تصویر در خلال جنگ روسیه با چک و مشکلاتی که شخصیت های داستان گرفتار آنها می شوند به ذهن خواننده منتقل می شود.
    کوندرا زمان رمان را از حالت خطی در آورده و پس از اعلام خبر مرگ توما و ترزا توسط پسرشان به سابینا مجددا زندگی توما و ترزا قبل از مرگشان را به تصویر کشیده اما این بار زندگی آن دو در روستا می گذرد. اگر چه رمان بار هستی از مفاهیم فلسفی برخوردار است اما سبک نگارش رمان پیچیده نیست و زمان حوادث و شخصیت های داستان باعث پیچیده شدن محتوای آن نشده است .

* منبع : بار هستی میلان کوندرا ترجمه پرویز همایون پور نشر قطره چاپ پانزدهم 1384 تهران .
 ترانه جوانبخت




کلمات کلیدی :نقد و کلمات کلیدی :نقد داستان و کلمات کلیدی :نگاهی به




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

 

گفت وگو با میلان کوندرا

 
بررسی رمان « خنده و فراموشی»


میلان کوندرا را به حق جایگزین کافکا می‌دانند. کوندرا، نویسندة بزرگ چک‌واسلواکی به عنوان روشنفکر فعالیت خود را از حزب کمونیست آغاز کرد. در بهار پراگ، به طرفداری از دوبچک پرداخت و پس از اشغال چک‌واسلواکی علیه شوروی و حکومت دست‌نشاندة آن به مبارزه برخاست. کوندرا، مجبور شد که ترک وطن کند. کوندرا، در جهان داستان‌نویسی مدرن، چهره‌ای نوآور و برجسته است. آثار او از جمله رمان« خنده و فراموشی» ، « سبکی تحمل‌ناپذیر وجود»( در فارسی: بار هستی) از رمان‌هایی هستند که در غنی‌تر شدن داستان‌نویسی مدرن نقشی مهم داشته‌اند. کوندرا، نویسندة معترض چک‌و‌اسلواکی در این گفت‌گو به بررسی رمان « خنده و فراموشی» خود نشسته است.
س.  به گمان شما « خنده و فراموشی» یک رمان است؟
ج. این کتاب با آن تصور آشنایی که ما از رمان داریم جور درنمی‌آید. با این همه، برای من، یک کتاب یک رمان است، زیرا میل برخورد با کلیت یک موضوع مبهم و هم‌چنین رویارویی نظرات گونه‌گون که به نور طنز یک‌دیگر را روشن می‌کنند، در آن موجود است. درواقع فضای نسبیت رمان هم در همین چیزها نهفته است. ترکیب‌بندی کتاب از آزادی کامل برخوردار است، بخش‌های متفاوت که مستقل از هم هستند، به وسیلة مایه‌ها و نهادهای ثابتی که تکرار می‌شوند و مدام به صورت افکار گوناگون از نو آشکار می‌شوند، با هم ارتباط یافته‌اند. نامه‌های گم‌شده، خنده و فراموشی، ارتباط این بخش‌ها از منطق مشخصی پیروی می‌کنند و هر کدام در پی یک کشف هستند و در این کاوش هر بخش از بخش قبلی خود سبقت می‌گیرد.
س. در همان ابتدای کتاب یکی از شخصیت‌ها می‌گوید: « نبرد انسان بر ضد قدرت حاکم اشغال‌گران، نبرد خاطره علیه فراموشی است» آیا می‌توان گفت سیاست به نابودی نوعی انسان خواهد انجامید؟
ج. بیگانه هدفش نه تمدن چک، که جایگزینی فرهنگ دیگری است و برای این جایگزینی مدام می‌کوشد تا سنت و نحوة زیست ما را دیگرگون کند. برای ما مهم‌ترین شکل مقاومت حفظ یادبودها و خاطرات است. باید فرهنگ و هویت ملی را نگه داشت. وضع سرزمین من، به صورت گسترده و غم‌انگیزترش نمایش‌گر موقعیت انسان به طور کلی است. خاطره‌ها و یادبودهای انسانی، ارزش بسیار ظریفی است که ما ناگزیریم حتی در بدترین شرایط هم از آن دفاع کنیم.
آدم وقتی از حافظه‌ای زنده و پویا برخوردار است، خیلی بیشتر می‌تواند خودش باشد. پس سراسر زندگی نبردی است علیه فراموشی. اما آیا انسان می‌تواند همة دوره‌های زندگی‌اش را به یاد داشته باشد؟ این همان موضوع« تامینا» است. او مردی را دوست داشته و معتقد است سراسر زندگی را که پشت سر نهاده فراموش ناشدنی است، اما ناگهان در یک لحظة بحرانی، که نیاز دارد به یاد آورد، آن مرد مرده است و چیزی به خاطرش نمی‌آید، زندگی‌اش را از دست می‌دهد.
    فراموشی که در همه حال حضور دارد، می‌کوشد تا با کنکاش در گذشته‌های خصوصی و عمومی ما، ناتوان و درمانده‌مان سازد. فراموشی نیرویی است که قادر به نابودی همه چیز است و امروزه قدرت‌های سیاسی خیلی خوب می‌دانند که چگونه باید از این دو بهره بگیرند.
س.  چگونه به فراموشی سازمان می‌دهند؟
ج. تصورش را بکنید، در سرزمین من- کشور اروپایی من و شما- بخشی از تاریخ تنها به‌ وسیلة شایعه حفظ می‌شود! به دیگر کلام حافظه‌ای که متکی به نوشتار نباشد شکننده و نابودشدنی است. مهندسین و طراحان فراموشی از این مطلب به خوبی آگاهند.
س. نوشته‌اید:« عربده می‌کشند که می‌خواهیم آیندة بهتری برای شما بسازیم، در حالی که این درست نیست و آدم فقط برای تغییر گذشته است که می‌کوشد بر آینده مسلط شود.»
ج.درست است. در سازمان دادن به یک جامعة بهتر ناکام مانده‌اند، اما توانسته‌اند گذشته را کاملاَ تغییر دهند.
س. در کتاب شما بسیاری از قطعات به صورت کلمات قصار درآمده‌اند. آیا در این‌جا ما با مجموعه‌ای از «اندیشه»‌های شما روبرو هستیم؟
ج. طرح چنین مجموعه‌ای درست نیست. زیرا یک فکر در یک رمان دارای ویژگی متفاوتی نسبت به همان فکر در یک مقاله است. داستان‌نویس معترضی است که اعتراض خود را طی دفاعیه‌اش( داستان) سروسامان می‌دهد. رمان اعتراضی است علیه هستی. رمان شعور شک است در برابر حماقت یقین. از این‌رو اندیشه‌های موجود در یک رمان یک« تز» نیست بلکه تنها « فرضیه» و یا« انگیزه » است.
س. شما در مقابل رویدادهای شخصی یا اجتماعی، عقب‌نشینی همیشگی را پیش گرفته‌اید، از این رو در دومین بخش کتاب« مامان» یک زن پیر در گرماگرم اشغال بیگانه، تنها به فکر فلفل‌های باغچة خویش است و می‌نویسد« تانک نابودشدنی است اما فلفل‌ها جاودانه‌اند.»
ج. در نخستین بخش کتاب، شخصیت‌ها در تاروپود تاریخی‌اند که آن‌ها را می‌سازد و یا ادعای ساختن آنان را دارد اما اشخاصی هم هستند مثل « مامان» که آن‌چنان درگیر در اوضاع نیستند و رویدادها را به گونه‌ای کاملاَ متفاوت آشکار می‌کنند. به این ترتیب فضایی نسبی به وجود می‌آید. خواننده می‌تواند بپرسد کدام‌یک حق دارند.« مامان» که تنها به فکر فلفل‌ها است یا « میرک» که فقط به عشق سیاست زنده است...؟
اما رمان نمی‌تواند تنها یک جواب داشته باشد.
رمان می‌کوشد تا یقین‌ها را از میان بردارد و خودش را بر آن‌چه شناخته و طبقه‌بندی شده است مسلط کند و آن را به صورت مسئله‌ای درآورد. درواقع رمان به همة جواب‌ها مسلط می‌شود تا آن را به صورت سوأل درآورد.
س. پس ما با شکاکیت نویسنده‌ای با روش، روبرو هستیم، اما آیا می‌شود از کمدی هم در آثار شما یاد کرد؟
ج. خنده یکی از موضوعات مهم کتاب است. در سومین بخش« فرشتگان» حکایتی نقل می‌شود که در آن دو نوع خنده وجود دارد. خندة شیطان و خندة فرشتگان. اولی حاصل تفاوت و محصول قضاوت است، چیزی است که از کشف ناگهانی پوچی و از عدم حضور حس و شعور سرچشمه می‌گیرد. دومی خندة رضایت است، آدم با دنیا موافق است و از این توافق لذت هم می‌برد. این دو نوع خنده کاملاَ متضاد، سراسر جریان نقل داستان را همراهی می‌کنند. در این‌جا دو تصویر از پایان جهان وجود دارد.
س. خندة شکاکانة شما، روشی است برای مقاومت در برابر اوهام، اما آیا سمت‌گیری شما این نیست که هیچ چیزی نمی‌تواند در برابر این خنده مقاومت کند، چون خودش مخرب است؟
ج. طنز تنها در این شرایط صادق است. شرایطی که نه زنها، نه مردها، نه جوان‌ها، نه پیرها و نه حتی خود نویسنده، هیچ کدام از زیر بار روشنگری آن شانه خالی نکرده باشند. اگر خوب توجه کنید می‌بینید که چیزها همیشه در حالت کاملاَ جدی مورد شک و تردید قرار می‌گیرند. به علاوه هر چیزی در حالت بی‌معنا و غیر جدی‌اش صورت انسانی‌تر و برانگیزاننده‌تری به خود می‌گیرد. مگر نه این‌که تنها در یک قالب مضحک است که چهرة برابری واقعی و برادری همگانی آشکار می‌شود؟
س. آیا می‌توان کتاب« خنده و فراموشی» را رمان« عاقبت» دانست؟ عاقبت موسیقی که به وسیلة سروصداها از میان رفته، مرگ پدرتان و عاقبت مرگ تامینا. و در تمام این‌ها شبح پایان کار اروپا هم آشکار است.
ج. وقتی  در سرزمین خاطره، مردم و فرهنگ آنان را محو می‌کنند ناگزیر هویت اروپای غربی آنان را نیز نابود کرده‌اند. در پراگ شما می‌توانید آشکارا شاهد مرگ غرب باشید. این حقیقت دارد. 
س. اما انگاره پایان بر شهرهای اروپای غربی جایی که تامینا و جین در آن زندگی می‌کنند، هم کشیده می‌شود، تازه از این هم جلوتر رفته و می‌نویسید:« آن که مجذوب تصور پیش‌رفت است شک ندارد و هر چیزی که به پیش می‌رود در عین حال پایان کار را هم مدام و بیش از پیش  نزدیک‌تر می‌کند و این  آوازهای  خوش‌آهنگ   حکومتی ( آوازهایی چون « به پیش» و« جلوتر») صدای شوم مرگ آدمی را به گوش می‌رسانند.
 ج. از دست من چه ساخته است. این تصور ذهن مرا اشغال کرده. و این تنها برگرفته از پراگ ما نیست بلکه کل غرب شما هم در آن سهیم است. به علاوه من تنها در پراگ کتاب ننوشته‌ام، هدف اصلی من اروپاست.
س. در هیچ‌کدام از آثار قبلی، شخصیتی خلق نکرده‌اید که به اندازة تامینا لبریز از عشق و لطافت باشد. تامینا عشق و خاطره را تنگاتنگ در خود همراه دارد اما سرانجام زندانی جزایر کودکان می‌شود. آیا این یک استعاره است؟
ج. من اصلاَ علاقه‌ای به استعاره ندارم. اگر قرار باشد که قصة کافکا را معیار متنی که نیازمند کشف رمز و روشن‌گری است بدانیم تمام اثر را نابود کرده‌ایم. آدم باید فریفتة تخیل شاعرانة کافکا شود، درست همان‌طور که یک رویا ما را می‌فریبد. داستان تامینا در جزایر بچه‌ها یک رویا است. رویایی که مرا شگفت‌زده کرده. تصویری است که نمی‌توانم خود را از دست آن رها سازم.
س. اما این داستان نشانه‌ای از هراس است. نشانه‌ای که از هراس کودکی سرچشمه می‌گیرد.
ج. ما از کودکی با هراس مواجه هستیم. چونان هراسی که در همة حالات آدمی وجود دارد. تامینا در جزایر کودکان نمایش‌گر هراس و دلهرة دورة  بلوغ است که در محاصرة ناپختگی و عدم بلوغ قرار دارد و من خوب با این دلهره آشنا هستم.
س. در این بخش از کتاب آدم صدای« هوساک» را می‌شنود، رهبر فراموشی که فریاد می‌زند:« بچه‌ها آینده از آن شماست.»
ج. با لبخندهایی بدون خاطره، این همان مفهوم خوش‌بختی است. در میان این دیوارکوب‌های تبلیغاتی، همة احزاب سیاسی دیده می‌شوند. این همان تصویر کهن الگوی معصوم آینده است.
س. پس تامینا چهرة بالغ، در یک جامعة نابالغ و بدون خاطره، به‌وسیلة همین جامعه به دور افکنده شده و مجبور شده است تا از آن خارج شود؟
ج. بله. زیرا او خاطره است و چون خاطره است پس اعتراض است.

از: مجلة  آدینه  ویژه‌ نامة گفت‌وگو  شهریور 1372

کتاب خنده و فراموشی، میلان کوندرا  (مترجم) فروغ پوریاوری

دیباچه

 




کلمات کلیدی :گفت و گو




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

 

جیمز جویس

 

مردی که... می نوشت
جیمز جویس رمان‌نویس و شاعر ایرلندی (1882-1941) تعدادی از داستان‌های کوتاهش را در مجموعه‌ای به نام «دوبلینی‌ها» در 1914 منتشر کرد و بعد در شهر «تریست» مدت‌ها برای نگارش رمان «تصویر هنرمند در جوانی» که در واقع زندگی‌نامه او بود تلاش کرد. جویس در 1919 پس از جنگ، به تریست بازگشت و نگارش کتاب «اولیس» را ادامه داد. در 1920 به پاریس رفت و در 1921نگارش کتاب اولیس را به پایان رساند. هرچند چاپ و انتشار این کتاب، گرفتاری‌های بسیاری برای او به بار آورد؛ اما چیزی نگذشت که اولیس به چندین زبان ترجمه شد.
او «بیداری فینیگان‌ها» را در 1939 منتشر کرد که خود آن را «اثری دیوانه‌وار از یک دیوانه» خوانده است. حوادث این کتاب هفتصد صفحه‌ای برخلاف «اولیس» که نمودار روز است، حوادث شب را در بردارد. اولیس که تحت تأثیر کتاب اودیسه اثر هومر قرار نوشته شده، قهرمانان اساطیری را به زندگی عادی کشانده است؛ در حالی که «بیداری فینیگان‌ها» جنبه تاریخی دارد و زندگی را در ضمیر ناخودآگاه منعکس می‌کند.
اولیس به عنوان بهترین اثر ادبی قرن بیستم شناخته شده‌ و این نماشگاه تا پایان سال به کار خود ادامه می‌دهد.

                             ********
"جیمز جویس" در 1882، در دوبلین و در خانواده ای فقیر به دنیا آمد و در مدارس و کالج این شهر درس خواند. به غیر از نوشتن داستان،به سرودن شعر و مقاله نویسی نیز پرداخت و نام اولین مجموعه دستنوشته های خود را "اپیفانی" (epiphany)- به معنای دلتنگی و ارتباط ناگهانی شخص با یک فرد یا یک چیز- گذاشت. در 1902 از دوبلین راهی پاریس این پاتوق نوابغ ادبیات و شعر جهان شد، اما تنها یک سال در آنجا دوام آورد و به دلیل بیماری مادرش به ایرلند بازگشت. پس از آن کار ادبی خود را با نوشتن مجموعه "قهرمان استفن" ادامه داد که اتوبیوگرافی او به شمار می آمد و در کنار آن مجموعه دیگری مشتمل بر داستانهای کوتاه را شروع کرد که مجموعه ای بود از "اپیفانی"ها که سرنوشتی تراژیک در آن موج می زد و در عین حال باعث می شد سبک نویسندگی و شیوه نگارشش پیشرفت کرده و شکل بگیرد.
در 1904 "جویس" همراه همسرش "نورا برناسل" ایرلند را ترک و در لهستان، اتریش، مجارستان و ایتالیا زندگی کرد و در این زمان صاحب دو فرزند شد. در این سالها، به نوشتن داستان کوتاه ادامه داد که آنها را در سال 1914 با عنوان "دوبلینی ها" به چاپ رساند. بسیاری از کارشناسان ادبی معتقدند که برترین کار این مجموعه، داستان کوتاه "مردگان" است که "جویس" در آن زندگی معلم مدرسه و همسرش را روایت و در آن رؤیاهای از دست رفته شان را بازگو می کند. البته ذکر این نکته ضروری است که داستان کوتاه "عربی" از شیواترین و روان ترین داستانهای کوتاه این مجموعه به شمار می آید که مضمونی عاشقانه دارد و از سوی منتقدان ادبی بسیار مورد تحسین قرار گرفته است.
مجموعه "دوبلینی ها" به "جویس" اعتماد به نفس لازم را داد تا آن طور که می خواهد بنویسد و شگفتی های نهفته ادبیات را خلق کند. در همان زمان و در حالی که کار "دوبلینی ها" به پایان رسیده بود، "جویس" کار رمان دیگرش "قهرمان استفن" را نیز دنبال کرد، اما کمی بعد نام آن را تغییر داده و با عنوان "تصویر هنرمند در جوانی" به چاپ رساند. با حضور ایتالیا در جنگ جهانی اول "جویس" به همراه خانواده خود راهی زوریخ سوئیس، شد و چون با بحران مالی مواجه بود در دفتر مجله "اگوئیست" کاری برای خود پیدا کرد. در سال 1916 بود که "تصویر هنرمند در جوانی" توسط انتشارات "ویور" به چاپ رسید و تحسین منتقدان ادبی را به همراه داشت.
اما "جویس" یک سال قبل از آن، نوشتن شاهکار خود "اولیس" را آغاز کرده بود و از 1916 در مجله آمریکایی "میتل ریو" بخشهایی از آن را بتدریج به چاپ رساند.
در سال 1920 به دلیل وجود برخی مسایل در داستان، ادامه چاپ "اولیس" متوقف شد. دو سال بعد "سیلویا بیچ" صاحب یک کتابفروشی کوچک در پاریس تمام مجموعه را به چاپ رساند. چاپ "اولیس" برای "جویس" شهرت بین المللی و جهانی به همراه داشت و سبک نوشتاری و بخصوص شیوه جریان سیال ذهن او بر بسیاری از نویسندگان تأثیر گذاشت.
هر چند واقعه اصلی داستان در یک روز رخ می دهد، اما همانند مجموعه حماسی "اولیس" نوشته "هومر"، مجموعه وقایع 10 سال را در خود دارد. این اثر بزرگ، تمثیل ها و تصویرسازی های زیادی در خود دارد و ضمناً عمق کاراکترهای داستان و طنز نهفته آن بسیار مهم و قابل توجه است.
پس از "اولیس"، "جویس" 17 سال وقت صرف کار بعدی خود کرد و در سال 1939 "بیداری فینگان ها" به چاپ رسید. این اثر ادبی سخت از سبک نوشتاری دشواری برخوردار است؛ چون او از دیگر زبانها، به جز انگلیسی، نیز در این اثر استفاده کرده چون به گفته خودش: "زبان انگلیسی با این رمان برای من تمام شده است"!
"بیداری فینگان ها" سیلاب ها و جملات عجیبی دارد و در برخی مواقع جملات از دو نظر قابل تفسیر است. این اثر به دلیل دشواری در فهم نتوانست نظر منتقدان را جلب کند.
یکی از استادان ادبیات دانشگاه کلمبیا در سال 1996 در خصوص کتاب فینگان ها گفت: "من 11 سال وقت صرف کردم تا بتوانم این کتاب را بخوانم و تنها چیزی که می توانم بگویم، توصیه به دیگران است که این کتاب را نخوانند"!
"جویس" نیز در آن زمان و در حالی که از دشواری کتاب شکایتهای زیادی به او می رسید، گفت: "این اثر برای روزگار فعلی نوشته نشده و دوره ای طولانی باید بگذرد تا مخاطب این اثر پیدا شود".
"جیمز جویس" از سال 1920 تا 1940 در پاریس زندگی کرد و با سقوط پاریس به دست آلمان نازی دوباره به زوریخ بازگشت. علاوه بر داستانهایی که به آنها اشاره شد، "جویس" مجموعه ای از نثر و نظم و نیز نمایشنامه ای به نام "تبعیدی ها" را نیز به چاپ رساند.
برترین نویسنده قرن بیستم و از نوابغ جهان نویسندگی در ژانویه 1941، در زوریخ سوئیس و در سن 58 سالگی چشم از جهان فرو بست. / علی شعار
                                 *******
بیوگرافی جیمز جویس
بعد از نیم قرن جر و بحث که جیمز جویس را گاه هرزه‌دهان می‌خواندند و گاه مغلق‌گو ، وی اکنون یکی از غولهای ادبیات عصر جدید به شمار می‌رود. کمیت کار وی اندک بود : دو دفتر شعر ، یک نمایشنامه ، پانزده داستان کوتاه ، سه رمان ، چند نقد . ولی دستاورد وی بی‌مانند است و از نظر تأثیر در تکامل داستان‌نویسی امروز، شاید بی‌همتا.
جیمز آگوستین آلوی سیوس جویس درسال ۱۸۸۲ در ایرلند ، در خانواده اشرافی رو به زوالی چشم به جهان گشود. در سال تولداو، اروپا در وضعیت سیاسی مطلوبی نبود و جویس در چنین شرایطی پا به عرصه خانواده پرجمعیت دوازده نفری خود گذاشت. پدر جویس کارهای زیادی را تجربه کرد ولی سرانجام مأمور مالیات شد . دو عامل بزرگ از عوامل مؤثر در اندیشه او مذهب کاتولیک مادرش و میهن‌پرستی پدرش بود. در سال ۱۹۱۲ برای همیشه از ایرلند رفت ، ولی هرگز از چیزی به جز ایرلند ننوشت. از مذهبش برگشت ، اما وقتی از او می‌پرسیدند ، آیا جانشینی برایش یافته است ، پاسخ می‌داد:"ایمانم را از دست داده‌ام ، عقلم را که از دست نداده‌ام."
مراحل رشد هنری او نمودار سیر تکاملی داستالن‌نویسی قرن بیستم بود. مجموعه داستان دوبلینی‌ها(۱۹۱۴) به شیوه
ناتورالیسم درآمد. جویس وقت نوشتن «دوبلینی‌ها» به همسرش گفت می‌خواهد برای هموطنانش وجدان خلق کند و هنگام خواندن دوبلینی‌ها می‌بینیم که بیراه هم نمی‌گفته. داستان‌ها همه در مورد زندگی‌ اهالی دوبلین است. مردمی که
دچار تعصب و خشک مذهبی هستند و از آن جا که مذهب‌شان نتوانسته به طور طبیعی به نیازهای روحی‌شان پاسخ دهد، تبدیل به آدم‌هایی منزوی، سرخورده و اغلب دغل‌باز شده‌اند.
* چهره هنرمند در جوانی(۱۹۱۶)
رویدادنگاری آغازهای زندگی استیون ددالوس است. تصویرپردازیش شاعرانه و امپرسیونیستی است. جالب توجه ، افزایش پیچیدگی و ایهام زبان آن با ابلا رفتن سن استیون در داستان است.
جیمز جویس ،در سال ۱۹۲۲ ، اولیس را نوشت ، این اثر ، یک اثر عظیم تجربی و شاهکار مکتب عریان ذهنی است  ، که به
عنوان مهمترین و مؤثرترین داستان قرن شناخته شده است.
* زمان وقوع داستان روز ۱۶ ژوئن
۱۹۰۴ و محل آن شهر دوبلین ، پایتخت ایرلند است. تمام حوادث تقریباً در مدت ۱۶ ساعت اتفاق می افتد. این کتاب با مهارت و دقت تمام در همان قالب ادیسه، اثر معروف هومر نوشته شده است. در این قالب جدید ستیفن دیدلس «تلماک» در جست وجوی پدرش جوک و پولدبلوم «اولیس» می باشد. در طول روز آنها دو بار از مسیر یکدیگر می گذرند. بدون آنکه همدیگر را بشناسند، ستیفن باباک ملیگن که دانشجوی طب است، در یک قلعه قدیمی نزدیک ساحل زندگی می کند. وجدان او از رفتاری که در واپسین دم حیات مادرش انجام می دهند، عذاب می کشد. پدرش آنچنان مشروبخوار عاطل و باطلی است که اصلاً به حساب نمی آید. در مدرسه آقای دیزی او را نصیحت می کند. بلوم، که اصلاً مجارستانی است، برای
همسر بی وفایش مولی تویدی بلوم «پنه لوپ» صبحانه تهیه می کند و سپس به کارهای مختلفش ازجمله ادای آخرین احترامات به پدی دیگنم می پردازد، در مراسم تشییع جنازه او به فرزندش رودی که یازده روز پس از تولدش درگذشت، فکر می‌کند.
در میان مهیج ترین قسمت های داستان یکی دیدار ستیفن از کتابخانه یعنی جایی است که در آن رابطه بین شکسپیر و
پدرش را حدس می زند و دیگر اغوا شدن بلوم توسط گرتی مک داول جوان «سیرس» است. بلوم و ستیفن یکدیگر را در فاحشه خانه ای ملاقات می کنند و در آنجا از کابوس ها و رؤیاهایی که به نظرشان می آید رنج می برند. ستیفن آنچنان مدهوش می شود که بلوم «که وقتی بر روی او خم می شود، فرزندش رودی را می بیند» باید از او مواظبت کند. آنها به
خانه بلوم می روند، ولی ستیفن شب را در آنجا نمی‌ماند. داستان با اندیشه های مبهم و درهم و برهم خانم بلوم، درحالی که بعد از نیمه شب در رختخواب خود دراز کشیده است، به پایان می رسد.
* متأسفانه این اثر مهم ادبیان جهان تاکنون در ایران اجازه چاپ پیدا نکرده است. برای اینکه تا اندازه‌ای با اهمیت این اثرآشنا شوید ، پاراگرافهای زیر را درباره بزرگداشت جویس در سالگرد نگارش اولیس بخوانید.
بلومزدی ، روزی برای بزرگداشت هنر جویس : جالب است بدانید سال گذشته ، هزاران نفر صدمین سالگرد روز ۱۶ ژوئن  را که در آن ، اولیس، جاودانه شده و به "بلومزدِی" ، معروف است جشن گرفتند. بیش از ۸۰ رخداد رسمی برای بزرگداشت بلومزدی، روزی خیالی که لئوپولد بلوم سفر خود را در کتاب «اولیس» آغاز می‌کند، اجرا شد. دراین میان مرکز جیمز جویس برای صبحانه بلومزدی که با حضور رییس این مرکز، مری مک‌الیس، برگزار شد بیش از هزار بلیت فروخت . درهمین مرکز برنامه‌های سرگرم‌کننده زنده‌ای هم اجرا شد، از جمله برنامه اولیس‌خوانی توسط گِی بیرن، مجری سابق تلویزیون، جری استِمبریج، نمایشنامه‌نویس، و رانی درو، خواننده.
برنامه اولیس‌خوانی به همراه نمایش خیمه‌شب‌بازی و گروهی که نقش شخصیت‌های اولیس را بازی خواهند کرد در خیابان‌های دابلین ادامه یافت.
می‌گویند جویس با افتخار اعلام کرده است که می‌توان خیابان‌ها و شهر دابلین را خراب کنند و دوباره از روی صفحات کتاب اولیس بسازند. اما از آن زمان تاکنون شهر دابلین دستخوش تغییراتی بسیار شده است، به طوری که برخی از صحنه‌های کتاب در جایی غیر از آن چه در کتاب آمده است اجرا شد. موزه ملی ایرلند نیز درصدد است یک مجسمه از بودای نشسته متعلق به کشور برمه را که جویس در دوران زندگی‌اش در دابلین آن را دیده بود و دو بار در صفحات اولیس به آن اشاره شده است بار دیگر به نمایش بگذارد.
جشن بلومزدی در دست‌کم ۴۰ شهر در سراسر دنیا از جمله شیکاگو، سیدنی، نیویورک، پاریس، و توکیو برگزار شد.
احیای فینیگن(۱۹۳۹) شلوغ و عالمانه است. یک کمدی هرزه‌درا و یک دایرة‌المعارف مذهبی است. یک نقب در ناخودآگاه
و یک تاریخ تمدن است. خواننده‌ای که برای وقت‌گذرانی می‌خواندش ممکن است آن را پرت و پلا بیابد ، حال آنکه منتقدانی آن را بزرگترین دستاورد تخیل انسان در قرن ما می‌دانند.
جویس در زمان حیاتش خوانندگان زیادی نداشت و خانواده‌اش را با تدریس زبان و کار دفتری اداره می‌کرد. البته بعد از
چاپ اولیس جویس ، وضعیت مالی بهتری پیدا کرد. او در سال ۱۹۴۱ تقریبا نابینا در شهر زوریخ ، از دنیا رفت.
داستانهای جویس عناصر تقریباناهمگونی را درمی‌آمیزند: عرفان شاعرانه و شیوه ناتورالیستی ، دقت در تصویرپردازی و
توجه بسیار به صدا و آهنگ صدا ، حقارت بی‌اندازه و دلسوزی فراگیر.
جویس در سراسر آثارش همواره از طنز و کنایه و اشاره به اساطیر و کتاب‌های مقدس استفاده می‌کند و مخاطب او اگر بتواند معنای این همه رمز و کنایه را دریابد به لذتی می‌رسد که شاید از مطالعه‌ هیچ اثر دیگری درنیابد.جویس پیش از آن که نویسنده باشد، یک مهندس زبان است. نگاه ویژه‌ جویس به زبان و کلمات به عنوان سلول‌های تشکیل‌دهنده‌ بدنه‌ داستان، چنان عمیق و بدیع است که هنوز منتقدان درگیر کشف لایه‌های مبهم داستان‌های جویس هستند. بخش‌هایی که در لا‌به‌لای کلماتی نو که توسط خود جویس اختراع شده، مستترند. از این روست که کتابی مانند «اولیس» مانند کتاب‌های دینی دارای چندین تفسیر و تحلیل است و باز به همین خاطر است که در مورد جویس دو نظر کاملاً مخالف وجود دارد. این که عده‌ای او را دیوانه‌ مغلق‌گو می‌دانند که درگیری‌اش با زبان او را به بیراهه کشانده و یا این که او استعدادی بی‌نظیر است که
از حدود درک انسان امروز هم فراتر رفته.
نوآوری جویس در زبان خارق‌العاده است. او نه تنها واژه‌های کهن زبان خود را احیا می‌کند بلکه در آثارش دست به واژه‌سازی هم می‌زند. واژگانی با بیش از صد حرف و یا ترکیبی از چندین کلمه که یک کلمه را تشکیل می‌دهند تا حسی چندگانه را نشان دهند. واژه‌گانی چند لایه که چندین معنا را می‌رسانند.
*داستان کوتاه "عربی" یکی از داستانهای کوتاهی است که در انتهای این پست ، لینک دانلودش را خواهم گذاشت .عربی
بیانگر تجربه‌ای بسیار مهم در جوانی جویس است . «عربی» ماجرای پسرکی‌است که همراه عمو و زن‌عمویش زندگی می‌کند و دلباخته‌ خواهر دوستش می‌شود. بسیاری از جزییات داستان ما را به این نتیجه می‌رساند که پسرک داستان «عربی» خود جویس بوده.
اما داستان وقتی اوج می‌گیرد، به طرز هنرمندانه‌ای از یک حدیث نفس صرف فراتر می‌رود و تبدیل می‌شود به اثری پر از اشاره به قدیسین و اساطیر.
 پسر جوان در طول داستان بار سنگینی بر دوش دارد: مذهب کاتولیک ، خانواده‌اش ، فرهنگ ایرلندی ، دلبستگیش بع رمز و راز ، بلوغ جنسی‌اش ، آرزوی آزادیش. از آنجا که داستان لبریز از نماد و تلمیح است( او عشق خود را همچون جام شراب مقدس "از میان انبوه دشمنان " عبور می‌دهد و سکوت بازارمانند سکوت " کلیسا بعد از یک مراسم" است) قطعا شایسته یک بار دیگر خواندن با دقت و حوصله است. با این همه حتی در پایان بار نخست خواندن ، خواننده با پسر در مکاشفه شاعرانه اما دردناکی که نمودار خودشناسی اوست ،شریک می‌گردد.
* داستان «گِل» هم مانند اغلب داستان‌های این
مجموعه با توصیف صحنه‌ای آغاز می‌شود که نماد سرخوشی و زیبایی و نظم و امنیت است: "آشپزخانه از تمیزی  ‌درخشید: آشپز گفته بود آدم می‌تواند خودش را در کتری‌های بزرگ مسی ببیند. آتش روشن و مطبوع بود، و روی یکی از میزهای کناری، چهار کیک کشمشی قرار داشت. . . " اما این حس آرامش مدت زیادی نمی‌انجامد، فاجعه‌ مخرب، سرکوبگر و حقارت بار کمین کرده‌است. به اعتقاد جویس دنیا بد مخمصه‌ای ‌است و شادی‌های حقیر و فقر و رذالت زندگی انسان را تهدید می‌کند. «ماریا» پیردختری است با ظاهری مقدس، همه را با هم آشتی می‌دهد و باکرگی‌اش نشان از عفاف و پاکی‌ دارد / علیرضا مجیدی
 

روزنامه قدس








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

ویلیام فاکنر


فاکنر در سال 1897 میلادی در جنوب امریکا به دنیا آمد، و همة عمرش را به تقریب در همان‌جا گذراند. دربارة سال‌های اولیة زندگانی فاکنر اطلاعات زیادی در دست نیست. همین‌قدر می‌دانیم که در دوران کودکی‌اش داستان‌های زیادی از رشادت و دلاوری و افتخار دربارة اجداد خود و دیگر قهرمانان جنوب امریکا می‌شنید. به‌این ترتیب نیازی به مطالعة تاریخ جنوب پیدا نکرد، چون در سایة جنوب بار می‌آمد و سقوط آن را تجربه می‌کرد. تحصیلاتش نامرتب بود و مانند دیگر بزرگان قلم با درس و مشق میانة خوبی نداشت. به‌جای آن هرچه را که جالب می‌یافت مطالعه می‌کرد. با رسیدن به سن بلوغ به سرودن شعر پرداخت. در هفده‌سالگی با فیل استون آشنا شد. این آشنایی به دوستی عمیقی منجر شد، آن‌چنان که همة نوشته‌های فاکنر پیش از چاپ از زیر نظر انتقادی‌ فیل استون می‌گذشت. با آن‌که فیل استون در رشتة حقوق درس می‌خواند، شور عجیبی به ادبیات داشت و با قرض دادن کتاب به فاکنر، او را وارد دنیای پر اسرار شعر و ادب کرد. در سال 1918، که صلح مسلح اعلام شد، فاکنر دست به نوشتن شعر برای روزنامه‌ها و مجلات مدارس زد. در سال 1924 نخستین مجموعة شعرش به‌نام «الهة مرمرین»1 انتشار یافت. یک سال بعد با شروود اندرسن نویسندة بزرگ امریکایی آشنا شد. این آشنایی نقطة عطفی است در زندگی فاکنر و، به قول خودش، الهام بخش او برای رمان نویس‌شدن. دو رمان «پشه‌ها»2 و «پول سیاه»3 محصول این دوره است که بین سال‌های 1926 تا 1917 به کمک شروود اندرسن انتشار یافت. سال‌های پربار زندگی فاکنر از1927 آغاز می‌شود. شاهکار او «خشم و هیاهو»، هم‌زمان با رمان دیگرش، «سارتوریس»4، در 1929 منتشر می‌شود. و پس از آن تا سال1962- سال مرگش- علاوه بر مجموعة بزرگی از داستان‌های کوتاه، نزدیک به سیزده رمان دیگر می‌نویسد- که از آن میان As I Lay Dying5, Light in August6, Sanctuary7, Go Down,Moses8, «ابشالوم، ابشالوم» در ردیف بهترین کارهای او شمرده شده‌اند.
     فاکنر مانند دیگر بزرگان قلم شخصیت پیچیده و چند جانبه‌ای دارد. او آدم عجیب و غریبی است. هیچ‌گاه تن به مصاحبه نمی‌داد. اگر هم گاهی مجبور به مصاحبه می‌شد، دربارة کارهایش به گفتارهای ضد و نقیض دست می‌زد. از دنیای ادب روز خودش را دور نگه می‌داشت و در زادگاهش، شهر کوچک آکسفورد در ایالت می‌سی‌سی‌پی، در انزوای نسبی به‌سر می‌برد. فاکنر هم به‌عنوان نسخة بدل انسان شریف و نیک نفس جنوب، مهربان و صمیمی و خون‌گرم، معروف شده و هم به‌عنوان آدمی خون‌سرد و پرافاده و گنده‌گو. وقتی یکی از داستان‌هایش به‌صورت فیلم درآمد، تهیه‌کنندگان و کارگردان فیلم را با تصمیم خود مبنی بر حاضر نشدن در جلسة افتتاحیه به هراس انداخت. اما شب افتتاح در سالن سینما بود. نظیر چنین هراسی را هنگامی که تصمیم گرفت برای دریافت جایزة نوبل در سال 1950 به سوئد نرود، در دل دوستان و خویشان‌اش انداخت. ولی چون می‌خواست دخترش پاریس را ببیند، از تصمیم خود عدول کرد. در اواخر عمر نیز دعوت کندی را برای شام که به‌مناسبت برندگان جایزة نوبل در کاخ سفید تشکیل می‌شد رد کرد9. در سال 1927، هنگام شروع همکاری با مجله‌ «ساتردی ایوینینگ پست» و پس فرستاده شدن دو تا از داستان‌های کوتاهش، در نامه‌ای که به مدیر مجله نوشت با لحنی خودستا طلیعة درخشش خود را به‌عنوان داستان نویسی بزرگ گوشزد کرد. جای تعجب است که این مرد خوستا چند سال بعد در جواب مدیر مجلة «امریکن مرکوری» که عکس و شرح حال‌اش را خواسته بود نوشت:« از فرستادن عکس معذورم. فکر هم نمی‌کنم عکسی از خودم بگیرم. و اما از شرح حالم. به حرام‌زاده‌ها چیزی نگو که ککشان هم نمی‌گزد. اگرهم خواستی، بهشان بگو دو سال قبل در کنفرانس ژنو سوسمار و کاکاسیاه برده‌ای پسم انداختند یا چیزی از این قبیل.10»
     زمینة داستان‌های فاکنر جنوب امریکاست: آکسفورد، آلاباما، جفرسن، ممفیس. فاکنر برای شخصیت‌های آثارش تاریخ خاص خودشان را می‌آفریند، با محیطی افسانه‌ای 11. این محیط افسانه‌ای چیزی جز همان قطعه زمین لافایت نیست که در آکسفورد قرار گرفته و ملک شخصی اوست. در نهایت خاطرة این محیط به افسانه‌ای نیمه فراموش شده پیوسته است و فاکنر آخرین مرثیه‌گوی آن است. از آن‌جا که فاکنر در کارهایش به‌دنبال علت و چرا می‌گردد، در بند پیگیری تاریخ و ترتیب زمانی نیست. گویی با شکستن سد زمان می‌خواهد گذشته و حال را به‌هم پیوند دهد، آن هم نه در زمان ساعتی بلکه در زمان خورشیدی، آن‌چه که انسان‌های بدوی از آن آگاهی داشتند. به‌این ترتیب، ما با دنیایی روبرو می‌شویم که تمام جنبه‌های آن به دقت طرح‌ریزی شده است، با داستانی پیچیده که اجزای آن برای راوی آشکار است، ولی هنوز دز ذهنش شکل نگرفته است. در ورای این روایت همواره جست‌وجو و تلاش جان‌کاهی هست برای نظم دادن. روی‌دادها و طرح‌ها دوباره و دوباره در هر رمان جدید رخ می‌نمایند، جرح و تعدیل می‌شوند و مفاهیم تازه‌ای می‌یابند. شخصیت‌هایی که در یک رمان بی‌اهمیت بودند، در رمان‌های دیگر ابعاد مهمی می‌یابند و میان رمانتیک بودن تا مسئولیت اخلاقی داشتن در نوسان‌اند.
     شخصیت‌های آثار فاکنر به سه گروه تقسیم می‌شوند: سیاهان، اشراف، دهاتی‌ها. شخصیت‌های دهاتی یا آدم‌های مستقل و شرافتمند هستند و یا چاچول بازانی که با زیرکی سر دیگران کلاه می‌گذارند. آن‌ها فردیت خود را حفظ کرده‌اند و به کسب و کار و زندگی سادة روستایی عشق می‌ورزند. پیداست که فاکنر قدرت استقلال طلبی و مناعت نفس آن‌ها را می‌ستاید و با زندگی مشقت‌بارشان همدردی می‌کند. شخصیت‌های سیاه پوست نیز به‌خاطر داشتن حس فردیت و منش و خلق و خوی انسانی و داشتن دل بی‌آلایش اهمیت ویژه‌ای در کارهای فاکنر پیدا می‌کنند. آن‌ها تصاویر آرزو و خاطرات فاکنر هستند و صدای‌شان صدای عدالت انسانی است و شکنجه و زجرشان بازتاب بی‌عدالتی‌ها و بی‌رحمی‌ها و تبعیض نژادی. و اما شخصیت‌های اشرافی، که آدم‌های اول هر رمان هستند، زمینة اجتماعی و خصلت‌شان مشابه است. در بطن هر رمان تجربه‌ای تلخ و عمیق نهفته است: گذار از کودکی به بلوغ. این ‌شخصیت‌ها که پیش از قرن بیستم در جنوب به دنیا آمده‌اند، زندگی‌شان در اوان کودکی بر مبنای دنیای اواسط قرن نوزدهم شکل می‌گیرد. ولی با پا گذاشتن به سن بلوغ وارد قرن بیستم می‌شوند. آن‌ها که آدم‌هایی آرمان‌گرا و نازک‌دل و واپس‌گرایند، در برخورد با واقعیت‌های قرن بیستم خشمگین می‌شوند، خود را گم می‌کنند و در برزخ میان قرن نوزدهم و قرن بیستم سرگردان می‌مانند.
     در آثار فاکنر، جز چند مورد خاص، صحبت از عشقی که بیدارکنندة دل و جان باشد به‌میان نمی‌آید. در رمان «قریه»12، یولا الهة باروری است و نماد عاطفه‌ای که انسانیت را با طبیعت قرین می‌کند. فاکنر دو بخش بلند این رمان را به دو نماد جنسی- یولا و گاو- اختصاص می‌دهد. در هر دو بخش اشارات تصویری مربوط به باروری فراوان است، و دنبال کردن گاو به‌وسیلة شخصیت ابله رمان نماد وحدت انسان با طبیعت است. در رمان Light in August ، لیناگروو به مادر زمین ماننده می‌شود. او انسانی است با دل بی‌غل‌وغش، فرمان‌بردار قوانین طبیعت و سرچشمة زایندة عشق و باروری. کدی نیز در «خشم و هیاهو»، با سپردن خویش به‌دست عشق و به‌خاطر دل سپردن به‌آن‌هایی که دورو برش هستند، چهره‌ای قابل تحسین می‌یابد. غیر از این موارد، آن‌گونه که پیداست، فاکنر یا از جنس مخالف می‌هراسد یا نفرت دارد. کونتین در «خشم و هیاهو» اعتقاد حاصل می‌کند که زنان به فساد گرایش دارند. «های تاور» در Light in August تمام شوهرها را با یک چوب می‌راند و کلاه ننگ برسرشان می‌گذارد و با تمام مردان زخم زن خورده همدلی می‌کند. «عمو باک» عاقله مرد عزب داستان «بود» در مجموعة Go Down,Moses، مجبور به عروسی با پیر دختری می‌شود که سهواً وارد اتاق‌خوابش شده است. دلیل‌اش هم این است که با آزادی و به‌پای خود به‌سرزمین خرس آمده است و دانسته یا ندانسته با خرس هم‌آغوش شده است و چاره‌ای جز عروسی ندارد. اصولاً اکثر شخصیت‌های زن که مورد تحسین فاکنر قرار می‌گیرند پا به‌سن گذاشته‌اند و هیچ‌گونه احساسی را برنمی‌انگیزانند، مانند دیلسی در «خشم و هیاهو»، مولی در Go Down,Moses و میس روزا در «ابشالوم، ابشالوم.» اگر این موضوع را در آثار فاکنر ضعف به‌شمار بیاوریم و آن را حمل بر تنفر از جنس مخالف کنیم، آن‌چنان که نظر اکثر منتقدان آثار فاکنر است، مزیت آثار او در توصیف شجاعت، شرافت، رحم و مروت، روابط متقابل نژادی و سادگی انسان روستایی است، و در بطن آثارش هم آرزویی مبهم آمیخته با حسرت برای برقراری مجدد سنت‌های انسانی گذشته.

پانویس‌ها:
1- The Marble Faun، عنوان رمانی است از ناتانیل هاوتورن، نویسندة بزرگ امریکایی در قرن نوزدهم، که شاهکارشThe Scarlet letter را خانم دکتر سیمین دانشور، با عنوان «داغ ننگ» به فارسی برگردانده است.
2- Mosquitoes
3- Soldiers pay
4- Sartoris
5- این عنوان را به «هم‌چنان‌که خوابیده می‌میرم» برگردانده‌اند. شاید. «وقتی در بستر مرگ دراز کشیده‌ام» اولی‌تر باشد.
6- در نوشته‌های فارسی هرجا به‌این رمان اشاره شده، آن را «روشنایی ماه اوت» ترجمه کرده‌اند. که با توجه به حرف اضافه in باید گفت «روشنایی در ماه اوت». منتها این هم درست نیست. چون در واژة light ابهامی نهفته است که هم بر روشنایی دلالت دارد و هم بر سبکی و سبکبار شدن -که با احوال لینا گروو Lena Grove، قهرمان زن رمان، ملازمه دارد. لیناگروو در زیر آفتاب سوزان ماه با شکم حامله در جست‌وجو شوی گمشده‌اش چندین میل راه می‌رود و پس از آن بار خودش را زمین می‌گذارد. ضمناً به گفتة آلفرد کی زین Alfred Kazin، منتقد امریکایی، این عنوان در زبان روستاییان به‌معنای فارق شدن ماده گاو است. ناگفته نماند که ابراهیم گلستان در مقدمة مجموعة «کشتی شکسته‌ها» از این رمان با عنوان «سبک در تابستان» نام برده، که تا حدودی به‌یکی از معانی نهفته در بطن عنوان اصلی نزدیک شده است.
7- این عنوان را «محراب» ترجمه کرده‌اند که اصلاً درست نیست. به‌جای آن می‌توان «حرم» یا «پناه‌گاه» گذاشت. ناگفته نماند که این واژه یکی دوبار در «عهد عتیق» - «سفر پیدایش»- آمده است و به مکان مقدس اطلاق می‌شود.
8- این عنوان را فاکنر از یکی از آوازهای سیاه‌پوستان گرفته است، که چنین شروع می‌شود:
Go Down Moses,/Way down in Egypts land/ Tell ole Pha-raoh,/ Let my people go.
و طنینی از کتاب مقدس دارد. در «سفر خروج»، باب هشتم، چنین آمده:
And The Lord Speak unto Moses, Go unto pharaoh, and say unto him, Thus Saith the Lord Let my people go That they may serve me.
«وخداوند موسی را گفت: نزد فرعون برو و به او بگو خداوند چنین می‌گوید: قوم مرا رها کن تا مرا عبادت کنند.»
     در این کتاب، که مجموعة هفت داستان است و همة آن‌ها به‌لحاظ مضمون و روابط خونی حاکم در میان آدم‌های داستان به‌هم پیوسته‌اند، شخصیت اصلی اسحاق مکازلین است. او هنگام بار آمدن بر آیین برده‌داری پا می‌نهد و به‌این ترتیب میراث نیاکانی را به دور می‌افکند برای آن‌که لکه‌های جنایت اجدادی از وجودش پاک شود، باید به آیین بیابان تشرف حاصل کند، که این مهم به‌دست سرخ‌پوستی به‌نام «سام فادرز» صورت می‌گیرد. پس از تشرف به آیین مقدس بیابان، طی شعائر ویژه‌ای، عاقبت به دیدار خرس- مظهر بیابان و غایت تشرف- نایل می‌شود. مرحلة خودسازی اسحاق مکازلین این امید را در دل می‌پرورد که او عاقبت به نجات سیاه‌پوستان برمی‌خیزد تا از قید بردگی آزادشان سازد، چون موسی از قوم بنی اسرائیل را از بند بردگی فرعون نجات داد. اما با رسیدن به آخرین داستان- که عنوانش همان عنوان‌اش همان عنوان کل مجموعه است- می‌بینیم که زن سیاه‌پوستی در عزای نوه‌اش که به‌دست ظلم سفید‌پوستان به‌دار آویخته شده نوحه سرایی می‌کند، و سیاه‌پوستان هم‌چنان چشم به راه موسی هستند که بیاید و نجات‌شان دهد. اسحاق مکازلین هم که نتوانسته است موسای سیاه‌پوستان باشد، از اوج موسای‌اش فرو کشیده می‌شود.
9- Edmond Volpe, A Readers Guide to William Faulkner (New York, 19740, p. 646.
11- نام این محیط افسانه‌ای Yoknapatawpha است. این نام به گفتة «واردمای‌ نر» در کتاب «دنیای ویلیام فاکنر» از دو واژة Petopha, Yocana ترکیب شده و در زبان سرخ‌پوستی به‌معنای «سرزمین پاره گشته» است.
12- The Hamlet                                      
صالح حسینی


نقل از کتاب خشم و هیاهو
دیباچه









نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

 

 

 

 

 

 

آنتوان چخوف


اشاره: آغاز کار چخوف مصادف با پایان کار آخرین نسل نویسندگانی بود که عصر عظمت و شکوه ادبیات روسی را، رقم می‌زدند ـ نسل تولستوی و داستایفسکی ـ زمانی که چخوف شروع به انتشار داستان در مجلات فکاهی کرد، تولستوی به دوره‌ایی از زندگی‌اش رسیده بود که دیگر رمانهای بزرگش را قبول نداشت و روی به نوشتن آثاری مذهبی ـ تعلیمی آورده بود.
داستایفسکی نیز در 1881، اندکی پس از انتشار نخستین داستانهای فکاهی چخوف، درگذشت. «ایوان تورگینف» هم در 1883 درگذشت. بدین ترتیب زندگی هنری چخوف همچون پلی است میان پایان عصر زرین ادبیات روسی، یعنی عصر رمان‌نویسهای بزرگ، آغاز عصر سیمین ادبیات روسی که مقارن نهضت سمبولیستی، روسی است. بدیهی است، نثر چخوف از سنت «رئالیستی» نشأت گرفته و از نثر تغز‌ّلی نو و تا حدودی مالیخولیایی تورگینف نیز تأثیر پذیرفته است. اما چخوف در محدوده این سنت نماند، پیش‌تر رفت و فرمهایی اساساً نو، پدید آورد که از آن جمله می‌توان داستان کوتاه بی‌پیرنگ را نام برد. در سنت ادبیات اروپای غربی نزدیک‌ترین بستگی و خویشاوندی چخوف با «گی دوموپاسان» است که چخوف از او هنر ایجاز و پایان شگفتی‌‌آور را فرا گرفت؛ اما جنبه‌های شاعرانه و نمادین داستانهای چخوف از خودش است.
بسیاری از نویسندگان اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم روسیه، چهره‌هایی بس متفاوت چون «ایوان بونین»، «آلکساندر کوپرین» و حتی «ماکسیم گورکی» را می‌توان از دنباله‌روان چخوف به حساب آورد. حتی در میان نویسندگان انگلیسی زبان، شاید «کاترین منسفیلد» به پیش از همه وامدار چخوف و نثرش باشد. چخوف، هم از نظر فرم و هم از نظر مضمون، بر «فرانتس کافکا»، «آلبر کامو»، و پدیداری «رمان نو» در فرانسه تأثیر گذاشته است.
بنابراین هنر چخوف را نمی‌توان در هیچ رده یا گروهی قرار داد و این هنر به‌طور کامل در مکتب یا نهضتی سنتی جای نمی‌گیرد، زیرا هنر او، از جهات بسیاری ـ که هنوز جای تجزیه و تحلیل دارند ـ انقلابی بود. مثلاً یکی از مواردی که هنوز مورد بحث است، ماهیت رابطه آثار چخوف یا هنر امپرسیونیستی است. تاکنون مدرکی به‌دست نیامده است که نشان دهد چخوف مستقیماً با آثار نقاشان امپرسیونیست غربی آشنا باشد، علاوه بر این امپرسیونیسم هرگز به‌صورت مکتبی سازمان‌یافته در روسیه نضج پیدا نکرد؛ فقط دوست نقاش چخوف، «ایساآک‌لوتیان» در نقاشیهایش برخی از ویژگیهای امپرسیونیسم را بروز داد، اما هرگز در تکوین نظری این مکتب فرانسوی نقشی نداشت. البته برخی از ویژگیهای نثر و نمایشنامه‌های چخوف نهضت امپرسیونیستی را در ذهن تداعی می‌کند اما این شباهتها بسیار پراکنده‌اند و مشکل بتوان مشخصشان کرد. حال وقت آن است که مستقیماً به آثار چخوف بپردازیم و، با نگاهی موجز داستانهای فکاهی شاد دوره جوانی و سپس داستانهای پخته‌تر و نمایشنامه‌های او را مورد بررسی قرار دهیم.
از 1883 تا 1886 اغلب داستانهای چخوف، در مجله فکاهی معتبر پطرزبورگ «آسکولکی» به چاپ رسید. فقط در 1883 بیش از صد داستان به چاپ رسید. در قطعات اولیه چخوف نشانه‌هایی از تلاش چخوف برای محک زدن مقیدات‌‌ِ معیارها و قراردادهای ادبی به چشم می‌خورد. ساختار صوری داستانهای کوتاه، مقرّ موجز و مختصر، مشخص کردن وجوه گوناگون شخیتها، از طریق القای حس و با وصف جزئیات معنی‌دار و مهم، ماجرای درونی به جای ماجرای بیرونی و پایان ناگهانی و غیره‌منتظره بود.

چخوف داستان نویس
چخوف در داستانهای اولیه‌اش از دو تکنیک ویژه برای پایان داستانهایش استفاده می‌کرد. نخستین‌ِ آن، پایان دادن به داستان با شگفتی بود که از دوره «گی دومو موپاسان» رایج و شناخته بود؛ اما دومی پایان دادن به داستان با شگردی بود که منتقد روسی «ویکتور شلکوفسکی»، آن را «پایان هیچ» نام داده است. در پایان نوع او‌ّل «پایان شگفت» خط داستانی از ابتدا نوعی گره‌گشایی را به ذهن القاء می‌کند، اما ناگهان خط عوض می‌شود و داستان در مسیری غیره‌منتظره می‌افتد.
نمونه این داستان «نشانه افتخار» (Orden (The Decoration در 1884، است. در این داستان معلمی به نام «پوستیاکوف» برای آنکه جلوه بیشتری در ضیافت شام پیدا کند، نشان افتخاری عاریتی به سینه می‌زند، اما بر سر میز شام او را درست روبه‌روی یکی از همکارانش می‌نشانند که می‌داند او حق استفاده از این نشان را ندارد. در طول شام، معلم بیچاره وحشت‌زده تنها با یک دست غذا می‌خورد تا بتواند با دست دیگرش روی نشانی را که به سینه زده است بپوشاند. حاصل کار مضحکه‌ای بیش نیست، آن معلم دیگر، وضعش بهتر از او نیست و او هم نشانی عاریتی به سینه زده است.
دو شگفتی دیگر پدید می‌آید، نشان عاریتی معلم‌ِ دیگر نشانی بالاتر از نشان پوستیاکوف است و پوستیاکوف به جای آنکه از این ماجرا عبرت بگیرد، فقط تأسف می‌‌خورد که چرا به‌قدر کافی هوش به خرج نداده است تا نشان بالاتر، عاریه بگیرد تا ابهتی بیش از همکارش داشته باشد.
در «پایان هیچ» کشمکش داستان این انتظار را در خواننده ایجاد می‌کند که کار به گره‌گشایی دراماتیک بکشد، اما در عوض داستان، پایانی بی‌اوج و هیجان پیدا می‌کند و کشمکش بی‌هیچ دلیل خاصی فرو می‌نشیند. جالب‌‌ترین داستان از این دست در میان داستانهای اولیه چخوف «منتقم» “Mstitel The avenger” در 1887، است.
یکی دیگر از ویژگیهای داستانهای اولیه چخوف، مقدمه موجز و مختصر است که کاملاً در تقابل با، مثلاً داستانهای کند و طولانی «تورگینف» قرار می‌گیرد. نمونه بارز آن داستان «امتحان نهایی» “Examination for advan cement” در 1884، است که با مونولگ درونی موجز و مختصری ناگهان آغاز می‌شود؛ «گالکین، معلم جغرافی، از من خوشش نمی‌آید و برای همین امروز در امتحان او مردود خواهم شد.» گوینده تازه در دیالوگ و ماجرایی که به دنبال می‌آید شناخته می‌شود.
داستانهای اولیه، از نظر موضوعی، حملاتی به سنتها و ارزشهای اجتماعی‌اند همچنان‌که از نظر نوآوریها صوری نیز در خلاف جهت قراردادهای ادبی مسلط است. بسیاری از این داستانهای اولیه، گنده‌دماغی، فخرفروشی به رتبه و مقام، حکومت پلیسی در روسیه، ابتذال مطبوعات و بدگمانی به تعلیم و تربیت را، به باد انتقاد می‌گیرد.
اما چخوف در ابتدای کارش صرفاً فکاهی‌نویس نبود، برخی از داستانهای اولیه او لحنی جد‌ّی دارند و اندک‌اندک خبر از تحولی می‌دهند که در اواخر دهه هشتاد عملی شد، زمانی که چخوف نام مستعار «آنتوشا چخونته» را کنار گذاشت و آنتوان چخوف‌ِ آفریننده داستانها و نمایشنامه‌های مهمی شد که امروزه شهرتش بر آن استوار است. نخستین داستانهای جدی، «زن ارباب» ”The Lady of The manor” و «گلهای دیرهنگام»”Late – blooming Flowers” در 1882 درست دو سال پس از روی آوردن چخوف به حرفه نویسندگی، منتشر شدند. «زن ارباب» سرآغاز سلسله داستانهایی درباره زندگی روستایی شد که به داستان «دهقان» “The Peasants” ختم گشت. داستان «زن ارباب» به همان شیوه مرسوم و سنتی به تضاد میان ارزشهای روستایی و ارزشهای آرستیو کراسی و از هم پاشیدن خانواده‌های روستایی بر اثر این تضاد می‌پردازد. «گلهای دیرهنگام» اگرچه از نظر فرم نوآوری ندارد. از نظر مضمون، پیش‌درآمد‌ِ آن دسته از داستانهای بعد چخوف است که به فرصتهای از دست رفته زندگی، می‌پردازند.
گروه سومی از داستانهای جدی اولیه چخوف از زاویه دید کودک روایت می‌شود و این تکنیکی بود که پیش‌تر تولستوی در «دوران کودکی»(Childhood) در 1852 به‌کار گرفته است. مهم‌ترین داستان چخوف در میان این گروه، داستان «خواب‌آلود» (Sleepy) در 1888، است که قهرمان آن دخترکی است که وامی‌دارندش تا شبها بالای سر نوزاد صاحبکارش، بیدار بنشیند و مراقب او باشد. دخترک از فرط خستگی نوزاد را، خفه می‌کند و آسوده از این زحمت به خواب می‌رود. در این داستان، با استادی تمام، به خوابهای کودک پرداخته می‌شود.
مهم‌ترین داستان در میان داستانهای اولیه چخوف «شکارچی» است. در طرح دراماتیک موجز و فشرده‌ای، دو شخصیت متضاد معرفی می‌شوند؛ شکارچی‌ِ عاشق‌ِ آزادی و همسر دهاتی آرام و بیجان او که شکارچی‌ِ در حال مستی او را به عقد درآورده است. کانون توجه داستان، تراژدی دو آدمی است که نمی‌توانند حرف یکدیگر را بفهمند. کل داستان منحصر است به توصیف کوتاهی از دیدار آن دو در محوطه‌ای باز و جدا شدن آن دو از هم، بی‌آنکه اختلافاتشان حل شده باشد.
یکی از وجوه شاخص «شکارچی» استفاده از شگردهای نقاشی در داستان‌پردازی است. در «شکارچی» طبیعت بخشی از تنظیم یا ارکستراسیون کل‍ّی داستان است؛ نقش و نگار طبیعت، همچون موتیفهای موسیقیایی، در بافت کلی ماجرا و شخصیت‌پردازی داستان وارد می‌شود. طبیعت بخشی از گفت‌وگوهای دو قهرمان داستان است، آن هم صرفاً نه به‌عنوان موضوع صحبتشان، بلکه، همچون به‌صورت پس‌زمینه در بین گفت‌وگوی آن دو پدیدار می‌گردد.
چخوف برای مدت کوتاهی در دورانی از زندگی‌اش سخت تحت تأثیر عقاید و اندیشه‌های تولستوی بود. نمونه‌هایی از تأثیر دیدگاههای تازه‌تر تولستوی را می‌توان در برخی از داستانهای مربوط به دهه 1880 چخوف مشاهده کرد. مثلاً در «بحران روانی» (The nenvous Breakdown) در 1888 ماهیت خوار‌کنندة فحشا را، تصویر می‌کند. مدتی کوتاه، چخوف ظاهراً شیفته آموزه تولستویی، عدم مقاومت در برابر شر‌ّ شده بود و گواه آن را در داستانهایی چون «مردم نیک» (Good People) می‌توان جست که حاوی بحث مفصلی درباره این آموزه تولستوی است. چخوف داستانهای دیگری هم دارد که با این حکم تولستوی که نباید به خشم خود مجال بروز داد هم‌رأیی و همراهی دارد و بارزترین این نمونه داستانها «حادثه ناگوار» (An unpleasantness) در 1888 و «دشمنان» (Enemies) است در داستان «دشمنان» پزشکی که چند ساعتی بیش از مرگ فرزندش نمی‌گذرد فوراً به خانه یکی ا‌ز همسایگان ثروتمندش احضار می‌شود؛ اما چون به آنجا می‌رسد، درمی‌یابد که زن همسایه ـ که بیماری کشنده‌اش بهانه فراخواندن او به خانه بوده است‌ ـ صرفاً تمارض کرده است تا بتواند راحت‌تر با معشوقه‌اش بگریزد. پس جدال لفظی آتشینی میان پزشک خشمگین و مرد فریب‌خورده، درمی‌گیرد. اما پایان داستان حال و هوای تولستویی دارد؛ بیهودگی و غیراخلاقی بودن اندیشه‌ها و اعمال تند و خشن.
پس از 1890 چخوف دیگر داستانی ننوشت که متأثر از دیدگاههای مذهبی و اخلاقی تولستوی باشد. با این حال چخوف هرگز از ستایش هنر تولستوی باز نایستاد. چخوف همچنین با این نگرش تولستوی، که هنر را منشاء گناه می‌دانست و آن را رد و انکار می‌کرد نمی‌توانست موافق باشد. در دهه 1890 چخوف مستقیماً به چون و چرا درباره فلسفه تولستوی پرداخت. برخی از قهرمانان قصه‌های او مثلاً «گراموف» در «اتاق شماره 6» در سال 1892 آموزه عدم مقاومت در برابر شر‌ّ را سخت به باد انتقاد می‌گیرد. گرایش چخوف به مرشد کهنسالش بر اثر شک‌گرایی علمی و هنری خود او تعدیل می‌شد، اما این گرایش حالتی بسیار پیچیده داشت، چنان‌که حتی پس از 1890 در برخی قصه‌های او قهرمانانی دیده می‌شوند که همچنان روحی تولستویی دارند.

چخوف نمایشنامه نویس
بخش زیادی از آثار ادبی چخوف نثر داستانی است و می‌توان چخوف را در وهله اول نویسنده داستان کوتاه، به شمار آورد، نویسنده‌ای که ژانر را متحو‌ّل ساخت. اما نمایشنامه‌هایی که او نوشته است، به نوبة خود، انقلابی و تحول‌آفرین و از بسیاری جهات، مانند داستانهایش، پر از راهگشاییها و نوآوریهای هنرمندانه بودند. آثار نمایشی چخوف را معمولاً به دو دسته تقسیم می‌کنند؛ نمایشنامه‌های ماجرایی‌ِ سنتی که در آنها ماجراها بر روی صحنه و جلوی چشم تماشاچیان به وقوع می‌پیوندند و نمایشنامه‌هایی با ماجرای غیر مستقیم، که ماجرای بیرونی بر صحنه بسیار اندک است و فقط نتایج ماجراهایی که بیرون از صحنه، در جایی دیگر، رخ داده است نمایانده می‌شود. چهار نمایشنامه اصلی چخوف، «مرغ دریایی»، «دایی وانیا»، «سه خواهر» و «باغ آلبالو» از همین دسته دوم‌اند.
چخوف سالها پس از داستان‌نویسی به نمایشنامه‌نویسی روی آورد. نخستین نمایشنامه او «ایوانف» در 1887 زمانی که مشغول نوشتن داستان «استپ» بود، نوشته شد. بسیاری از آثار نمایشی اولیه او کمدیهای تک‌پرده‌ایی هستند که شباهتهای بسیار با داستانها لطیفه‌ مانند اولیه‌اش دارند و درواقع برخی تنظیم نمایشی همان داستانها هستند. بقیه نمایشنامه‌های او جدی و حتی می‌توان گفت تراژیک‌اند.
«فارس»های اولیه چخوف از این نظر حائز اهمیت هستند که برخی از تکنیکهای انقلابی نمایشنامه‌های بعدی را در آنها، می‌توان دید. این «فارس»ها ]خرس 1888، خواستگاری 1888 ـ 1889، نقش تراژیک 1889 ـ 1890، عروسی 1889 ـ 1890، سالگرد 1891 و مضرات دخانیات که چخوف شانزده سال روی آن کار کرد و عاقبت آن را در 1902 منتشر کرد.] بیش از آنکه کمدی موقعیت باشند کمدی شخصیت‌اند. در آنها هر شخصیتی با ادا و اطوار و شیوه صحبت‌ِ غریب‌ِ خودش تفر‌ّد و تشخص می‌یابد و کشمکش دراماتیک حاصل کنشها و واکنشهای شخصیتهاست.
نخستین نمایشنامه بلند چخوف «ایوانف»، عناصری از ماجرای دراماتیک سنتی را دربردارد و موقعیتها را در آن سخت یادآور «فارس»های تک‌پرده‌ای هستند. بسیاری از شخصیتها در آن تحت تأثیر یکی از «مزاجهای» سنتی‌اند؛ یعنی مشخصه هر یک از آنها یک خصلت غالب: زودخشمی، نادانی و غیره. شخصیت‌پردازیهای پیچیده‌تر نیز اکثر تابع قواعد سنتی ‌است: شخصیتها در تک‌گوییهایی که مشغول حرف زدن با خودشان‌اند، خودشان را معرفی و ذات جوهر خویش را آشکار می‌سازنند.
اما استفاده از درونمایه‌های نهایی، که غالباً با استفاده از اصوات (مثلاً ناله‌های مکرر جغد) و جهت خلاف روال متن در ذهن پا می‌گیرند، استفاده از سکوتها، زبان عجیب و غریب و خاص شخصیتها و اهمیتی که به لحن داده می‌شود و در توضیح صحنه‌ها مشخص می‌گردد («اشکریزان»، «شادمانه»، «خونسردانه»، «با شوخی») همگی از پیش خبر از شاهکارهایی می‌دهند که در راه‌اند.
چخوف درواقع با نمایشنامه «مرغ دریایی» جست‌وجویش را برای یافتن فرمهای نمایشی تازه آغاز کرد. کل نمایشنامه‌ حول مسئله ماهیت هنر و عشق می‌گردد و روابط میان شخصیتها نیز برحسب همین عشق و هنر بیان می‌شود.
ماجرای نمایشنامه بازتاب بحث و جدلی است که در روزگار چخوف دربارة نقش هنرمند و هنر ـ خصوصاً هنر به اصطلاح منحط سمبولیستها ـ در جامعه دربرگرفته بود. ساختار نمایشی این نمایشنامه مبتکرانه است. عملاً بر صحنه‌ ماجرایی آشکار نمی‌گذرد. هر آنچه مهم است خارج از نمایشنامه صورت می‌گیرد و بر روی صحنه فقط درباره آن صحبت می‌شود. حتی خودکشی «ترپلیف»، نمایشنامه‌نویس جوان، که می‌توانست اوجی دراماتیک باشد خارج از صحنه اتفاق می‌افتد و شخصیت دیگری آن را گزارش می‌دهد، آن هم با لحنی آشکارا از اهمیت واقعه می‌کاهد. درواقع نمایشنامه عاری از آن کشمکش سنتی میان شخصیتهاست.
تمامی کشمکشها، در وهله نخست، کشمکشهای درونی است. این بدان معناست که کشمکش نمایشی با استفاده از شیوه‌های جدید ایجاد می‌شود؛ یعنی نه با استفاده از تقابل، بلکه در وهله نخست از طریق مشکلات حل نشده درون هر شخصیت و در وهله دوم از طریق روابط متقابل میان آنها. بنابراین اوجی دراماتیک، نه در ماجرای نمایش و نه در گفت‌وگوها، در کار نیست. به مهم‌ترین واقعه‌ها فقط به‌صورت گذرا اشاره می‌شود.
نمایشنامه بعدی چخوف «دایی وانیا» همان شیوه و تکنیک «مرغ دریایی» را باز هم پیش‌تر می‌برد. در اینجا نمایشنامه نه «قهرمان» واحدی دارد و نه ماجرای پرتحرک و پر آب و تابی در جریان است. ماجرای بیرونی از حداقل تجاوز نمی‌کند و قهرمان مثبت یا منفی واقعی در نمایشنامه وجود ندارد. باز هم در اینجا شیوه نگارش چخوف، متکی بر ماجراهای روی صحنه نیست، چون ماجراهای روی صحنه بسیار جنبی و بی‌اهمیت و بی‌نتیجه و بی‌توجه‌اند. (حتی گلوله‌ای که شلیک می‌شود کسی را نمی‌کشد و بی‌ثمر می‌ماند.) توصیف شخصیت، کیفیت گفت‌وگوها و ترکیب تغزلی پایان هر پرده، همه و همه، مستقیماً از مفهوم تغزلی «مرغ دریایی» نشأت می‌گیرد.
توفیق «مرغ دریایی»‌و «دایی وانیا» بر صحنه تئاتر هنری مسکو، چخوف را واداشت تا دو نمایشنامه بعدی‌اش را (که در ضمن آخرین نمایشنامه‌هایش است) با توجه به اصول صحنه‌ای استانیسلاوسکی بنویسد؛ یعنی با توجه به رئالیسم روان‌شناختی حساس و عمیق او و علاقه تعصب‌آمیزش به ظرایف کار صحنه‌ای و جلوه‌های صحنه. حاصل این تلاش در وهله نخست یکی از شاهکارهای او «سه خواهر» بود.
باز در اینجا جهت حرکت در هر پرده تغزلی است و ماجرای روی صحنه نشأت گرفته از تحولات عاطفی پیش‌آمده در خارج از صحنه است و معمولاً فقط در لحظات بحرانی به تماشاگر نمایانده می‌شود. گفتارهای پراحساس شخصیتها غالباً با ماجرایی ثانویی بر روی صحنه، که نقش همسرایان را در نمایش دارد و متشکل از سکوتها و تلمیحات ادبی است، مورد تعبیر و تفسیر قرار می‌گیرد. چنین است که مثلاً در «سه خواهر» با گفت‌وگویی تغزلی میان سه خواهر اولگا، ایرنیا و ماشا آغاز می‌شود که مشغول یادآوری خاطراتشان به مناسبت روز نامگذاری ایرنیا هستند. گره‌گشایی و پایان ماجرا حالت تغزلی رفع و رجوع را دارد، درست همانند «پایان هیچ» در داستانهای دوره پختگی چخوف و شاید نوعی خوشبینی تحت‌‌الشعاع قرار گرفته آوای پایانی نمایش باشد.
بدفهمی در مورد «باغ آلبالو» همیشه، چه در روسیه و چه در خارج، احتمالا‌ً بیشتر از همه نمایشنامه‌های چخوف است. چخوف از همان آغاز اصرار داشت که این نمایشنامه کمدی است نه تراژدی، و باید آن را همچون کمدی اجرا کرد. درواقع عنوان فرعی نمایشنامه چنین است: «کمدیی در چهار پرده». اصرار کنستانتین استانیسلاوسکی و ولادیمیر نمیروویچ دانچنکو، مدیر ادبی تئاتر برای آنکه این نمایشنامه را به‌صورت تراژدی سمبولیک به اجرا درآورند تقریباً منجر به جدایی میان چخوف و تئاتر مسکو شد.
موضوع «باغ آلبالو» فروش اجباری و ناچاری یک ملک است. باز هم در اینجا آنچه بر روی صحنه رخ می‌دهد ماجراهای فرعی است که نشأت‌گرفته از وقایعی که خارج از صحنه رخ داده‌اند و جزو نمایش نیستند. حاصل کار اثری تکه‌تکه، متشکل از تصاویری ثابت است که همین باعث شده تا آنتوان چخوف نویسندة نمایشنامه‌های بی‌ماجرا شناخته شود. شخصیتها، با ژستهای کمیک‌ِ بی‌معنا، طراحی شده‌اند و بسیاری از آنها آشکارا کاریکاتوری‌اند.
در بعضی از قسمتهای نمایشنامه آشکارا یادآور «فارس»های اولیه چخوف است؛ مثلاً در آنجا که لوپاخین که بعداً ملک‌ را می‌خرد ناگهان کله‌اش را از در اتاق تو می‌آورد و درحالی‌که صحبتی جدی در جریان است ادای ماء کشیدن گاو را درمی‌آورد. در اینجا این تداخل بی‌معنا صرفا‌ً در جهت اهداف «فارس» نیست، بلکه تفسیری همچون همسرایان را ارائه می‌دهد و به تماشاچیان هشدار می‌دهد که آن صحبتهای جدی را زیاد هم جدی نگیرند. در برخی موارد گفت‌وگوها اهمیتشان کمتر از شیوه‌های غیر کلامی است که شخصیتها برای تفهمیم و تفاهم مورد استفاده قرار می‌دهند: مکثها، سکوتها و تأکیدها ـ ‌که در مورد آن توضیحات مفصلی در متن آمده است ـ در «باغ آلبالو» این توضیحات بیش از سایر نمایشنامه‌های چخوف است و تقریباً شامل 175 توضیح برای ادای جملات است. گفتارها اکثراً معانی تحت‌اللفظی آشکاری ندارند و معنای آنها را باید در دلالتهای پنهان و در پشت کلام ج‍ُست.
«باغ آلبالو» پایانی که دارای اوج باشد ندارد. ملک فروخته شده است، خریدار ملک، رعیت سابق، لوپاخین، است؛ و صاحبان ملک حالا باید ملکشان را ترک کنند و بروند بنابراین تمامی مواد و مصالح لازم برای اوجی تراژیک مهیا و فراهم است، اما چنین اوجی هرگز پیش نمی‌آید؛ نحوه پرهیز از پیش آوردن چنین اوجی این‌گونه است که؛ اولاً موقعیت خرد و غیر مهم نموده می‌شود و ثانیا‌ً صاحبان ملک واکنشی آن‌چنانی در قبال از دست رفتن ملک، نشان نمی‌دهند و درواقع هر کسی به دنبال اشتغالی تازه و نامناسب برای خودش می‌رود و به جای گره‌گشایی تراژیکی که آماده‌اش شده‌ایم به یک «پایان هیچ» می‌رسیم؛ کلامی در کار نیست و فقط صداهایی می‌آید. در کل هر چهار نمایشنامه آخری چخوف پایانی غیرکلامی و سمبولیک دارند؛ مثلاً در «مرغ دریایی» صدای گلوله خودکشی ترپلیف از بیرون صحنه به گوش می‌رسد و این شاید بیش از بقیه به اوج دراماتیک واقعی نزدیک است.
و یا در «دایی وانیا» با دیالوک «سونیا» که در حال اشک ریختن است و تلگین آرام در حال نواختن گیتار و جوراب بافتن «مارنیا» به پایان می‌رسد.
 نیما دهقان
منابع:
1.نگرشی بر آثار چخوف ـ ولادیمیر یرمیلوف، ترجمه ح. اسدپور پیرانفر
2.طنز و کمدی و نمایشنامه‌های آنتوان چخوف ـ همایون علی‌آبادی، فصلنامه هنر 17 (بهار و تابستان 1368)
3. سیری در نقد ادبیات روس ـ پیوتر بیتسیللی، ترجمه ابراهیم یونسی ـ انتشارات نگاه ، 1369.
4. نقدی بر زندگی و آثار آنتوان چخوف ـ ماکسیم گورکی و دیگران، ترجمه کتایون صارمی، انتشارات پیشرو، 1369.
5. چخوف و باغ آلبالو ـ کمال‌الدین شفیعی، چیستا 93 و 94 (آذر و دی 1371)
6. چخوف، زندگی و آثار ـ ولادیمیر ناباکوف، ترجمه حسن اکبریان طبری، نشر مینا ، 1371.
7. [نگاهی به قصه دشمنان، نوشته آنتوان چخوف ـ از یک نما به یک دنیا]ـ ایرج کریمی مجله فیلم 161 ـ مرداد 1373.
8. آنتوان چخوف گلی در مرداب شکفته ـ پری صابری، مجله گردون، 41، مرداد 1373.
9. چخوف ـ هانری تروایا، ترجمه علی بهبهانی، انتشارات علمی و فرهنگی 1374.
 
سوره مهر

 









نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

«ای. ال. دکتروف» نویسندگی را با شکستی بی‌نظیر شروع کرد.
۱۵۰ تن آت و آشغال!!!!!!!!!!!!


 «ای. ال. دکتروف» نویسندگی را با شکستی بی‌نظیر شروع کرد.
روزی معلم دبیرستانش از او خواست تا همچون دیگر همشاگردی‌هایش با آدم شاخصی گفت‌وگو کند و زندگی‌نامه‌‌ی او را بنویسد. دکتروف که آن روزها ادگار صدایش می‌زدند، مطلبی ارائه داد درباره‌ی یکی از بازماندگان هولوکاست به نام «کارل» که در نیویورک زندگی می‌کرد، حبه‌ی قند را مثل قدیمی‌های اروپا‌ بین دندان‌هایش می‌گذاشت و چای می‌نوشید و دربان یکی از ساختمان‌های شهر بود. معلم ادگار که از نوشته‌ی شاگردش شگفت‌زده شده بود، از او خواست که از «کارل» عکس بگیرد تا مطلب او را در روزنامه‌ی مدرسه منتشر کند. ادگار اما در پاسخ گفت: «نه، امکانش نیست. کارل خیلی خجالتی‌‌ست و نمی‌شود از او عکس گرفت.» معلم اما بر خواسته‌‌اش پافشاری کرد تا آنکه ادگار مجبور شد واقعیت را اعتراف کند: «کارلی وجود ندارد، همه را از خودم درآوردم.» ادگار لورنس جوان از آن درس نمره‌ی قبولی نگرفت اما این روزها در هفتاد و هشت سالگی با انتشار یازده رمان در طول نیم قرن زندگی، خود به «اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا» تبدیل شده است. «جویس کرول اوتس» همزمان با انتشار «هومر و لنگلی» رمان جدید دکتروف، در هفته‌نامه‌ی «نیویورکر» یادداشتی نوشته و دکتروف را به‌خاطر روایت داستان اسطوره‌های تاریخ صد و پنجاه سال پیش آمریکا ستایش کرده و او را اسطوره‌ی وقایع‌نگاری آمریکا لقب داده است.
دکتروف این روزها با انتشار رمان «هومر و لنگلی» بار دیگر توجه منتقدان و علاقه‌مندان ادبیات را به آثار خود جلب کرده است. وی در «هومر و لنگلی» به واقعه‌ای رجوع کرده که خود او هم آن را از کودکی‌هایش به‌ خوبی به ‌یاد می‌آورد. ماجرا از این قرار است که در دهه‌ی چهل میلادی داستان زندگی دو برادر به نام‌های هومر و لنگلی کالیر توجه‌ی ساکنان شهر نیویورک را به خود جلب می‌کند. هومر و لنگلی برادران عجیب‌غریبی بودند که در محله‌ی هارلم منهتن شهر نیویورک زندگی می‌کردند و از سالیان سال قبل ارتباطشان را با همه‌ی دوستان و آشنایان‌شان قطع کرده‌ بودند و سر کار نمی‌رفتند و به‌شدت گوشه‌گیر بودند. این دو برادر در طول زندگی خود میزان قابل توجهی زباله، وسائل کهنه و عتیقه و اشیاء و ابزارآلات مستعمل جمع آوری می‌کردند و همه‌ی آن‌ها را در خانه‌‌اشان در خیابان ۱۲۸ ام منهتن انبار می‌کردند تا شاید روزی به کارشان بیاید. همسایه‌های برادران کالیر بارها آن‌ها را دیده بودند که در خیابان‌های اطراف پرسه می‌زدند و از سطل زباله‌های خیابان‌های نیویورک تکه نان و پسمانده‌ی غذا جمع می‌کردند اما با وجود تمام شایعات هیچ‌کس فکر نمی‌کرد که پس از مرگ برادران کالیر در سال ۱۹۴۷ و پیدا کردن جسد آن‌ها و تخلیه‌ی کامل همه‌ی این زباله‌ها از منزل‌شان، نزدیک به ۱۵۰ تن آت و آشغال، روزنامه‌ باطله، کالسکه بچه، اشیاء قدیمی، وسائل بدردنخور و خلاصه هزار جور زباله از خانه‌ی آن‌ها بیرون بیاید. داستان زندگی برادران کالیر پس از مرگشان دهان به دهان گشت و حتی تخلیه‌ی خانه‌اشان بیش از یک هفته طول کشید و هزاران نفر با کنجکاوی فراوان فرایند تخلیه این زباله‌های را از نزدیک نگاه کردند و بعد روزنامه‌ی تایمز درباره‌اشان مقاله نوشت و تکه‌ای از تاریخ و افسانه شهر نیویورک شدند.
واقعیت این است که برادران کالیر که چهار سال با هم اختلاف سن داشتند، فرزندان خانواده‌ی متمولی بودند. پدرشان هرمان کالیر متخصص بیماری‌های زنان بود و هردوی این برادرها از تحصیلات خوبی برخوردار بودند. هر دو در دانشگاه کلمبیا تحصیل کردند، هومر حقوق خواند و لنگلی مهندسی گرفت و علاقه زیادی هم به اختراع داشت. لنگلی پیانو می‌زد و چندین و چند وسیله هم ساخت که یکی از آن‌ها ژنراتوری الکتریکی بود که از روی ژنراتور مدل «فورد» شبیه‌سازی شده بود. خانواده‌ی کالیر در سال ۱۹۰۹ به محله‌ی هارلم منهتن نقل‌مکان کردند که در آن زمان برخلاف این روزها، محله‌ی خوبی بود و ساکنان ثروتمندی داشت. در سال ۱۹۱۹ پدر برادران کالیر خانواده را ترک کرد و چند سال بعد هم درگذشت. جزئیات دقیقی از این اقدام پدر در دست نیست و معلوم نیست که آیا مادر برادران کالیر هم همراه با پدر از آن‌ها جدا شده بود یا نه اما با مرگ پدر در سال ۱۹۲۳ و سپس مرگ مادر در سال ۱۹۲۹ هومر و لنگلی وارث منزل پدری شدند و از آن زمان بود که شروع کردند به جمع‌آوری آت و آشغال.
با شروع این کار شایعات درباره‌ی زندگی این دو برادر قوت گرفت و دزدان زیادی به طمع پیدا کردن عتیقه‌ و وسائل قیمتی چند بار شیشه خانه‌اشان را شکستند و تلاش کردند که وسائل‌اشان را بدزدند. از این زمان هومر و لنگلی در و پنجره‌ی خانه‌اشان را آهن کشیدند و چفت و بست زدند و برای مقابله با دزدان و مزاحمان احتمالی، تله‌ دست‌ساز درست کردند و آن‌ها را در قسمت‌های مختلف منزل‌شان جاسازی کردند. در سال ۱۹۳۲ هومر کور شد و چندی بعد هم رماتیسم گرفت و مسئولیت پیدا کردن غذا و احتیاجات‌شان افتاد بر گردن لنگلی. از سال ۱۹۳۹ قبض‌هایشان را نپرداختند و شهرداری برق و آب و گاز و تلفن‌شان را قطع کرد و برای ادامه‌ی حیات به روش‌های دست‌ساز و خانگی پناه بردند و برای گرم‌کردن خودشان از چراغ نفتی استفاده کردند و تلاش کردند که با موتور ماشین، برق تولید کنند و آب مورد نیازشان را هم از پارک‌های اطراف فراهم می‌کردند. 
نخستین بار نام برادران کالیر در سال ۱۹۳۸ در روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز درج شد. علتش هم دعوایی بود که آن دو با شهرداری و بر سر پرداخت عوارض و پس‌دادن وام‌هایشان پیدا کردند. همسایه‌ها هم شایعه درست کرده بودند که این دو میلیون‌ها پول جمع کرده‌اند و نمی‌خواهند که آن‌ها را توی بانک بگذراند و روی خروار خروار اسکناس زندگی می‌کنند. در سال ۱۹۴۲ روزنامه‌ی نیویورک‌هرالد تریبیون با لنگلی گفت‌وگو کرد و درباره‌ی جمع‌آوری روزنامه‌ی باطله از او پرسید که وی این چنین جواب داد: «این روزنامه‌ها را برای هومر جمع می‌کنم. جمع می‌کنم که وقتی قدرت دیدش را دوباره به‌دست آورد بتواند خبرها را دنبال کند.» در ۲۱ مارس سال ۱۹۴۷ شخصی که خودش را معرفی نکرد با پلیس هارلم تماس گرفت و گفت که تصور می‌کند برادران کالیر مرده‌اند.
پلیس کار را آغاز کرد اما به‌خاطر آهن‌کاری‌های در و پنجره نتوانست وارد خانه شود و در نهایت گروهی هفت‌نفره دست‌به‌کار شدند و با شکستن پنجره و میله‌های آهنی آن اقدام به تخلیه زباله‌های خانه کردند چرا که همه‌ی خانه را آت‌ و آشغال گرفته بود. طبق گزارش‌هایی که بعدا منتشر شد، تعداد زیادی روزنامه، پنجره، در، طناب و وسائل مستعمل در اتاق‌خواب‌های برادران کولیر انبار شده بود. ابتدا جنازه‌ی هومر پیدا شد و طبق گزارش پزشک قانونی علت مرگش هم گرسنگی، کمبود آب بدن و سکته قلبی گزارش شد. تیم تخلیه کارش را ادامه داد و ابتدا نزدیک به ۱۹ تن زباله و وسائل کهنه از خانه بیرون آورد اما اثری از لنگلی نبود. شایعاتی سرگرفت که لنگلی ناپدید شده و حتی کسی هم گفت که او را دیده که سوار قطار شده است اما یک هفته بعد و با خروج بیش از صد تن از این جنس وسائل، جنازه‌ی لنگلی هم تنها چند متر آن‌ طرف‌تر از مکانی که جنازه‌ی هومر قرار داشت، پیدا شد. جنازه‌ی وی در حالی پیدا شد که انگار لنگلی خودش گرفتار یکی از تله‌های دست‌سازی شده بود که خودشان ساخته بودند.
سال‌ها پس از پیدا شدن جنازه‌ی برادران کالیر و تخلیه‌ی کامل خانه، شهرداری منزل آن دو را خراب کرد و پارک کوچکی در آن محل ساخت به نام برادران کالیر. بعدها ماجرای زندگی برادران کالیر در سال ۱۹۵۴ توسط «مارسیا داورنپورت» کتاب شد و تا به امروز چندین و چند کتاب و فیلم بر اساس زندگی آن‌ها ساخته شده است اما ایده‌‌ی رمان «هومر و لنگلی» وقتی برای دکتروف شکل گرفت که چند سال پیش گزارشی در تایمز خواند که همسایه‌های محله‌ی پارک برادران کالیر در هارلم شکایت کرده‌اند که نام پارک باید عوض شود. دکتروف در این باره می‌گوید: «باورم نمی‌شود، شصت سال از این ماجرا گذشته است و هنوز برادران کالیر، این موجودات بی‌آزار، هنوز هم دارند آدم‌های آن محله را اذیت می‌کنند.» دکتروف همچنین می‌گوید: «اینکه برادران کالیر خودشان را از بقیه‌ی دنیا جدا کرده و این‌ همه آت‌وآشغال جمع می‌کردند که ارثیه‌اشان باشد یا اینکه شاید فکر می‌کردند که در آینده به‌دردشان بخورد، به‌نظرم یک جور مسخره کردن همه‌ی چیزهایی‌ست که ما این‌روزها برای نگه‌داشتن‌شان پافشاری می‌کنیم.» دکتروف در جای دیگری هم می‌گوید: «سال‌های پایانی دوره‌ی ریاست جمهوری جورج بوش بود و من ناخودآگاه مادام یاد ماجرای زندگی برادران کالیر می‌افتادم. اینکه آینده‌امان رو به افول است.» جای دیگری هم می‌گوید: «مابین آت‌و‌آشغال‌های تخلیه شده پس از مرگ برادران کالیر، دفترچه‌ای بانکی هم بود که مقدار زیادی پول درش بود. برایم خیلی جالب است که هومر و لنگلی پول داشتند اما می‌رفتند دنبال مانده‌ی غذای دیگران. برایم جالب است که این‌همه وسائل کهنه جمع می‌کردند برای آینده‌شان.»
ای.ال. دکتروف می‌گوید که داستان خیلی ساده برایش شروع شد، شروع کرده به نوشتن و اولین جمله این بوده: «من هومر هستم، برادر کوره.» رمان «هومر و لنگلی» دکتروف از زبان هومر نوشته شده و دکتروف برای نوشتن‌اش تحقیق خاصی نکرده، همه را بر اساس همان جزئیاتی نوشته که از کودکی یادش مانده، به همین خاطر دست خودش را در داستان‌سرایی بازگذاشته و کمی واقعیت را هم تغییر داده است. مثلا در رمان دکتروف این هومر است که پیانو می‌زند نه لنگلی و همچنین زمان مرگ آن‌ها به سی سال بعد تغییر یافته است. دکتروف می‌گوید: «من از نسل همان میلیون‌ها جوانی هستم که هر وقت مادرشان وارد اتاق ریخت و پاشیده‌اشان می‌شده، داده می‌زده: خدای من! برادران کالیر! اصطلاح «برادران کالیر» برای مادران و بچه‌های نسل من در نیویورک یعنی اتاق ریخت و پاشیده.» دکتروف در ادامه می‌گوید: «همین موقع بود که من به خودم گفتم که برادران کالیر چیزی فرای آن داستانی هستند که ما می‌دانیم، آن‌ها قسمتی از افسانه‌ی نیویورک‌اند.» دکتروف در پاسخ به سئوالی درباره‌ی جابجایی واقعیت در داستان «هومر و لنگلی» می‌گوید: «وقتی داستان می‌نویسید، دستتان باز است. هیچ مرزی در کار نیست، می‌شود به همه‌جا پرواز کرد. می‌توانید مثل یک گزار‌شگر بنویسید، می‌توانید اعتراف کنید، می‌توانید ادای فیلسوف‌ها یا انسان‌شناس‌ها را دربیاورید، می‌توانید هر کاری که بخواهید بکنید.»
«هومر و لنگلی» نخستین رمانی نیست که دکتروف بر اساس یکی از وقایع تاریخی کشورش نوشته باشد. در واقع، دکتروف ید طولایی در نوشتن رمان‌هایی دارد که بر اساس وقایع تاریخی کشورش هستند، با این تفاوت که وی برای نوشتن کتاب‌هایش دست به تحقیقات گسترده نمی‌زند، گاهی مثل داستان «هومر و لنگلی» از خاطرات دوران کودکی‌اش بهره می‌برد و گاهی همچون رمان «رگتایم» با نگاه کردن به یک عکس درباره‌‌ی شروع به نوشتن می‌کند. وی در جواب به سئوال «تایم» درباره‌ی تفاوت بین یک مورخی که تاریخ می‌نویسد با رمان‌نویسی که تاریخ می‌نویسد، می‌گوید: «مورخ به شما می‌گوید که چه اتفاقی افتاده و رمان‌نویس به شما می‌گوید که آن اتفاق چه‌طوری بوده، چه حسی بوده.» الگویی که دکتروف در رمان برادران کالیر به‌کار برده، همان الگویی‌ست که برای نوشتن دیگر رمان‌هایش همچون «رگتایم»، «بیلی باتگیت» و «راهپیمایی» استفاده کرده است. با این همه، دکتروف در هر کدام از رمان‌هایش یک جور وقایع‌نگاری کرده و نوع روایتش در هر کدام از این‌ها با دیگری متفاوت است. از این جهت، دکتروف مدام سبک‌اش را در روایت تغییر می‌دهد و با استایلیست‌هایی همچون همینگوی موافق نیست، در این باره می‌گوید: «باورم نمی‌شود، همینگوی مدام در یک سبک می‌نوشت و این باعث شد که در پایان عمرش رمان‌های ناموفقی چاپ کند.» 
بخت از همان کودکی با دکتروف یار بوده. پدرش به خاطر علاقه به «ادگار آلن پو» اسم پسرش را «ادگار» گذاشت اما دکتروف خود در این باره به‌طنز می‌گوید: «پدرم عاشق ادگار آلن پو بود. پدرم اصولا عاشق خیلی از نویسنده‌های بد بود و ادگار آلن پو بدترین آن‌هاست و این تا حدی مرا تسلی می‌دهد.» سال‌ها بعد دکتروف در پروژه‌ی فیلمی مشغول به‌کار شد که درباره‌ی غرب آمریکا بود و این باعث شد که اطلاعات خوبی از تاریخ غرب آمریکا جمع آوری کند و بعد بر اساس آن‌ها کتابی بنویسد به نام «به هارد تایمز خوش آمدید». خودش در این باره می‌گوید: «می‌خواستم شروع کنم به نویسندگی و ناگهان به خودم گفتم که چه چیزی بهتر از آنکه از این اطلاعات مفت و مجانی استفاده کنم و درباره‌اش رمان بنویسم.» دکتروف «به هارد تایمز خوش آمدید» را در سال ۱۹۶۰ منتشر کرد و بعد از آن دومین رمانش را نوشت که خود درباره‌اش به نیویورک‌تایمز می‌گوید: «و بعد رمان دومم را نوشتم، رمانی که هیچ چیز یادم نداد.» این‌ها اما همه مقدمه‌ای شد برای دکتروف تا رمان‌های «رگتایم» و سپس «بیلی باتگیت» را منتشر کند. کتاب‌هایی که شهرت خوبی برای دکتروف به ارمغان آوردند و هر دوی آن‌ها هم فیلم شدند و این روزها از آن‌ها با عنوان کلاسیک‌های ادبیات آمریکا نام برده می‌شود، رمان‌هایی که با ترجمه‌ی خوب «نجف دریابندری» به فارسی منتشر شده‌اند. دکتروف تا به امروز یازده رمان نوشته و از معدود نویسندگانی‌ست که برخلاف کهولت سنش همچنان خوب می‌نویسد و این روزها با همسرش هلن در منهتن نیویورک زندگی می‌کند و همچنان دوست دارد که کتاب را کاغذی بخواند تا اینترنتی و الکترونیکی. می‌گوید: «یک چیز بی‌نظیری درباره‌ی کتاب وجود دارد و آن این است که وقتی که نوشته شد دیگر برای ادامه‌ی حیاتش به انرژی خاصی احتیاج ندارد. کافی‌ست خوب نگه‌اش دارید تا یک عمر برایتان همان‌طور مفت و مجانی کار کند. من کماکان دلم می‌خواهد که کتاب را کاغذی بخوانم. از تجربه‌ی گردش در کتابفروشی لذت می‌برم. وقتی که وارد کتاب‌‌فروشی می‌شوی و با کتاب‌هایی روبرو می‌شوی که اصلا دنبا‌لشان نبودی و با چیزهای آشنا می‌شوی که فکرشان را هم نمی‌کردی، واقعا خیلی فوق‌العاده است.»
*توضیح: این یادداشت با کمک فراوان از مطالب مختلفی نوشته شده که در نشریاتی چون نیویورکر، گاردین، نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست چاپ شده‌اند.

وبگردی
http://webzadeh.blogfa.com/post-5.aspx








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

على محمد افغانى

 

- متولد ۱۳۰۴ کرمانشاه - از پیشکسوتان ادبیات داستانى معاصر
- خالق شوهر آهوخانم، یکى از اولین رمان‌هاى بلند اجتماعى ایران
- برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۴۰
- برخى از آثار او عبارتند از: شادکامان دره قره‌سو، بافته‌هاى رنج، سیندخت، محکوم به اعدام، شلغم میوه بهشته، دختردایى پروین، همسفرها، بوته زار، دکتر بکتاش (منتشر نشده)، دنیاى پدران و دنیاى فرزندان (منتشر نشده)
- على محمد افغانى هم اکنون مشغول نگارش رمانى درباره دوران دفاع مقدس است.
 او را با شوهر آهوخانم رمان بلند اجتماعى ایران مى‌شناسند. بسیار کم حرف است و از گرفتن عکس و ثبت تصویرش هنوز هم دورى مى‌کند. این کار را نوعى تجمل مى‌داند و مى‌گوید: «عکس خاطره‌اى از گذشته است و از گذشته باید آنچه را به درد آینده مى‌خورد برداشت.»
اهل کرمانشاه است، در آنجا متولد و بزرگ شده است. دوران تحصیلش را در آنجا گذرانده با وجود فقر و تنگدستى فراوان همیشه یک شاگرد خوب بوده، زمانى هم به عنوان شاگرد اول استان پنج در آن زمان انتخاب شده است اما به قول خودش بى‌هدف بودن در تحصیل و وضع خانوادگى نامناسب اسباب ترک تحصیل او را فراهم مى‌کند و به کار در کنار پدرش مشغول مى‌شود.
دوره‌اى مى‌خواست در شرکت نفت استخدام شود، امتحان ورودى‌اش را هم داد ولى از بدشانسى یادش رفت که نامش را یادداشت کند. در نهایت کس دیگرى که از قضا دوستش بود نامش را بر برگه او نوشت و این طور بود که او نتوانست در شرکت نفت استخدام شود. از آن به بعد بود که تصمیم گرفت دوباره به مدرسه رفته و به تحصیلش ادامه دهد.
زبان انگلیسى را خوب مى‌داند. دانش زبانش به دوران قبل از دیپلم باز مى‌گردد. حتى دوره‌اى هم به دوستانش زبان انگلیسى یاد مى‌داده است. در دوره‌اى که به جرم اقدام علیه امنیت عمومى به همراه ۴۰۰ افسر ارتش در زندان به سر مى‌برد هم انگلیسى تدریس مى‌کند. «شوهر آهو خانم» را نیز در همان دوران نوشته است.
آمده بود تهران تا در ارتش طب بخواند، اگر مى‌خواست به این رشته برود جایى در تهران براى ماندن نداشت. «وقتى در این رشته قبول شدم گفتند باید اول رشته پیاده نظام نام نویسى کنى، الآن دانشجوى پزشکى نمى‌گیریم. در آن دوره دانشکده افسرى براى اولین بار از گروههاى دیپلم دانشجو مى‌گرفت تا قبل از آن از دیپلم پایین‌تر دانشجو جذب مى‌کرد، به این دلیل از این گروه دیپلمه، تعداد زیادى با اندیشه‌هاى سیاسى وارد دانشکده افسرى شدند.»
سال ۲۶ که اوج شکل گیرى نهضت چپ بود و آشفتگى سیاسى بسیارى در جامعه وجود داشت، على محمد افغانى هم با این عده به دانشکده افسرى مى‌رود و چون نمى‌تواند به کنکور طب برسد در نتیجه وارد پیاده نظام ارتش مى‌شود. گروهى که با هم وارد دانشکده افسرى ارتش شده بودند، فعالیت‌هاى سیاسى را آغاز کردند، شب نامه‌هایى را پخش کرده و نشریاتى نیز داشتند که به افشاى مسائل پشت پرده ارتش مى‌پرداختند. پس از سرنگونى حکومت مصدق و ۲۸ مرداد این گروه دستگیر شدند که افغانى نیز در میان آنان بود. عده‌اى به اعدام و عده‌اى به حبس ابد محکوم شدند، او نیز ابتدا به اعدام و سپس در دادگاه تجدیدنظر به حبس ابد محکوم شد، اما بعد از ۵ سال با تخفیف آزاد شد. شوهر آهوخانم را نیز در همان دوران زندان نوشته، مى‌گوید: «هرچند این اثر را از بیرون کسى سفارش داده بود اما داستان را خود تجربه کرده و دیده بودم. نوشتن آن در زندان سخت بود. ولى به هر حال در زندان هرکسى هنر خودش را رو مى‌کرد!»
و افغانى نیز «هنر نوشتن» خود را در آن دوران سخت زندان رو کرد براى اینکه به او نگویند قلم خوبى دارد و باید در خدمت آنان بنویسد کتابى انگلیسى جلویش مى‌گذاشت و داستان را به عنوان ترجمه مى‌نوشت. در چاپ شوهر آهوخانم مشکلات زیادى را متحمل شد. خودش این اثر را منتشر کرد، هر روز دو فرم ۱۶ صفحه‌اى را از چاپخانه مى‌گرفت و بازبینى مى‌کرد. تنها مى‌خواست اثرش چاپ شود، چرا که معتقد بود: «نویسنده یک پاداش دارد و آن پاداشى بى سروصداست، اینکه کتابش را چه کسانى مى‌خوانند و چه نقدى مى‌کنند، نویسنده به دنبال هیچ پاداشى نیست جز اینکه کتابش بیرون بیاید و خوانده شود.»
شوهر آهوخانم که افغانى در سال ۱۳۴۰ آن را به پایان برده در همان سال جایزه بهترین رمان سال را از آن خود کرد. از این رمان فیلمى نیز در سینماى ایران ساخته شد. مضمون اساسى این رمان توصیف وضع اندوهبار زنان ایرانى و ناهنجارى‌هاى آیین چند همسرى است. انتشار این اثر در شرایطى اتفاق افتاد که مدتها بود آثارى غیر از آثار صادق هدایت، جمالزاده و بزرگ علوى مورد توجه نبود، اما این کتاب توانست نگاههاى زیادى را به سوى خود جلب کند. منتقدان و نویسندگان زیادى هم درباره آن اظهارنظر کردند. نجف دریابندرى ـ مترجم ـ درباره این اثر در سال ۱۳۴۰ گفته بود: «نویسنده در این داستان از زندگى مردم عادى اجتماع ما، تراژدى عمیقى پدید آورده و به صحنه‌هایى پرداخته است که انسان را به یاد صحنه‌هاى آثار بالزاک و تولستوى مى‌اندازد و این نخستین بار است که یک کتاب فارسى به من جرأت چنین قیاسى را مى‌دهد.»
علی محمد افغانى در شوهر آهوخانم نشان مى‌دهد که نویسنده‌اى است تیزبین که حرکات زن و مرد و کودک و حتى سگ و گربه را به خوبى مى‌بیند. از اختلافات آسیابان و نانوا تا دعواى دو هوو و کتک کارى زن و شوهر همه را مى‌تواند چنان توصیف کند که خواننده صحنه را پیش چشم خود مجسم ببیند. از اسرار زنان و عوالم کودکان خبر دارد. در هر گوشه زندگى مى‌تواند زیبایى را ببیند و آن را با قدرت تمام ستایش کند و ...
بعد از چاپ شوهر آهوخانم، افغانى ازطرف حکومت شاهنشاهى مورد بازخواست قرارگرفت. زمانى که در سال ۱۳۴۰ این اثر انتشار یافت نگاههاى زیادى را به خود معطوف کرد. کتابى که سه ماه بیشتر از چاپ آن نگذشته بود بهترین رمان ایرانى سال شناخته شد و به تدریج این اثر و نویسنده آن در ایران آن دوره مطرح شدند.
در دوره‌اى که کار داستان نویسى در ادبیات فارسى از نظر زمانى چندان طولانى نبود و نویسندگان ما بیشتر در زمینه داستان‌هاى کوتاه فعالیت داشتند، نخستین رمان بلند ایرانى منتشر شد و نظر بسیارى از منتقدان و داستان نویسان آن دوره را به سوى خود کشید. به طورى که بزرگ علوى در مجله‌اى در مونیخ درباره این اثر نوشت: «درست چهل سال از زمانى مى‌گذرد که سیدمحمدعلى جمالزاده در مقدمه مجموعه داستان‌هاى کوتاه خود «یکى بود یکى نبود» که در سال ۱۹۲۱ در برلین انتشار یافت و امروز به صورت مانیفست ادبیات نثرفارسى مقبولیت عام یافته است، قابل فهم همگان بودن نثر را به وسیله به کار بردن شیوه بیان و اصطلاحات تازه و همچنین برترى نثر توصیفى به شکل رمان، داستان و نوول را به صورت عناصر اصلى ادبیات نثر نو اعلام داشت.
اکنون با اطمینان مى‌توان گفت که سرانجام رمانى انتشار یافت، همانگونه که جمالزاده در آن زمان انتظار داشت که ایرانیان را با جهات مختلف زندگى هموطنانش آشنا سازد، تصور مى‌کنم که بر روى همین اعتقاد و رضاى خاطر از اینکه نوشته‌هاى چهل سال پیش وى چنین میوه‌هایى به بار آورده باشد که جمالزاده ضمن یک نامه خصوصى در مارس ۱۹۶۲ نظرش را درباره کتاب على محمد افغانى به من نوشت و من اینک با اجازه او آن را در اینجا نقل مى کنم: «شوهر آهوخانم» به دستم رسید. در واقع باید من و امثال من دکان نویسندگى‌مان را تخته کنیم. راستى کشور ایران کشور معجزه است. به طور ناگهانى و غیرمنتظره کودکان معجزه آسایى مى‌پروراند. این کتاب واقعاً خواندنى است. همه آن از اول تا آخر تیپیک ایرانى است... چه زبانى، چه صحنه‌هایى، چه شیوه بیانى و چه توصیف‌هایى...»
افغانى با آنکه به جرم سیاسى به زندان افتاد، اما هرگز نمى‌خواسته که کتاب سیاسى بنویسد، سیاسى نوشتن از نظر او بستگى به حساسیت خود نویسنده به سیاست دارد اما گاهى به صورت عقیده خود نویسنده در مى‌آید.
او معتقداست که داستان سیاسى چارچوب خاصى دارد و با آنکه ۵ سال در زندان بوده به خود اجازه نداده که تاکنون خاطرات زندانش را منتشر کند چرا که معتقد است: «اگر من ۵ سال در زندان بودم دوستانم ۲۵ سال را در زندان سپرى کرده‌اند پس از من محق تر براى نوشتن آنها هستند نه من که مدت کمى را در زندان گذرانده‌ام.» او حتى خاطرات زندانش را نوشته ولى هرگز به خود اجازه چاپ آن را نداده است.
افغانى «شادکامان دره قره سو» را در سال ۴۴ نوشت، وقتى که شوهر آهوخانم را مى‌نگاشت به نوشتن این اثر هم فکر مى‌کرد، جان مایه این اثر قدرى سیاسى است و تأثیر مرگ دو برادرش در این کتاب وجود دارد، که ضمن داستان عشق پسر میراب ده به دختر ارباب، اشاراتى به جریان‌هاى اجتماعى پس از شهریور ۲۰ دارد. خود تصور مى‌کرده که این اثر با استقبال بیشترى نسبت به شوهر آهوخانم مواجه شود ولى این طور نشد. این اثر را نیز خود مانند شوهر آهوخانم چاپ کرده است. این اثر را نیز به امیرکبیر سپرد ولى در نهایت خود آن را چاپ کرد چون رژیم شاه از این کتاب هم ایراد گرفته بود.
بعد از انتشار چاپ اول، نصف چاپ دوم این کتاب به علت حملاتى که به شاه کرده بود توسط خود حکومت خریدارى شد...
على محمد افغانى بعد از آزادى از زندان در یک شرکت ژاپنى مشغول به کار مى‌شود، ده سال چیزى ننوشت چرا که تصور مى‌کرد اگر بخواهد بنویسد در دام روزنامه‌هاى رژیم مى‌افتد و فضاى ادبى آن زمان روزنامه‌ها نیز با کمک خرج دولت منتشر مى‌شدند که باید ناگزیر به همکارى با آنها مى‌شد، اما هرگز دلش نمى‌خواسته که تن به سانسور و ممیزى دهد به این دلیل است که کتاب «دکتر بکتاش» او در خانه مانده و خاک مى‌خورد. او همچنین داستان منظومى را با عنوان حاج‌لله باشى که اشاره‌اى تمثیلى به دوران حکومت محمدرضا شاه (پهلوى دوم) دارد را براى نشر به انتشارات نگاه سپرده که ناشر آن را چاپ نکرده است. ولى دلیل توقف چاپ آن را هم نمى‌داند.
«دنیاى پدران و دنیاى فرزندان» رمانى ۷۰۰ صفحه‌اى است که تقریباً دو سال از اتمام نگارشش مى‌گذرد و «صوفى صحنه و دزد کنگاور» رمانى ۳۰۰ صفحه‌اى است که براى انتشار آماده دارد ولى فعلاً به دلایلى به ناشر نسپرده است.
افغانى این روزها مشغول نوشتن رمانى با مضمون دفاع مقدس است که هنوز نامش مشخص نیست ولى شباهت زیادى با آثار قبلى‌اش دارد.
در مورد جنگ هم معتقد است باید کسانى که در جنگ حضور داشته و از نزدیک آن را لمس کرده‌اند بنویسند. اما چون در این سالها اثر قوى و مایه دارى دراین زمینه چاپ نشده، به خود اجازه داده که اثرى راجع به جنگ بنویسد. «چرا که آنچه در فیلم‌ها هم درباره جنگ دیده‌ایم چندان واقعى نبوده است.»










نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

پائولو کوئیلو


 پائولو کوئیلو در سال‌ 1947، درخانواده‌ای‌ متوسط‌ به‌ دنیا آمد. پدرش‌ پدرو، مهندس‌ بود و مادرش‌، لیژیا، خانه‌دار. درهفت‌ سالگی‌، به‌ مدرسه‌ی‌ عیسوی‌های‌ سن‌ ایگناسیو درریودوژانیرو رفت‌ و تعلیمات‌ سخت‌ و خشک‌ مذهبی‌، تاثیر بدی‌ بر او گذاشت‌. اما این‌ دوران‌ تاثیر مثبتی‌ هم‌ براو داشت‌.
در راهروهای‌ خشک‌ مدرسه‌ی‌ مذهبی‌، آرزوی‌ زندگی‌اش‌ را یافت‌: می‌خواست‌ نویسنده‌ شود. درمسابقه‌ی‌ شعر مدرسه‌، اولین‌ جایزه‌ی‌ ادبی‌ خود را به‌ دست‌ آورد. مدتی‌ بعد، برای‌ روزنامه‌ی‌ دیواری‌ مدرسه‌ی‌ خواهرش‌ سونیا، مقاله‌ای‌ نوشت‌ که‌ آن‌ مقاله‌ هم‌ جایزه‌ گرفت‌.
اما والدین‌ پائولو برای‌ آینده‌ی‌ پسرشان‌ نقشه‌های‌ دیگری‌ داشتند. می‌خواستند مهندس‌ شود. پس‌، سعی‌ کردند شوق‌ نویسندگی‌ را در اواز بین‌ ببرند. اما فشار آن‌ها، و بعد آشنایی‌ پائولو باکتاب‌ مدار راس‌السرط‌ان‌ اثر هنری‌ میلر، روح‌ ط‌غیان‌ را در اوبرانگیخت‌ و باعث‌ روی‌ آوردن‌ او به‌ شکستن‌ قواعد خانوادگی‌ شد. پدرش‌ رفتار اورا ناشی‌ ازبحران‌ روانی‌ دانست‌. همین‌ شد که‌ پائولو تا هفده‌ سالگی‌، دوبار دربیمارستان‌ روانی‌ بستری‌ شد و بارها تحت‌ درمان‌ الکتروشوک‌ قرار گرفت‌.
کمی‌ بعد، پائولو با گروه‌ تاتری‌ آشنا شد و همزمان‌، به‌ روزنامه‌نگاری‌ روی‌ آورد. ازنظ‌ر ط‌بقه‌ی‌ متوسط‌ راحت‌ط‌لب‌ آن‌ دوران‌، تاتر سرچشمه‌ی‌ فساد اخلاقی‌ بود. پدر و مادرش‌ که‌ ترسیده‌ بودند، قول‌ خود را شکستند. گفته‌ بودند که‌ دیگر پائولو رابه‌ بیمارستان‌ روانی‌ نمی‌فرستند، اما برای‌ بار سوم‌ هم‌ او رادر بیمارستان‌ بستری‌ کردند. پائولو، سرگشته‌ترو آشفته‌تراز قبل‌، از بیمارستان‌ مرخص‌ شد و عمیقا در دنیای‌ درونی‌ خود فرو رفت‌. خانواده‌ی‌ نومیدش‌،  نظ‌ر روان‌پزشک‌ دیگری‌ را خواستند. روان‌پزشک‌ به‌ آن‌هاگفت‌ که‌ پائولو دیوانه‌ نیست‌ و نباید دربیمارستان‌ روانی‌ بماند. فقط‌ باید یاد بگیرد که‌ چه‌گونه‌ با زندگی‌ روبه‌رو شود. پائولو کوئلیو، سی‌ سال‌ پس‌ ازاین‌ تجربه‌، کتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد رانوشت‌.
پائولو خود می‌گوید : ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، درسال‌ 1998 در برزیل‌ منتشر شد. تا ماه‌ سپتامبر، بیش‌تر 1200 نامه‌ی‌ الکترونیکی‌ و پستی‌ دریافت‌ کردم‌ که‌ تجربه‌های‌ مشابهی‌ را بیان‌ می‌کردند. در اکتبر، بعضی‌ از مسایل‌ مورد بحث‌ دراین‌ کتاب‌ ــ افسردگی‌، حملات‌ هراس‌، خودکشی‌ ــ در کنفرانسی‌ ملی‌ مورد بحث‌ قرار گرفت‌. در 22 ژانویه‌ی‌ سال‌ بعد، سناتور ادواردو سوپلیسی‌، قط‌عاتی‌ ازکتاب‌ مرا درکنگره‌ خواند و توانست‌ قانونی‌ را به‌ تصویب‌ برساند که‌ ده‌ سال‌ تمام‌، درکنگره‌ مانده‌ بود: ممنوعیت‌ پذیرش‌ بی‌رویه‌ی‌ بیماران‌ روانی‌ در بیمارستان‌ها.
پائولو پس‌ ازاین‌ دوران‌، دوباره‌ به‌ تحصیل‌ روی‌ آورد و به‌ نظ‌ر می‌رسید می‌خواهد راهی‌ راادامه‌ دهد که‌ پدر و مادرش‌ برایش‌ درنظ‌ر گرفته‌اند. اما خیلی‌ زود، دانشگاه‌ را رها کرد و دوباره‌ به‌ تاتر روی‌ آورد. این‌ اتفاق‌ در دهه‌ی‌ 1960 روی‌ داد، درست‌ زمانی‌ که‌ جنبش‌ هیپی‌، درسراسر جهان‌ گسترده‌ بود. این‌ موج‌ جدید، در برزیل‌ نیز ریشه‌ دواند و رژیم‌ نظ‌امی‌ برزیل‌، آن‌ را به‌ شدت‌ سرکوب‌ کرد. پائولو موهایش‌ را بلند می‌کرد و برای‌ اعلام‌ اعتراض‌، هرگز کارت‌ شناسایی‌ به‌ همراه‌ خود حمل‌ نمی‌کرد. شوق‌ نوشتن‌، اورا به‌ انتشار نشریه‌ای‌ واداشت‌ که‌ تنها دو شماره‌ منتشر شد. در همین‌ هنگام‌، رائول‌ سی‌شاس‌ آهنگساز، ازپائولو دعوت‌ کرد تا شعر ترانه‌های‌ او را بنویسد. اولین‌ صفحه‌ی‌ موسیقی‌ آن‌هابا موفقیت‌ چشمگیری‌ روبه‌رو شد و 500000 نسخه‌ از آن‌ به‌ فروش‌ رفت‌. اولین‌ بار بود که‌ پائولو پول‌ زیادی‌ به‌ دست‌ می‌آورد. این‌ همکاری‌ تا سال‌ 1976، تا مرگ‌ رائول‌ ادامه‌ یافت‌. پائولو بیش‌ ازشصت‌ ترانه‌ نوشت‌ و با هم‌ توانستند صحنه‌ی‌ موسیقی‌ راک‌ برزیل‌ را تکان‌ بدهند.
در سال‌ 1973، پائولو و رائول‌، عضو انجمن‌ دگراندیشی‌ شدند که‌ بر علیه‌ ایدئولوژی‌ سرمایه‌داری‌ تاسیس‌ شده‌ بود. به‌ دفاع‌ ازحقوق‌ فردی‌ هر شخص‌ پرداختند و حتا برای‌ مدتی‌، به‌ جادوی‌ سیاه‌ روی‌ آوردند. پائولو تجربه‌ی‌ این‌ دوران‌ رادر کتاب‌ والکیری‌ها به‌ روی‌ کاغذ آورده‌ است‌.
در این‌ دوران‌، انتشار «کرینگ‌ ـ ها» راشروع‌ کردند. «کرینگ‌ ـ ها»، مجموعه‌ای‌ از داستان‌های‌ مصور آزادی‌خواهانه‌ بود. دیکتاتوری‌ برزیل‌، این‌ مجموعه‌ را خرابکارانه‌ دانست‌ و پائولو و رائول‌ را به‌ زندان‌ انداخت‌. رائول‌ خیلی‌ زود آزاد شد، اما پائولو مدت‌ بیش‌تری‌ درزندان‌ ماند، زیرا او را مغز متفکر این‌ اعمال‌ آزادی‌خواهانه‌ می‌دانستند. مشکلات‌ او به‌ همان‌ جا ختم‌ نشد; دوروز پس‌ ازآزادی‌اش‌، دوباره‌ در خیابان‌ بازداشت‌ شد و اورا به‌ شکنجه‌گاه‌ نظ‌امی‌ بردند. خود پائولو معتقد است‌ که‌ باتظ‌اهر به‌ جنون‌ و اشاره‌ به‌ سابقه‌ی‌ سه‌ بار بستری‌اش‌ در بیمارستان‌ روانی‌، ازمرگ‌ نجات‌ یافته‌ است‌. وقتی‌ شکنجه‌گران‌ در اتاقش‌ بودند، شروع‌ کرد به‌ خودش‌ را زدن‌، و سرانجام‌ از شکنجه‌ی‌ اودست‌ کشیدند و آزادش‌ کردند.
این‌ تجربه‌، اثر عمیقی‌ بر او گذاشت‌. پائولو دربیست‌ و شش‌ سالگی‌ به‌ این نتیجه‌ رسید که‌ به‌ اندازه‌ی‌ کافی‌ "زندگی‌" کرده‌ و دیگر می‌خواهد "ط‌بیعی‌" باشد. شغلی‌ دریک‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ به‌ نام‌ پلی‌گرام‌ یافت‌ و همان‌ جا با زنی‌ آشنا شدکه‌ بعد بااو ازدواج‌ کرد.
در سال‌ 1977 به‌ لندن‌ رفتند. پائولو ماشین‌ تایپی‌ خرید و شروع‌ به‌ نوشتن‌ کرد. اما موفقیت‌ چندانی‌ به‌ دست‌ نیاورد. سال‌ بعد به‌ برزیل‌ برگشت‌ و مدیر اجرایی‌ شرکت‌ تولید موسیقی‌ دیگری‌ به‌ نام‌ سی‌بی‌سی‌ شد. اما این‌ شغل‌ فقط‌ سه‌ ماه‌ ط‌ول‌ کشید. سه‌ ماه‌ بعد، همسرش‌ ازاو جدا شد و از کارش‌ هم‌ اخراجش‌ کردند.
بعد بادوستی‌ قدیمی‌ به‌ نام‌ کریستینا اویتیسیکا آشنا شد. این‌ آشنایی‌ منجر به‌ ازدواج‌ آن‌هاشد و هنوز باهم‌ زندگی‌ می‌کنند. این‌ زوج‌ برای‌ ماه‌ عسل‌ به‌ اروپا رفتند و درهمین‌ سفر، ازاردوگاه‌ مرگ‌ داخائو هم‌ بازدید کردند. در داخائو، اشراقی‌ به‌ پائولو دست‌ داد و در حالت‌ اشراق‌، مردی‌ رادید. دوماه‌ بعد، درکافه‌ای‌ در آمستردام‌، باهمان‌ مرد ملاقات‌ کرد و زمان‌ درازی‌ با او صحبت‌ کرد. این‌ مرد که‌ پائولو هرگز نامش‌ را نفهمید، به‌ اوگفت‌ دوباره‌ به‌ مذهب‌ خویش‌ برگردد و اگر هم‌ به‌ جادو علاقه‌مند است‌، به‌ جادوی‌ سفید روی‌ بیاورد. همچنین‌ به‌ پائولو توصیه‌ کرد جاده‌ی‌ سانتیاگو (یک‌ جاده‌ی‌ زیارتی‌ دوران‌ قرون‌ وسطی‌) را طی کند.
پائولو، یک‌ سال‌ بعد از این‌ سفر زیارتی‌، درسال‌ 1987، اولین‌ کتابش‌ خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌ رانوشت‌. این‌ کتاب‌ به‌ تجربیات‌ پائولو درط‌ول‌ این‌ سفر می‌پردازد و به‌ اتفاقات‌ خارق‌العاده‌ی‌ زیادی‌ اشاره‌ می‌کند که‌ در زندگی‌ انسان‌های‌ عادی‌ رخ‌ می‌دهد. یک‌ ناشر کوچک‌ برزیلی‌ این‌ کتاب‌ راچاپ کرد و فروش‌ نسبتا خوبی‌ داشت‌، اما با اقبال‌ کمی‌ ازسوی‌ منتقدان‌ روبه‌رو شد.
پائولو درسال‌ 1988، کتاب‌ کاملا متفاوتی‌ نوشت‌: کیمیاگر. این‌ کتاب‌ کاملاً نمادین‌ بود و کلیه‌ی‌ مط‌العات‌ یازده‌ ساله‌ی‌ پائولو را درباره‌ی‌ کیمیاگری‌، در قالب‌ داستانی‌ استعاری‌ خلاصه‌ می‌کرد. اول‌ فقط‌ 900 نسخه‌ از این‌ کتاب‌ فروش‌ رفت‌ و ناشر، امتیاز کتاب‌ را به‌ پائولو برگرداند.
پائولو دست‌ ازتعقیب‌ رویایش‌ نکشید. فرصت‌ دوباره‌ای‌ دست‌ داد: با ناشر بزرگ‌تری‌ به‌ نام‌ روکو آشنا شدکه‌ از کار اوخوشش‌ آمده‌ بود. درسال1990، کتاب‌ بریدا رامنتشر کرد که‌ در آن‌، درباره‌ی‌ عط‌ایای‌ هر انسان‌
صحبت‌ می‌کرد. این‌ کتاب‌ با استقبال‌ زیادی‌ مواجه‌ شد و باعث‌ شد کیمیاگر و خاط‌رات‌ یک‌ مغ‌ نیز دوباره‌ مورد توجه‌ قرار بگیرند. درمدت‌ کوتاهی‌، هرسه‌ کتاب‌ در صدر فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ برزیل‌ قرار گرفت‌. کیمیاگر، رکورد فروش‌ تمام‌ کتاب‌های‌ تاریخ‌ نشر برزیل‌ راشکست‌ و حتا نامش‌ درکتاب‌ رکوردهای‌ گینس‌ نیز ثبت‌ شد. در سال‌ 2002، معتبرترین‌ نشریه‌ی‌ ادبی‌ پرتغالی‌ به‌ نام‌ ژورنال‌ د لتراس‌، اعلام‌ کرد که‌ فروش‌ کیمیاگر، ازهر کتاب‌ دیگری‌ در تاریخ‌ زبان‌ پرتغالی‌ بیش‌تر بوده‌ است‌.
در ماه‌ مه‌ 1993، انتشارات‌ هارپر کالینز، کیمیاگر رابا تیراژ اولیه‌ی‌50000 نسخه‌ منتشر کرد. در روز افتتاح‌ این‌ کتاب‌، مدیر اجرایی‌ انتشارات‌ هارپر کالینز گفت‌: «پیدا کردن‌ این‌ کتاب‌، مثل‌ آن‌ بود که‌ آدم‌ صبح‌ زود، وقتی‌ همه‌ خوابند، برخیزد و ط‌لوع‌ خورشید رانگاه‌ کند. کمی‌ دیگر، دیگران‌ هم‌ خورشید راخواهند دید.»
ده‌ سال‌ بعد، درسال‌ 2002، مدیر اجرایی‌ هارپرکالینز به‌ پائولو نوشت‌:  «کیمیاگر به‌ یکی‌ ازمهم‌ترین‌ کتاب‌های‌ تاریخ‌ نشر ما تبدیل‌ شده‌ است‌.»
موفقیت‌ کیمیاگر درایالات‌ متحده‌، آغاز فعالیت‌ بین‌المللی‌ پائولو بود. تهیه‌کنندگان‌ متعددی‌ از هالیوود، علاقه‌ی‌ زیادی‌ به‌ خرید امتیاز ساخت‌ فیلم‌ از روی‌ این‌ کتاب‌ نشان‌ دادند و سرانجام‌، شرکت‌ برادران‌ وارنر درسال‌1993، این‌ امتیاز راخرید.
پیش‌ از انتشار کیمیاگر درامریکا، چند ناشر کوچک‌ دراسپانیا و پرتغال‌، آن‌ را منتشر کرده‌ بودند. اما این‌ کتاب‌ تاسال‌ 1995، در فهرست‌ کتاب‌های پرفروش‌ اسپانیا قرار نگرفت‌. هفت‌ سال‌ بعد، درسال‌ 2001، اتحادیه‌ی‌ ناشران‌ اسپانیا اعلام‌ کرد که‌ کیمیاگر ازپرفروش‌ترین‌ کتاب‌های‌ اسپانیاست‌.
ناشر اسپانیایی‌ پائولو (پلنتا)، در سال‌ 2002 مجموعه‌ی‌ آثار کوئلیو را منتشر کرد. فروش‌ آثار کوئلیو درپرتغال‌، بیش‌ ازیک‌ میلیون‌ نسخه‌ بوده‌ است‌.
در سال‌ 1993، مونیکا آنتونس‌ که‌ از سال‌ 1989، بعد ازخواندن‌ اولین‌ کتاب‌ کوئلیو بااو همکاری‌ می‌کرد، بنگاه‌ ادبی‌ سنت‌ جوردی‌ را در بارسلون‌ تاسیس‌ کرد تابه‌ نشر کتاب‌های‌ پائولو نظ‌م‌ ببخشد. در ماه‌ مه‌ همان‌ سال‌، مونیکا کیمیاگر رابه‌ چندین‌ ناشر بین‌المللی‌ معرفی‌ کرد. اولین‌ کسی‌ که‌ این‌ کتاب‌ را پذیرفت‌، ایوین‌ هاگن‌، مدیر انتشارات‌ اکس‌ لیبرس‌ از نروژ بود. کمی‌ بعد، آن‌ کاریر، ناشر فرانسوی‌ برای‌ مونیکا نوشت‌: «این‌ کتاب‌ فوق‌العاده‌ است‌ و تمام‌ تلاشم‌ را می‌کنم‌ تا در فرانسه‌ موفق‌ شود.»
در سپتامبر سال‌ 1993، کیمیاگر درصدر کتاب‌های‌ پرفروش‌ استرالیا قرار گرفت‌. در آوریل‌ سال‌ 1994، کیمیاگر درفرانسه‌ منتشر شدو بااستقبال‌ عالی‌ منتقدان‌ و خوانندگان‌ مواجه‌ شد و درفهرست‌ پرفروش‌ها قرار گرفت‌. کمی‌ بعد، کیمیاگر پرفروش‌ترین‌ کتاب‌ فرانسه‌ شد و تاپنج‌ سال‌ بعد، جای‌ خود را به‌ کتاب‌ دیگری‌ نداد. بعد از موفقیت‌ خارق‌العاده‌ در فرانسه‌، کوئلیو راه‌ موفقیت‌ را درسراسر اروپا پیمود و پدیده‌ی‌ ادبی‌ پایان‌ قرن‌ بیستم‌ دانسته‌ شد.
از آن‌ هنگام‌، هریک‌ ازکتاب‌های‌ پائولو کوئلیو که‌ در فرانسه‌ منتشر شده‌، بی‌درنگ‌ پرفروش‌ شده‌ است‌. حتا دریک‌ دوره‌، سه‌ کتاب‌ کوئلیو هم‌زمان‌ در فهرست‌ ده‌ کتاب‌ پرفروش‌ فرانسه‌ قرار داشت‌.
انتشار کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌ در سال‌ 1994، موفقیت‌ بین‌المللی‌ پائولو راتثبیت‌ کرد. دراین‌ کتاب‌، پائولو درباره‌ی‌ بخش‌ مادینه‌ی‌ وجودش‌ صحبت‌ کرده‌ است‌. در سال‌ 1995، کیمیاگر درایتالیا منتشر شد و فروش‌ بی‌نظ‌یری‌ داشت‌. سال‌ بعد، پائولو دوجایزه‌ی‌ مهم‌ ادبی‌ ایتالیا، جایزه‌ی‌ بهترین‌ کتاب‌ سوپر گرینزا کاور، و جایزه‌ی‌ بین‌المللی‌ فلایانو رادریافت‌ کرد.
در سال‌ 1996، انتشارات‌ ابژتیوای‌ برزیل‌، حق‌ امتیاز کتاب‌ کوه‌ پنجم‌ را خرید و یک‌ میلیون‌ دلار پیش‌پرداخت‌ داد. این‌ رقم‌، بالاترین‌ مبلغ‌ پیش‌پرداختی‌ است‌ که‌ تا کنون‌ به‌ یک‌ نویسنده‌ی‌ برزیلی‌ پرداخت‌ شده‌ است‌. همان‌ سال‌، پائولو نشان‌ شوالیه‌ی‌ هنر و ادب‌ رااز دست‌ فیلیپ‌ دوس‌ بلازی‌، وزیر فرهنگ‌ فرانسه‌ دریافت‌ کرد. دوس‌ بلازی‌ دراین‌ مراسم‌ گفت‌: «تو کیمیاگر هزاران‌ خواننده‌ای‌. کتاب‌های‌ تومفیدند، زیرا توانایی‌ ما را برای‌ رویا دیدن‌، و شوق‌ ما را برای‌ جست‌ و جو تحریک‌ می‌کنند.»
پائولو درسال‌ 1996، به‌ عنوان‌ مشاور ویژه‌ی‌ برنامه‌ی‌ «همگرایی‌ روحانی‌ و گفت‌ و گوی‌ بین‌ فرهنگ‌ها» برگزیده‌ شد. همان‌ سال‌، انتشارات‌ دیوگنس‌ آلمان‌، کیمیاگر رامنتشر کرد. نسخه‌ی‌ نفیس‌ آن‌ شش‌ سال‌ تمام‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ نشریه‌ی‌ اشپیگل‌ قرار داشت‌ و در سال‌ 2002، تمام‌ رکوردهای‌ فروش‌ آلمان‌ را شکست‌.
در نمایشگاه‌ بین‌ المللی‌ فرانکفورت‌ سال‌ 1997، ناشران‌ پائولو با همکاری‌ انتشارات‌ دیوگنس‌ و موسسه‌ی‌ سنت‌ جوردی‌، یک‌ میهمانی‌ به‌ افتخار پائولو کوئلیو برگزار کردند و در آن‌، انتشار سراسری‌ و بین‌المللی‌ کتاب‌ کوه‌ پنجم‌ را اعلام‌ کردند. درماه‌ مارس‌ 1998، نمایشگاه‌ بزرگی‌ در پاریس‌ برگزار شد و کوه‌ پنجم‌، به‌ زبان‌های‌ مختلف‌، و توسط‌ ناشران‌ کشورهای‌ مختلف‌، منتشر شد. پائولو هفت‌ ساعت‌ تمام‌ مشغول‌ امضا کردن‌ کتاب‌هایش‌ بود. همان‌ شب‌، میهمانی‌ بزرگی‌ به‌ افتخار اودر موزه‌ی‌ لوور برگزار شد که‌ مشاهیر سراسر جهان‌، درآن‌ میهمانی‌ شرکت‌ داشتند.
پائولو در سال‌ 1997 ، کتاب‌ مهمش‌  کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور را منتشر کرد. این‌ کتاب‌، مجموعه‌ای‌ ازافکار فلسفی‌ اوست‌ که‌ به‌ کشف‌ رزم‌آور نور درون‌ هر انسان‌ کمک‌ می‌کند. این‌ کتاب‌، تاکنون‌ کتاب‌ مرجع‌ میلیون‌ها خواننده‌ شده‌ است‌. اول‌، بومپیانی‌، ناشر ایتالیایی‌ آن‌ را منتشر کرد که‌ با استقبال‌ زیادی‌ مواجه‌ شد.
در سال‌ 1998، باکتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، به‌ سبک‌ روایی‌
داستان‌سرایی‌ بازگشت‌ و مورد استقبال‌ منتقدان‌ ادبی‌ قرار گرفت‌. در ژانویه‌ی‌ سال‌ 2000، اومبرتو اکو، فیلسوف‌، نویسنده‌ و منتقد ایتالیایی‌، درمصاحبه‌ای‌ با نشریه‌ی‌ فوکوس‌ گفت‌: «من‌ از آخرین‌ رمان‌ کوئلیو خوشم‌ آمد. تاثیر عمیقی‌ بر من‌ گذاشت‌.» و سینئاد اوکانر، درهفته‌نامه‌ی‌ ساندی‌ ایندیپندنت‌، گفت‌: «ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد ، شگفت‌انگیزترین‌ کتابی‌ است‌ که‌ خوانده‌ام‌.»
پائولو درسال‌ 1998، تور مسافرتی‌ موفقی‌ را پشت‌ سر گذاشت‌. در بهار به‌ دیدار کشورهای‌ آسیایی‌ رفت‌ و در پائیز، از کشورهای‌ اروپای‌ شرقی‌ دیدن‌ کرد. این‌ سفر از استانبول‌ آغاز و به‌ لاتویا ختم‌ شد.
در ماه‌ مارس‌ سال‌ 1999، نشریه‌ی‌ ادبی‌ لیر، پائولو کوئلیو را دومین‌ نویسنده‌ی‌ پرفروش‌ جهان‌، درسال‌ 1998 اعلام‌ کرد.
در سال‌ 1999، جایزه‌ی‌ معتبر کریستال‌ را از انجمن‌ جهانی‌ اقتصاد دریافت‌ کرد و داوران‌ اعلام‌ کردند: « پائولو کوئلیو، بااستفاده‌ از کلام‌، پیوندی‌ میان‌ فرهنگ‌های‌ متفاوت‌ برقرار کرده‌، که‌ اورا سزاوار این‌ جایزه‌ می‌سازد.»
در سال‌ 1999، دولت‌ فرانسه‌، نشان‌ لژیون‌ دونور را به‌ اواهدا کرد. همان‌ سال‌، پائولو کوئلیو باکتاب‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد درنمایشگاه‌ کتاب‌ بوئنوس‌ آیرس‌ شرکت‌ کرد. رسانه‌ها شگفت‌زده‌ شدند، درمیان‌ آن‌ همه‌ نویسندگان‌ برجسته‌ی‌ امریکای‌ لاتین‌، استقبالی‌ که‌ از پائولو کوئلیو بود، بی‌نظ‌یربود. مط‌بوعات‌ نوشتند: «مسئولانی‌ که‌ از 25 سال‌ پیش‌ در این‌ نمایشگاه‌ کتاب‌ کار می‌کرده‌اند، ادعا می‌کنند که‌ هرگز چنین‌ استقبالی‌ ندیده‌اند، حتا درزمان‌ حیات‌ بورخس‌. خارق‌ العاده‌ بود.» مردم‌ ازچهار ساعت‌ پیش‌ از شروع‌ مراسم‌، پشت‌ درهای‌ نمایشگاه‌ تجمع‌ کردند و مسوولان‌ نمایشگاه‌ اجازه‌ دادند که‌ آن‌ روز، نمایشگاه‌ به‌ ط‌وراستثنا چهار ساعت‌ دیرتر تعط‌یل‌ شود.
در ماه‌ مه‌ 2000، پائولو به‌ ایران‌ سفر کرد. او اولین‌ نویسنده‌ی‌ غیرمسلمانی‌ بود که‌ بعد از انقلاب‌ سال‌ 1357، به‌ ایران‌ سفر می‌کرد. اواز سوی‌ مرکز بین‌المللی‌ گفت‌ و گوی‌ تمدن‌ها، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، و ناشر ایرانی‌اش‌ (کاروان‌) دعوت‌ شده‌ بود. پائولو با انتشارات‌ کاروان‌ قرارداد همکاری‌ بست‌ و با توجه‌ به‌ این‌ که‌ ایران‌ معاهده‌ی‌ بین‌المللی‌ کپی‌رایت‌ را امضا نکرده‌ است‌، اواولین‌ نویسنده‌ای‌ بود که‌ رسما ازایران‌ حق‌ التالیف‌ دریافت‌ می‌کرد. پائولو هرگز تصورش‌ را نمی‌کرد که‌ درایران‌، باچنین‌ استقبال‌ گرمی‌ روبه‌رو شود. فرهنگ‌ ایران‌ کاملا با فرهنگ‌ غرب‌ متفاوت‌ بود. هزاران‌ خواننده‌ی‌ ایرانی‌ در کنفرانس‌ها و مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ پائولو کوئلیو در دو شهر تهران و شیراز شرکت‌ کردند.
در ماه‌ سپتامبر همان‌ سال‌، رمان‌ شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌، همزمان‌ در ایتالیا، پرتغال‌، برزیل‌ و ایران‌ منتشر شد. در همان‌ زمان‌، پائولو اعلام‌ کرد که‌ ازسال‌ 1996، به‌ همراه‌ همسرش‌، کریستینا اویتیسیکا، موسسه‌ی‌ پائولو کوئلیو را به‌ منظ‌ور حمایت‌ از کودکان‌ بی‌سرپرست‌ و سالمندان‌ بی‌خانمان‌ برزیلی‌، تاسیس‌ کرده‌ است‌.
کتاب‌ شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ در سال‌ 2001 در بسیاری‌ از کشورهای‌ جهان‌ منتشر شدو درسی‌ کشور درصدر کتاب‌های‌ پرفروش‌ قرار گرفت‌.در سال‌ 2001، پائولو، جایزه‌ی‌ بامبی‌، یکی‌ ازمعتبرترین‌ و قدیمی‌ترین‌ جوایز ادبی‌ آلمان‌ رادریافت‌ کرد. ازنظ‌ر هیات‌ داوران‌، ایمان‌ پائولو به‌ این‌ که‌ سرنوشت‌ و سرانجام‌ هر انسان‌، این‌ است‌ که‌ سرانجام‌ در این‌ دنیای‌ تاریک‌، به‌ یک‌ رزم‌آور نور تبدیل‌ شود، پیامی‌ بسیار عمیق‌ و انسانی‌ است‌.
در اوایل‌ سال‌ 2002، پائولو برای‌ اولین‌ بار به‌ چین‌ سفر کرد و شانگهای‌،پکن‌ و نانجینگ‌ را دید. در 25 جولای‌ سال‌ 2002، پائولو به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ ادب‌ برزیل‌ انتخاب‌ شد. هدف‌ این‌ فرهنگستان‌ که‌ در ریودوژانیرو مستقر است‌، حفاظ‌ت‌ از فرهنگ‌ و زبان‌ برزیل‌ است‌. دو روز بعد ازاعلام‌ این‌ انتخاب‌، پائولو سه‌ هزار نامه‌ی‌ تبریک‌ از سوی‌ خوانندگانش‌ دریافت‌ کرد و مورد توجه‌ تمام‌ مط‌بوعات‌ کشور قرار گرفت‌. وقتی‌ از خانه‌اش‌ بیرون‌ آمد، صدها نفر جلو خانه‌اش‌ جمع‌ شده‌ بودند و اورا تشویق‌ کردند. هرچند میلیون‌ها خواننده‌، شیفته‌ی‌ پائولو هستند، اما اوهمواره‌ مورد انتقاد منتقدان‌ ادبی‌ بوده‌ است‌. انتخاب‌ او به‌ عضویت‌ فرهنگستان‌ برزیل‌، در حقیقت‌ نقض‌ نظ‌ر این‌ منتقدان‌ بود.
در ماه‌ سپتامبر سال‌ 2002، پائولو به‌ روسیه‌ سفر کرد و به‌ شدت‌ تحت‌تاثیر قرار گرفت‌. پنج‌ کتاب‌ او، همزمان‌ در فهرست‌ کتاب‌های‌ پرفروش‌ قرار داشت‌. شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌، کیمیاگر، کتاب‌ راهنمای‌ رزم‌آور نور، و کوه‌ پنجم‌. در مدت‌ دو هفته‌، بیش‌ از 250000 نسخه‌ از کتاب‌های‌ او در روسیه‌ به‌ فروش‌ رفت‌. مدیر کتابفروشی‌ ام‌.د.کا اعلام‌ کرد: «ما هرگز این‌ همه‌ آدم‌ راندیده‌ بودیم‌ که‌ برای‌ امضا گرفتن‌ از یک‌ نویسنده‌، جمع‌ شده‌ باشند. ما قبلا مراسم‌ امضای‌ کتاب‌ برای‌ آقای‌ بوریس‌ یلتسین‌ و آقای‌ گورپاچف‌ و حتا آقای‌ پوتین‌ برگزار کرده‌ بودیم‌، اما با این‌ همه‌ استقبال‌ مواجه‌ نشده‌ بود. باورنکردنی‌ است‌.»
در اکتبر سال‌ 2002، پائولو جایزه‌ی‌ هنر پلانتاری‌  را از باشگاه‌ بوداپست‌ در فرانکفورت‌ دریافت‌ کرد و بیل‌ کلینتون‌، پیام‌ تبریکی‌ برای‌ او فرستاد. پائولو همواره‌ از حمایت‌ بی‌دریغ‌ و گرم‌ ناشرانش‌ برخوردار بوده‌ است‌. اما موفقیت‌ او به‌ کتاب‌هایش‌ محدود نمی‌شود. او درزمینه‌های‌ فرهنگی‌ و اجتماعی‌ دیگر نیز موفق‌ بوده‌ است‌. کیمیاگر تاکنون‌ توسط‌ ده‌هاگروه‌ تاتر حرفه‌ای‌ در پنج‌ قاره‌ی‌ جهان‌، به‌ روی‌ صحنه‌ رفته‌ است‌ و سایر آثار وی‌ همچون‌ ورونیکا تصمیم‌ می‌گیرد بمیرد، کنار رود پیدرا نشستم‌ و گریستم‌، و شیط‌ان‌ و دوشیزه‌ پریم‌ نیز تاکنون‌ بر صحنه‌ی‌ تاتر موفق‌ بوده‌اند.
پدیده‌ی‌ «پائولو کوئلیو» به‌ همین‌ جا ختم‌ نمی‌شود. وی‌ همواره‌ مورد توجه‌ مط‌بوعات‌ است‌ و از مصاحبه‌ دریغ‌ ندارد. همچنین‌، به‌ ط‌ور هفتگی‌، ستون‌هایی‌ در روزنامه‌های‌ سراسر جهان‌ می‌نویسد که‌ بخشی‌ از این‌ ستون‌ها، در کتاب‌ مکتوب‌ گرد آمده‌اند.
در ماه‌ مارس‌ 1998، اوشروع‌ به‌ نوشتن‌ مقالات‌ هفتگی‌ در روزنامه‌ی‌ برزیلی‌ «اوگلوبو» کرد. موفقیت‌ این‌ مقالات‌ چنان‌ بود که‌ روزنامه‌های‌ کشورهای‌ دیگر نیز برای‌ انتشار آن‌هاعلاقه‌ نشان‌ دادند. تاکنون‌ مقالات‌ او در نشریات‌ «کوریر دلا سرا» (ایتالیا)، «تا نئا» (یونان‌)، «توهورن‌» (آلمان‌)، «آنا» (استونی‌)، «زویرکیادلو» (لهستان‌)، «ال‌ اونیورسو» (اکوادور)، «ال‌ ناسیونال‌» (ونزوئلا)، «ال‌ اسپکتادور» (کلمبیا)، «رفرما» (مکزیک‌))، «چاینا تایمز» (تایوان‌)، و «کامیاب‌ و جشن کتاب» (ایران‌)، منتشر شده‌ است‌.

یکی‌ از ترانه‌هایی‌ که‌ پائولو کوئلیو سروده‌ است‌:
من‌ ده‌ هزار سال‌ پیش‌ به‌ دنیا آمدم‌.
روزی‌، درخیابان‌، درشهر،
پیرمردی‌ را دیدم‌، نشسته‌ برزمین‌،
کاسه‌ی‌ گدایی‌ درپیش‌، ویولونی‌ در دست‌،
رهگذران‌ باز می‌ماندند تا بشنوند،
پیرمرد سکه‌هارا می‌پذیرفت‌، سپاس‌ می‌گفت‌،
و آهنگی‌ سرمی‌داد،
و داستانی‌ می‌سرود،
که‌ کمابیش‌ چنین‌ بود:
من‌ ده‌ هزار سال‌ پیش‌ به‌ دنیا آمدم‌
و دراین‌ دنیا هیچ‌ چیز نیست‌
که‌ قبلا نشناخته‌ باشم‌.
 
« پائولو کوئلیو   Paulo Coelho »
در یکی از تلخ ترین لحظه های تصلیب دزدی می فهمد کسی که کنارش میمیرد پسر خداست.می گوید:مولا آنگاه که به ملکوت خود درآیی مرا به یاد آور.عیسی پاسخ میدهد:هرآنینه امروز با من در فردوس خواهی بود .و یک راهزن به نخستین قدیس کلیسای کاتولیک تبدیل شد.دیماس قدیس .هنوز نمیدانیم دیماس برای چه به مرگ محکوم شد.در کتاب مقدس چنان آمده که او به گناهانش اعتراف کرده و گفته به خاطر جنایاتی که انجام داده محکوم به مرگ شده است.فرض کنیم که چنین اعمال شریرانه ای انجام داده باشد که برای مصلوب کردنش کافی باشد؛با این وجود در واپسین دقائق زندگیش حرکتی حاصل از ایمان سعادتمندش می کند.هر گاه به هر دلیلی خود را از داشتن یک زندگی روحانی عاجز یابیم میتوانیم این مثال را به یاد آوریم.

منبع مطالب : کتاب رازهای ارد بزرگ و پائولو کوئلیو - گردآورنده : سیما زند








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

جایزه‌ی ادبیات امسال نوبل به هرتا مولر، نویسنده‌ی آلمانی – رومانیایی اعطا شد. ترجمه‌ی فرازهایی از سخن‌رانی هرتا مولر هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل را در زیر می‌خوانید.
«دست‌مال داری؟» این سئوالی بود که مادر هر روز صبح پیش از آن که پا به خیابان بگذارم، از من می‌پرسید و چون نداشتم، برمی‌گشتم به اتاق و یکی برمی‌داشتم. هیچ روزی دست‌مال نداشتم، چون منتظر این سئوال بودم. دست‌مال دلیلی بر مراقبت مادر از من بود.
کارهای بعدی روز دست خودم بود. این پرسش که دست‌مال داری محبتی غیرمستقیم بود. محبت کردن ِ مستقیم زشت بود، کشاورزها چنین عادتی نداشتند. عشق لباس ِ مبدل ِ پرسش به تن می‌کرد. هر روز صبح یک بار بدون دست‌مال دم دروازه بودم و یک بار با دست‌مال. تنها وقتی وارد خیابان می‌شدم که گویی مادر هم هم‌راه دست‌مال با من است.
بیست سال بعد دیگر مدت‌ها بود که تک و تنها در شهر بودم، مترجم ِ یک کارخانه‌ی ماشین‌سازی. ساعت پنج صبح بیدار می‌شدم. شش و نیم کار شروع می‌شد. صبح‌ها سرود ملی از بلندگو در حیاط کارخانه طنین‌انداز می‌شد و موقع نهار سرود ِ کارگری.
اما کارگرانی که مشغول خوردن غذا بودند، چشم‌هایی داشتند خالی چون ورق ِ حلبی، دست‌هایی آلوده به روغن و غذای‌شان در روزنامه پیچیده شده بود.دو سال زندگی‌ ِ روزمره در روندی یک‌نواخت ادامه یافت، هر روز شبیه روز دیگر.
سال سوم یک‌سانی ِ روزها به پایان رسید. در طول یک هفته سه بار صبح زود مرد ِ قد بلند ِ چهارشانه‌ای با چشمان ِ آبی ِ درخشان، غولی متعلق به سازمان امنیت به دفتر کارم می‌آمد. بار اول ایستاده فقط به من بد گفت و رفت. بار دوم بادگیرش را درآورد، آن را به کلید کمد آویخت و نشست.
آن روز از خانه با خودم گل لاله آورده بودم و گذاشته بودم توی گل‌دان. به من نگاه کرد و آدم‌شناسی ِ فوق‌العاده‌ی مرا تحسین کرد. صدایش می‌لرزید و این همه برای من خالی از خوف نبود. تحسین‌اش را انکار کردم و به او اطمینان دادم که فقط لاله‌ها را خوب می‌شناسم و نه انسان‌ها را. با خشم گفت، به‌تر از آن چه من لاله را می‌شناسم، او را مرا می‌شناسد.
بعد بادگیر را گذاشت روی دست‌اش و رفت. بار سوم او نشست و من ایستادم، چون کیف‌اش را گذاشته بود روی صندلی ِ من. جرات نمی‌کردم کیف را بردارم و بگذارم زمین.
بار دیگر فحاشی کرد. لاله‌ها را به حاشیه‌ی میز راند، وسط میز یک ورق کاغذ سفید و یک قلم گذاشت. نعره زد: بنویس! من در همان حال ایستاده چیزهایی را که دیکته می‌کرد، نوشتم: اسم، تاریخ تولد و آدرس. و بعد این که به کسی از فامیل دور یا نزدیک نباید بگویم که ... این‌جا بود که آن کلمه‌ی وحشتناک را بکار برد:
colaborenz: با دشمن هم‌دستی می‌کنم. این کلمه را ننوشتم. قلم را زمین گذاشتم و به طرف پنجره رفتم. گفتم: «من چنین خصلتی ندارم.» این را به خیابان گفتم. کلمه‌ی خصلت مامور امنیتی را هیستریک کرد. کاغذ را پاره کرد و تکه‌هایش را به زمین ریخت.
بعد خم شد تمام کاغذپاره‌ها را با دست جمع کرد و ریخت توی کیف‌اش. بعد آه عمیقی کشید، و گل‌دان را به دیوار کوبید. کیف را زیر بغل‌اش گذاشت و آهسته گفت: «پشیمان خواهی شد. در رودخانه غرق‌ات می‌کنیم.» انگار به خودم آهسته گفتم: «اگر امضاء کنم، دیگر نمی‌توانم با خودم زندگی کنم، بعد ناچارم خودم این کار را بکنم. چه به‌تر شما این را کار را بکنید.»
از فردا کش و واکش‌ها شروع شد. باید از کارخانه می‌رفتم. هر روز صبح ساعت هفت و نیم باید خودم را به مدیر کارخانه معرفی می‌کردم. مثل زمانی که مادرم می‌پرسید، دست‌مال داری، رییس کارخانه هم هر روز صبح می‌پرسید:
«کار دیگری پیدا کردی؟» من هم هربار یک پاسخ می‌دادم: «دنبال کار نمی‌گردم، کار در کارخانه را دوست دارم. مایلم تا زمان بازنشستگی‌ام همین‌جا بمانم.»
یک روز صبح که رفتم سرکار، فرهنگ واژه‌های کلفتم توی راه‌رو روی زمین و دم ِ در ِ دفترکارم بودند. نمی‌توانستم بروم منزل، چون بعد بهانه داشتند، به خاطر غیبت غیرموجه بیرونم کنند. دیگر دفترکاری در اختیارم نبود و حالا دیگر باید حتما هر روز خیلی عادی می‌رفتم سرکار، به هیچ وجه نباید غیبت می‌کردم.
زنی که دوست و هم‌کارم بود، گوشه‌ای از میزاش را مدتی برای من خالی کرد. اما یک روز ایستاد جلوی در ِ دفترکارش و گفت: «اجازه ندارم بگذارم داخل بشوی. همه می‌گویند تو خبرچینی.»
در برابر حمله می‌شود از خود دفاع کرد، اما در برابر افترا آدم بی‌چاره است. از چشم هم‌کاران‌ام شده بودم درست آن کسی که از بودن‌اش تن زده بودم. حالا مردد ایستاده بودم روی راه پله. چند بار از پله‌ها پایین بالا رفتم.
ناگهان شدم کودک ِ مادرم، چرا که دست‌مال داشتم. آن را بین طبقه‌ی اول و دوم روی پله‌ها پهن کردم، صاف‌اش کردم و رویش نشستم. فرهنگ واژه‌ها را گذاشتم روی زانو و توصیفات ِ ماشین‌های هیدرولیکی را ترجمه کردم. دفترکارم شده بود یک دست‌مال. چند هفته بعد اخراج شدم.
در خانه‌ی ما هرگز چیزی، حتا خودمان، مثل دست‌مال این همه اهمیت نداشت. دست‌مال به درد همه چیز می‌خورد: سرماخوردگی، خون دماغ شدن، دست یا آرنج یا زانوی زخمی، گریستن یا گازگفتن برای جلوگیری از گریستن. دست‌مال ِ سرد و خیس روی پیشانی برای سردرد خوب بود. با چهار تا گره در چهار گوشه‌اش سرپوشی بود در مقابل آفتاب یا باران. وقتی می‌خواستی چیزی یادت بماند، گوشه‌ی دست‌مال را گره می‌زدی.
برای حمل چیزهای سنگین ‌می‌بستی دور دست. تکان‌اش که می‌دادی، می‌شد علامت خداحافظی. وقتی توی ده یکی می‌مُرد، فورا چانه‌اش را با یک دستمال می‌بستند. در شهر وقتی کسی کنار خیابان به زمین می‌افتاد، همیشه ره‌گذری پیدا می‌شد که صورت مُرده را با دست‌مال‌اش بپوشاند.
بعدها وقتی با اوسکار پاستیور حرف می‌زدم تا تبعیداش به ارودگاه‌های کار شوروی را بنویسم، تعریف می‌کرد که از یک مادر پیر روسی دستمال ِ سفید کتان دریافت کرد.
پیرزن می‌گفت، شاید شما دو تا، تو وپسرم، شانس بیاورید و به زودی به خانه‌هاتان برگردید. می‌گفت پسرش هم‌سن اوسکار است و به اندازه‌ی او دور از خانه اما در سمت دیگری در یک ارودگاه کار. اوسکار پاستیور به عنوان گدایی که از ‌گرسنگی تقریبا رو به موت بود، در ِ خانه‌ی او را زده بود، می‌خواست تکه‌ای ذغال سنگ را با کمی غذا معاوضه کند.
پیرزن او را به درون خانه‌اش راه داد و به او سوپ داغ داد و وقتی دماغ‌اش در بشقاب ِ سوپ چکه می‌کرد به او یک دست‌مال کتان داد که تا آن زمان کسی از آن استفاده نکرده بود. اوسکار پیستور برای این زن دو نفر بود: گدایی از همه جا بی‌خبر در خانه‌ی او و کودکی گم‌ شده در جهان.
در این دو شخص اوسکار خوش‌بخت بود و تحت فشار حرکات زنی که برای او هم دو نفر بود: یک زن روسی غریبه و مادری نگران با این پرسش: دست‌مال داری؟
می‌توان گفت خُردترین اشیاء، چه ترومپت باشد چه آکاردئون چه دست‌مال، متفاوت‌ترین چیزها را در زندگی به هم پیوند می‌دهند. می‌‌توان گفت اشیاء چرخ می‌خورند و در انحرافات‌شان چیزی دارند که تابع تکرار است: دور باطل. می‌توان به این باور داشت اما نمی‌توان گفت. اما چیزی را که نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت. چرا که نوشتن عملی لال است، کاری است از سر به دست.
به دهان وقعی نمی‌گذاریم. در دیکتاتوری خیلی حرف زدم، اغلب به این خاطر که تصمیم گرفته بودم به ترومپت ندمم. اغلب حرف زدن نتایجی تحمل‌ناپذیر داشت. اما نوشتن در سکوت آغاز شد، روی پله‌های کارخانه. اتفاقی که افتاده بود، دیگر در حرف زدن به بیان نمی‌آمد، دست بالا ضمایمی بیرونی به بیان می‌آمد اما نه وسعت‌شان.
این‌ها را فقط می‌توانستم بی‌ صدا در ذهنم هجی کنم، در دور باطل کلمات به هنگام نوشتن. در برابر ترس ِ از مرگ با عطش به زندگی عکس‌العمل نشان می‌دادم. این گرسنگی برای کلمه بود.
فقط دَوَران کلمات می‌توانست وضعم را توصیف کند. این دَوَران کلمات چیزی را هجی می‌کرد که نمی‌شد آن را با دهان گفت. در دور ِ باطل ِ کلمات به دنبال آن‌ چه از سر گذرانده بودم می‌دویدم، تا این که چیزی سر بیرون آورد که پیش از آن نمی‌شناختم. به موازات واقعیت پانتومیم کلمات دست به عمل زدند.
پانوتومیم کلمات احترامی برای ابعاد واقعی قایل نیست، از اصل می‌کاهد و به حواشی بسط می‌دهد. دور ِ باطل ِ کلمات به آن چه از سر گذشته شتاب‌زده نوعی منطق ِ افسون شده می‌آموزد.
پانتومیم بی‌ملاحظه است و ترسو و همان‌قدر اعتیاد دارد که دل‌زدگی. درون‌مایه‌ی دیکتاتوری خود به خود دست در کار است، چرا که وقتی بدیهیات را کم و بیش بطور کامل از کسی دزدیدند، دیگر هیچ‌گاه بازنمی‌گردد.
درون‌مایه بطور ضمنی حضور دارد اما این کلمات‌اند که تصاحب‌ام می‌کنند. کلمات درون‌مایه را به هر کجا که بخواهند می‌کشند. دیگر هیچ چیز در جای خودش نیست و همه چیز حقیقت دارد.
طنین کلمه می‌داند که باید فریب بدهد، چرا که اشیاء با ماده‌ی اصلی‌شان فریب می‌دهند و احساسات با ایما و اشاره‌شان.
آن‌جایی که ِ فریب ِ ماده‌ی اصلی و ایما و اشاره‌ به هم می‌رسند، طنین کلمه با حقیقت ِ جعلی‌اش لانه می‌کند. هنگام نوشتن حرف از اعتماد نیست بلکه بیش‌تر حرف ِ صداقت ِ فریب است.
به نظرمی‌رسد اشیاء ماده‌ی اصلی‌شان را نمی‌شناسند، ایما و اشاره احساسات‌شان را و کلمات دهانی را که حرف می‌زند.
اما برای تضمین هستی‌ ِ خودمان به اشیاء، ایما و اشاره و کلمات نیاز داریم. هر چه بیش‌تر مجاز باشم از کلمات بهره بیرم، به همان اندازه آزادیم. وقتی دهان را ممنوع می‌کنند، می‌کوشیم از طریق ایما و اشاره و حتا از طریق اشیاء تاب بیاوریم. ایما و اشاره و اشیاء به سختی تن به تاویل می‌دهند، برای مدتی نامظنون می‌مانند.
می‌توانند به ما کمک کنند خفت را به شرافتی تبدیل کنیم که برای مدت زمانی نامظنون می‌ماند.
کاش می‌توانستم یک جمله برای آن‌هایی بگویم که در دیکتاتوری‌ها هر روز تا امروز شرافت‌شان را لکه‌دار می‌کنند، حتا شده جمله‌ای با کلمه‌ی دست‌مال. حتا شده این پرسش که دست‌مال دارید؟
ممکن است مسئله‌ی دست‌مال از همان ابتدا منظورش اصلا نه دست‌مال بل‌که تنهایی حاد آدمی است.

ترجمه‌ی ناصر غیاثی






کلمات کلیدی :سخن رانی




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

فاطمه مرنیسی

فاطمه مرنیسی نویسنده وجامعه شناس مراکشی
 الف- فاطمه مرنیسی* در سال 1940 در شهر فاس در مراکش به دنیا آمد. او در دانشگاه سوربن علوم سیاسی خواند و در دانشگاه براندیس تحصیلاتش را ادامه داد.  زمانیکه موفق به اخذ درجه ی دکتری شد یکی از مهمترین فمینیست های اسلامی بود. او استاد جامعه شناسی  در دانشگاه رباط  مراکش و نویسنده ای پر کار است. او به نقش زنان در اسلام و گسترش تفکر اسلامی توجه زیادی دارد.  برخی  او را یکی از بزرگترین اسلام  پژوهان این عصر می دانند. دو کتاب از مرنیسی به فارسی ترجمه شده است؛ زنان پرده نشین و نخبگان جوشن پوش و دیگری با نام زنان بر بالهای رویا؛ از دیگر کتابهای مرنیسی میتوان به ملکه های فراموش شده ی اسلام، در آن سوی حجاب، و اسلام و دموکراسی اشاره کرد. او درسال 1383 شمسی  موفق به دریافت جایزه ی اراسموس م شد، همان سالی که نام دکتر عبد الکریم سروش هم جز  برندگان قرار داشت.
ب- زنان پرده نشین و نخبگان جوشن پوش * نخستین بار در سال 1380 توسط خانم ملیحع مغازه ای در انتشارات نشر نی ترجمه و منتشر شد و پس از مدت کوتاهی از بازار جمع آوری گردید. اصل کتاب به زبان فرانسه است. مرنیسی در مقدمه ای که بر ترجمه ی انگلیسی کتاب دارد انگیزه ی خودش را از نوشتن این کتاب بیان میکند. او به تاثیر عمیق آموزه های ضد زن برخی احادیث منقول از پیامیر(ص)در نزد مردم اشاره میکند . احادیثی که به واسطه ی آنها زنان از مشارکت در امور سیاسی منع میشوند، خشونت علیه زنان مجاز دانسته میشود و در نهایت به این باور قدیمی که زنان آلوده و دور از اولوهیت هستند و باعث دوری مردان از معنویت  میشوند صحه گذاشته میشود. 
مرنیسی در این کتاب با بیان  احادیثی نظیر
آنهاییکه امورشان را به دست زنان می سپارند هرگز سعادتمند نمی شوند
سه چیز بد شانسی می آورد:زن،خانه و اسب
اکثریت اهل جهنم زنان هستند
ومانند آن
 با کاووش درباره ی سند و روای آنها میکوشد نادرست و یا دست کم مشکوک بودن آنها را اثبات کند. او همچنین به برخی آیات قرآن اشاره میکند، آیاتی که هر کجا بحث از مسئله ی زن در اسلام مطرح میشود بلافاصله مورد استناد و بحث قرار میگیرند. آیاتی نظیر آیه 35 سوره ی احزاب که به برابری مرد و زن اشاره دارد و همچنین به آیاتی از سوره ی نساء که بر اساس آن تفوق مرد بر زن و همچنین حق اعمال خشونت بر زنان روا دانسته شده است و آیه 223 سوره ی بقره که در آن مجوز هر نوع لذت جنسی به مردان داده شده است
مرنیسی میکوشد با تحلیلی تاریخی معنای این آیات، شان نزول آنها و شرایط زمانی حاکم بر زمان نزول، آیات را بررسی کند. او همچنین تلاش میکند با بررسی زندگی خود پیامیر(ص)و شیوه ی سلوک او با همسرانش چهره ی حقیقی اسلام مورد نظر پیامیر(ص)را نشان دهد و با آوردن گواه های تاریخی نشان دهد که آنچه پیامیر(ص)می خواست چطور تحت تاثیر تفکرات اعراب آن زمان و در کوران حوادث سالهای بعد مسخ شد و گاهی بکلی وارونه نمودار شد. نکته ای که او به آن اشاره میکند و احتمالا قوی ترین دلیل برای توقیف  کتاب هم بوده است، بدبینی مرنیسی نسبت به نقش دو تن از خلفای راشدین در  تغییر موضع یافتن اسلام در قبال زنان است، اولی عمر بن خطاب، با تعصبی که نسبت به سنت گذشته داشت و میزان نفوذ او در میان اعراب و دیگری امام علی (ع) بخاطر پاره ای مصلحت اندیشی هایش
مرنیسی در این کتاب به طور مشخص به سه الگوی بزرگ زن مسلمان اشاره میکند؛ اولی که به شدت مورد تحسین او و به طور کلی مورد تحسین اغلب فمینیست های مسلمان عرب(اهل تسنن) است ام المومنین عایشه است. مرنیسی او را چهره ای درخشان با ذکاوت و مورد اطمینان معرفی میکند. کسی که با تلاش فراوان سعی در تصحیح و تنقیح  احادیث ضد زن و مبارزه باراویان آنها داشت. کسیکه رهبری یک جریان مهم سیاسی پس ازپیامبر(جنگ جمل) را به عهده داشت و کسیکه معشوق و محبوب پیامیر(ص)بود. دیگری ام المومنین ام سلمه است. ام سلمه نیز از صداهای زنانه ی نزدیک به پیامیر(ص)بود. زنی که مطابق تاریخ باعث نزول آیه ی 35 سوره ی احزاب شد و به اعتراف شیعه و سنی زنی بسیار عاقل و با فضیلت بود. و مورد سوم که شاید کمتربه گوشمان رسیده باشد سکینه دختر امام حسین(ع) است. سکینه زنی منحصر به فرد و استقلال طلب، که بنا به شهادت بسیاری از کتب تاریخی سخنور، باهوش و بسیارزیبا بوده است. سکینه شش بار ازدواج میکند و هر بار حق تک همسر بودن را جز شروط ازدواج قرار می دهد. حتی یکبار شرط نشوز را هم در شرایط ازدواج قید میکند.( همینجا اشاره کنم  ادعاهای مرنیسی  درباره ی سکینه بنا به تحقیقات خود من هم به لحاظ تاریخی کاملا مستند است) مرنیسی بخشی از شخصیت معترض و جسور سکینه را بخاطر نظاره ی ماجرای شهادت پدرش در کربلا و نفرت او از دستگاه حاکم می داند.
مرنیسی از اینکه در آخرین دهه های قرن بیستم دین اسلام از میان تمام ادیان ابراهیمی بیشتر از همه ضد حقوق بشر و دموکراسی و حقوق زنان معرفی میشود گلایه میکند و در جایی از کتاب می پرسد؛ براستی چرا مرد مسلمان شریکی چنین ناقص برای زندگی خود طلب میکند؟
ج- ناگفته پیداست که مباحث مطروحه در این کتاب در بسیاری موارد مختص زنان مسلمان عرب و اهل تسنن است، چرا که دو عنصر تشیع و ایرانی بودن از مطرح شدن بسیاری از مباحث مذکور در بین ما جلوگیری می کند. احادیث فراوانی که از امامان شیعه پس از پیامیر(ص)نقل شده است بسیاری از این عقاید را مردود اعلام میکند، به ویژه احادیثی که از امام محمد باقر(ع) امام جعفر صادق(ع) و امام رضا (ع) نقل شده است. ضمن اینکه مسائلی مانند چند همسری در ایران و در میان توده ی مردم رسم رایج و پذیرفته شده ای نبوده و نیست… با تمام این اوصاف چیزی از اهمیت کار مرنیسی برای ما کاسته نمی شود. او بررسی جسورانه ای را در میان احادیث و متن مقدس مسلمانان انجام میدهد و اگر نه در همه ی مسائلی که مطرح میکند؛ ولی حتما در مورد روش علمی و پژوهشی که به کار می بندد قابل تحسین و آموزنده است، چرا که فقه شیعه هم مسائل و موانع خاص خود را در برابر زن مسلمان ایجاد کرده  که نیاز به بازبینی و تجدید نظر در آنها بیش از پیش احساس می شود
د- کتاب دیگر مرنیسی که در سال جاری توسط آقای حیدر شجاعی و توسط دفتر نشر و پژوهش دادار منتشر شده است، زنان بر بالهای رویا نام دارد. این کتاب که  شامل خاطرات  کودکی مرنیسی است به شیوه ای داستانی و حول محور یک پرسش شکل میگیرد:«حریم کجاست؟» فاطمه و پسر عموی هم سن و سالش در حریم در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر هایشان و همینطور مادر بزرگ و عمه ی مطلقه شان و خدمتکاری به نام مینا زندگی میکنند. حریم جایی است که زنان خانواده در آن هستند و درهای آن بر روی آنها همیشه بسته است. دنیای مادی زنان مراکشی همواره محصور در حریم است. هرچند که با بالهای رویا هر دم  از آن میگریزند.
آنها به دنبال یافتن تعریفی جامع و مانع از حریم از آدم های زیادی پرس و جو میکنند. حریم هم میتواند خانه باشد و هم خیمه، گاه دشتهای وسیع متعلق به یک مرد متمول حریم زنانش است، گاه خیمه یا خانه ای کوچک . مادر بزرگ فاطمه به او میگوید :«اگر مرزها و موانع را بشناسیم حریم را به درونمان می بریم و آن را به صورت نامرئی در می آوریم»…حریم میتواند تا مرز چشمهای مردان عقب نشینی کند
 کتاب در واقع قصه ی  مادر فاطمه است. زنی که از روبنده بدش می آید. از لباسهای گشاد و سنگین بیزار است. زنی که دوست داشته باسواد باشد و زنی که حسرت  یک لحظه خلوت و تنهایی با همسرش را میخورد. زنی که از زندگی دسته جمعی در حریم بدش می آید.
کتاب سرشار از مفاهیم فمینیستی است. پر است از اعتراض به وضع موجود و در عین علاقه به فرهنگ و سنت بومی؛ اشاره به شیوه ی تبعیض آمیز آموزش و پرورش و جامعه پذیری دختران و پسران که با نزدیک شدن سن بلوغ، کم کم ابعاد وسیع خود را به نمایش … مادر فاطمه نمیخواهد دخترانش اینگونه تربیت شوند و حضور گسترده ی فرانسویان در مراکش محیط را مهیا میکند
ه- از آنجا که اغلب فمینیست ها در کشور ما از نزدیک شدن به اسلام پرهیز میکنند و اکثر عالمان زن مسلمانمان متقابلا از فمینیسم احتراز میکنند، متاسفانه در کشور ما مطالعات جدی به این سبک و سیاق در ارتباط با اسلام و حقوق مدنی عصر جدید وجود ندارد- دست کم من ندیده ام! و این در حالی است که در کشور ما در بسیاری شهرها حوزه های علمیه ی خواهران وجود دارد و مقادیر معتنابهی  هم مدرسه و موسسه بخصوص در شهر هایی مانند شهر قم به تربیت طلاب زن علوم دینی می پردازند. موسسات دینی در ارتباط با مطالعات زنان وابسته به حوزه های علمیه وجود دارند ولی در طی این سالها دریغ از یک مطلب جدی یا مطالعه ی در خور توجه(!) احیانا اگر کارهای تبلیغاتی و کلیشه ای هم انجام شده است غالبا به دست مردان بوده،برای نمونه کتاب فمینیسم و دانش های فمینیستی که به ترجمه و نقد مقالات دانشنامه فلسفی روتلیج پرداخته را نگاه کنید. تنها نگاهی گذرا بر نقدهایی که به تک تک مقالات وارد شده است نشان از بی اطلاعی ناقدان مقالات از عمق مباحث فمینیستی و برخورد دشمنانه دارد، دست بر قضا هیچ کدام از نوشته ها چه نوشته هایی که ترجمه هستند و چه نقد آنها محصول کار یک زن نیست
 شخصا معتقدم اگر مطالعات زنان در حوزه ی علوم اسلامی و فقهی از یک چشم انداز زنانه مورد بازنگری قرار گیرد و اگر طلاب زن علوم دینی ما جسارت نگاه هرمنو تیکی به کتاب و سنت را پیدا کنند؛ مواد خام و پتانسیل های بسیاری برای گسترش مطالعات فمینیستی اسلامی خواهند داشت

* فاطمه مرنیسی  به فرانسه Fatima Mernissi


مریم نصراصفهانی

http://www.critic.ir/index.php/archives/56








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

 استفانی مه یر

 استفانی مه یر  نویسنده نامدار آمریکایی
ترجمه آلمانی دو رمان « سپیده دمان» و « تا سرخی غروب» نوشته « استفانی مه‌یر » نویسنده نامدار آمریکایی،  در کشور آلمان پرفروش شد.
ه نقل از اشپیگل، این دو رمان در جدول پرفروش‌ترین کتاب‌های هفته گذشته در آلمان رده‌های اول و دوم را از آن خود کردند.
در رده سوم این جدول رمانی از «سارا کاتنر» نویسنده متولد 1979 برلین با عنوان « منگل اگزمپلار» و در رده چهارم آن رمان « رنگ پریده» اثر « سیمون بکت» نویسنده، روزنامه‌نگار و جنایی‌نویس مشهور متولد 1968 انگلستان قرار گرفته است.
«شهرت» به قلم «دنیل کلمان » نویسنده جوان آلمانی _ متولد 1975 _ که تاکنون جوایز ادبی بسیاری را کسب کرده در رده پنجم این جدول جای دارد.
رمان « مناطق مرطوب» نوشته «شارلوت روخه» نویسنده، بازیگر، گوینده و تهیه‌کننده انگلیسی متولد 1978 انگلستان  رده ششم این جدول را به خود اختصاص داده است.
رمان‌های « بهترین سال ما»، « همه هفت موج»، «ارواح» و «زمان اضداد» که به ترتیب توسط « دیوید گیلمور» نویسنده 63 ساله انگلیسی،« دنیل گلاتار» نویسنده 46 ساله اتریشی، « استفانی مه‌یر» و « ائون کالفر» نویسنده 54 ساله ایرلندی به رشته تحریر در آمده‌اند در مکان‌های بعدی این جدول قرارگرفته‌اند.
**
«استفانی مه‌ یر» رقیب «استفانی مه یر»
با گذشت چند هفته از صدرنشینی رمان‌های «استفانی مه‌ یر»، این آثار همچنان جایگاه خود را در جدول رده‌بندی پرفروش‌ترین کتاب‌های آلمان که هر هفته توسط نشریه اشپیگل منتشر می‌شود ، حفظ کرده‌اند.\
 به نقل از اشپیگل، برمبنای آخرین رده‌بندی اعلام شده، رمان «تا سرخی غروب» که هفته‌های پیش در رده دوم قرار داشت، این هفته گوی سبقت را از رمان «سپیده دمان» صدرنشین چند هفته اخیر ربود و با کنار زدن آن در صدر نشست.
دو رمان نامبرده را «مه یر» در ادامه رمان «گرگ و میش» نوشته که در اولی داستان روابط عاطفی میان
«بلا» و «ادوارد» دو شخصیت اول این رمان ادامه می‌یابد و به درگیری‌هایی در خانواده « ادوارد» منتهی می‌شود. در رمان دوم ، داستان ازدواج این دو از قول «بلا» روایت می‌شود.
«نمونه ناقص» نوشته «سارا کاتنر» نویسنده آلمانی، همچون هفته گذشته در رده سوم قرار دارد. این رمان به داستان فروش کتاب می‌پردازد و این که چگونه کتابی که دارای نقص‌ها و کمبودهایی است ، دچار افت قیمت شده و از مراکزی سر در می‌آورد که کتاب‌های دست دوم خرید و فروش می‌شود.
همچنین رمان «رنگ پریده» اثر تازه جنایی‌نویس نامدار انگلیسی «سیمون بکت»، مکان قبلی خود را در این جدول حفظ کرده و در این جدول رده چهارم را در اختیار دارد. «بکت» در رمان تازه‌اش از «دیوید هانتر» شخصیت اول دوگانه پرفروش قدیمی‌اش استفاده کرده است. «دیوید» در این رمان پس از طی کردن دوران نقاهت در درون رویاهای معلمش «تام لیبرمان» به سفر می‌رود و آنجا با یک قاتل قتل‌های زنجیره‌ای مواجه می‌شود.
«دنیل کلمان» آلمانی نیز همچون هفته گذشته با رمان «شهرت» به باقی ماندن در رده پنجم این جدول بسنده کرده است. این نویسنده آلمانی در این رمان که امسال در آلمان منتشر شده به داستان‌های به هم پیوسته‌ای حول وسایل ارتباطی همچون رایانه ، اینترنت و تلفن همراه پرداخته و شخصیت‌های این رمان هم، مرتب در حال پدیدار شدن و ناپدید شدن هستند و گاهی فراموش می‌کنند که هویت‌هایشان را با هم عوض کرده‌اند.
در رده بعدی این جدول ، رمان «مناطق مرطوب» از « شارلوته روخه » انگلیسی جای دارد.این رمان در هفته گذشته در رده هفتم بود ولی این هفته به رده ششم صعود کرده است. این رمان داستان یک دختر 18 ساله به نام «هلن ممل» است که به دلیل بیماری در بیمارستان بستری است و در انتظار عمل جراحی به سرمی‌برد و امیدوار است که بیماری‌اش موجب وصل دوباره والدین او شود.
بعد از این رمان «همه هفت موج» اثر «دنیل گلاتاور» اتریشی جای دارد. این نویسنده هفته پیش دو پله سقوط کرده بود و در رده دهم قرار داشت اما با چهار پله صعود این بار در رده هفتم قرار گرفته است. این رمان هم داستانی عاطفی دارد و در مورد زن و مردی است که از طریق ای‌میل و بدون هیچ ملاقاتی، شیفته یکدیگر شده‌اند.
جذابیت جدول این هفته اشپیگل از این نقطه به بعد به اوج خود می‌رسد چرا که دو رمان دیگر «استفانی مه یر» رده‌های هشتم و دهم و رمانی از « کارن رز» رده نهم را اشغال کرده‌اند.
رمان «ارواح» که تا هفته گذشته جایی در این جدول نداشت این هفته رده هشتم جدول را به نام خود ثبت کرده است. این رمان که تصویری از سیاره زمین در زمان آینده را نشان می‌دهد، داستان روح‌هایی است که با کنار زدن نژاد انسان و جای گرفتن در کالبدهای بشری، همه سیاره زمین را پر کرده‌اند و در این میان تنها انسان‌های اندکی با فرار به کوه‌ها ، جنگل‌ها و صحراها توانسته‌اند در برابر این روح‌ها مقاومت کنند. یکی از این بازماندگان «ملانی» است که با همه توان در برابر تسخیر بدنش توسط یک روح مقاومت می‌کند.
«عروس‌های مرده‌» نوشته «کارن روزه‌» نویسنده آمریکایی است که در سال 1964 در واشنگتن متولد شده است. وی در این رمان، داستان قتل بی‌رحمانه زن جوانی در یک شهر کوچک در آمریکا را روایت می‌کند. انجام تحقیقات در این مورد به کاراگاهی به نام « دنیل وارتانیان» سپرده می‌شود و او به وجود قاتلی پی می‌برد که بدون بر جای گذاشتن ردی از خود ، مرتکب قتل‌های زنجیره‌ای می‌شود.
در آخرین مکان جدول رمان دیگری از «استفانی مه یر» با عنوان «تا ظهر » قرار گرفته است.در این رمان «بلا» علاقمند ایجاد روابطی صمیمانه‌تر با « ادوارد » است اما از سوی دیگر«ادوارد» به خاطر این که خون‌آشام است سعی دارد با دوری از «بلا» از او محافظت کند.
**
استفانی مه‌یر برنده جایزه هفته کودک و کتاب آمریکا شد
نودمین هفته کودک و کتاب در آمریکا با حضور ناشران، نویسندگان و تصویرگران حوزه کودک و نوجوان در نیویورک برگزار شد و استفانی مه‌یر به عنوان برترین نویسنده کودک و نوجوان شناخته شد.
 در این مراسم علاوه بر معرفی و ارائه آثار ادبی و غیرادبی جدید در حوزه کودک و نوجوان، کارگاه‌های مختلفی برای آشنایی بیشتر کودکان با کتاب و نویسندگان آثار ادبی و برقراری ارتباطی دقیق‌تر و علمی‌تر میان این دو گروه برگزار شد.
در این مراسم که با حضور بسیاری از کودکان آمریکایی از سراسر ایالات متحده امریکا برگزار شد، برترین آثار ادبی در حوزه کودک و نوجوان در 6 گروه سنتی با داوری کودکان و نوجوانان آمریکایی انتخاب و معرفی شد.
استفانی مه‌یر با ارائه رمان «سپیده صبح» جایزه بهترین کتاب کودک و نوجوان هفته «کتاب و کودک» را به خود اختصاص داد.
«مو ویلمس» نیز در گروه سنی خردسال توانست با ارائه کتاب «کبوتری که توله سگ‌می‌خواست» جایزه بهترین کتاب گروه سنی خردسال را از آن خود کند.
«ویلمس» علاوه بر این جایزه، موفق به دریافت جایزه بهترین تصویرگری کتاب کودک به خاطر همین اثر شد.
دو کتاب «گورستان وهم‌آلود» و « 13 ساله» نیز که به ترتیب به قلم «دینا ویلیامز» و «لورن میراکل» نوشته شده توسط داوران این دوره از هفته کودک و کتاب آمریکا به عنوان بهترین آثار ادبی برای کودکان ابتدایی انتخاب و معرفی شد.
هر سال در کنار برگزاری این مراسم از مؤثرترین شخصیت هنری- ادبی که در ارتقا و افزایش میزان علاقه‌مندی کودکان و نوجوانان به کتاب فعالیت کرده تقدیر و تشکر به عمل می‌آید که امسال بازیگر آمریکایی «وپی گلدبرگ» به دلیل یک سال فعالیت در این حوزه و تلاشش برای آشنایی بچه‌ها با ادبیات و کتاب موفق به دریافت این جایزه شد.
خبرگزاری فارس
 خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)
http://www.ibna.ir/vdchz-nx.23n6vdftt2.html

http://www.ghatreh.com/news/3401464.html




کلمات کلیدی :آمدگان(داستان نویسی- خارجی) و کلمات کلیدی :مقاله




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

دافنه دوموریه


دافنه دوموریه (Daphne Du Maurier) در 13 مه سال 1907 در لندن به دنیا آمد. وی دومین دختر سر جرالد دوموریه هنرپیشه و تهیه‌کننده معروف نمایش در انگلستان است. تحصیلات خود را در انگلستان گذراند و برای تکمیل معلومات خود به پاریس رفت. در پاریس شروع به نوشتن داستان‌های کوتاه نمود و در سال 1913 اولین نوول او به نام "روح دوست‌داشتنی" منتشر گردید و متعاقب آن دو نوول دیگر او به طبع رسید. اعتبار و اهمیت او با نوشتن بیوگرافی کامل و صحیح پدرش جرالد به نام "یک تصویر" و نول معروفش "میکده جامائیکا" آشکار شد. با انتشار "ربه‌‌کا" در سال 1938 جزو بزرگ‌ترین و معروف‌ترین نویسندگان معاصر درآمد و فیلمی که بر اساس این کتاب در سال 1940 توسط آلفرد هیچکاک ساخته شد نیز سهمی از جوایز اسکار را به خود اختصاص داد.
او و خانواده‌اش بیش از بیست سال در منابیلی اقامت کردند و اکثر آثارش را در همان‌جا به وجود آورده است. دافنه دوموریه با سر فردریک برونینگ که از امرای نیروی هوائی انگلستان است و مدت‌ها سمت فرماندهی گارد محافظت از کاخ سلطنتی و آجودانی دوک اینبورگ را داشته است، ازدواج کرد .دیگر آثار این نویسنده: "برجیس بود"، "دخترعموی من راشل"، "زنجیر عشق"، "کوهستان"، "رؤیای من"، "رازهای زندگی یک زن"، "مادام دو وال"، "ایزولدا"/ مریم السادات فاطمی

****
 دافنه دوموریه (Daphne dumaurier)  نولیست، زندگینامه نویس و نمایشنامه نویس شهیر انگلیسی . متولد لندن بودند.پدر ایشان «سرجرالد دوموریه» مدیر هنری و پدربزرگ مادری ایشان کاریکاتوریست معروف جورج دوموریه بود. ایشان همچنین نوه «ماری آن کلارک»، معلم دوک یورک، دومین پسر پادشاه جورج سوم بود.
بیشتر ما ایشان را با رمان جذاب «ربکا»  که در سال ۱۹۳۸ آنرا به رشته تحریر درآورده اند می شناسیم . این رمان پس از انتشار به قدری مشهور شد که  آلفرد هیچکاک بزرگ در سال ۱۹۴۰ فیلمی را بر اساس این داستان جلوی دوربین برد و سر لارنس اولیویه (مشهورترین بازیگر انگلیسی در آن زمان) نقش اول مرد آن را ایفا کرد.شاید جالب باشد بدانید مرحوم آلفرد هیچکاک علاقه خاصی به آثار این خانم نوسینده داشتند آنچنان که بر اساس یکی از داستان های کوتاه ایشان فیلم مشهور پرندگان را ساختند. 
منقول است که پیش از هیچکاک اورسن ولز افسانه ای هنر این خانم را کشف کرده و در همان سال ۱۹۳۸  نمایشنامه رادیویی «ربکا» را تنظیم و  اجرا کرده بود که بسیار مورد توجه قرار گرفته بود.
از دیگر آثار وی که به فیلم تبدیل شدندمی توان به «مسافرخانه جامائیکا»Jamaica Inn «مرداب مرد فرانسوی» Frenchman's Creek و «پسرخاله من راشل»My Cousin Rachel  اشاره کرد.
اولین اثر ایشان رمانی بود به نام «روح عاشق» The Loving Spirit که در سال ۱۹۳۱ نوشته شد. ایشان یک سال بعد از آن یعنی در سال۱۹۳۲  با «کلنل فردریک آرتور مونتگیو برونینگ دوم» که بخاطر خدماتش در طول جنگ جهانی دوم لقب شوالیه را به دست آورده بود، ازدواج کرد.این ازدواج  ۳۳سال به طول انجامید و حاصل آن سه فرزند بود. «برونینگ» در سال۱۹۶۴ فوت کرد.در سال ۱۹۶۹ به خانم دوموریه به خاطر زحماتش در عرصه ادبیات  لقب شوالیه اعطا شد.
*دوموریه پس از پایان تحصیلاتش به پاریس سفر کرد و در آن‌جا به نوشتن داستان‌های کوتاه رو آورد. اولین رمان این نویسنده با نام «روح دوست داشتنی» در سال 1913 منتشر شد و در پی آن دو رمان دیگر نیز به قلم این نویسنده به انتشار رسید.
اولین رمان مطرح دو موریه با نام «یک تصویر» که به شرح زندگی پدرش اختصاص داشت و «میکده جامائیکا» در دهه 30 میلادی انتشار یافت و در پی آن رمان «ربه‌کا» در سال 1938 به قلم این نویسنده منتشر شد که به سرعت در رده برترین آثار جهان ادبیات قرار گرفت.
آلفرد هیچکاک کارگردان سینما، در سال 1940 فیلمی بر اساس رمان «ربه‌کا» تهیه کرد و توسط آن به جایزه اسکار دست‌یافت تا به شهرت دافنه دو‌موریه بیشتر دامن زده شود.
این فیلم که بازیگرانی همچوم لارنس‌ اولیویه‌، جون‌ فونتین‌ و جرج‌ سندرز در آن به ایفای نقش پرداخته بودند،‌ همچنان از مطرح‌ترین آثار سینمایی تاریخ هنر محسوب می‌شود.
پس از آن نیز بسیاری از آثار این نویسنده توسط هیچکاک در مقابل دوربین سینما قرار گرفت و عده‌ای بخشی از موفیت‌های آلفرد هیچکاک را مدیون دافنه دو‌موریه می‌دانند.
آثار دو موریه با مضامین عاطفی و اجتماعی تالیف شده‌اند و نوعی به هم آمیختگی عواطف انسانی و مسائل اجتماعی در آثار او، خوانندگان این آثار را به تحسین وا داشته است.
از این نویسنده تا به امروز بیش از بیست کتاب در سال‌های گوناگون به فارسی ترجمه شده است که از میان آن‌ها می توان به آثاری چون : «ربه‌کا»،«آنا»، «میکده جامائیکا»، «اسرار خانه ساحلی»،‌  «کوهسار حقیقت»، «زنجیر عشق»، «حالا نگاه کن»، «بلاگردان» و «به عقب نگاه نکن» اشاره کرد.
از میان مترجمانی که آثار این نویسنده انگلیسی را به فارسی برگردانده‌اند نیز می‌توان افرادی چون مهدی افشار، فریدون حاجتی، صادق سالکی، سیروس پارسایی، سورنا مهرداد، عبدالرحم صدریه، داریوش شاهین، ناصر ایران دوست و حسن شهباز را نام برد.
همزمان با یکصدمین سالروز تولد این داستان نویس، جشنواره ای با نام «کورن وال» در جنوب انگلستان در شهر «کورن وال» که شهر مورد علاقه دو موریه بود آغاز شده است که تا بیست و نهم اردیبهشت ماه ادامه خواهد یافت.*
****
دافنه دوموریه /مترجم: فرهاد کاوه
 «دافنه دوموریه» داستان سرا، تذکره نویس و نمایشنامه نویس انگلیسی است که به واسطه رمان های عاشقانه پرتعلیقش صاحب شهرت است. «دوموریه» را بسیاری با رمان مشهور «ربه کا» می شناسند که بلافاصله پس از انتشار توسط «اورسن ولز» در یک برنامه رادیویی اجرا شد و یک سال بعد به دست کارگردان بی بدیل دنیای سینما «آلفرد هیچکاک» به تصویر کشیده شد. «ربه کا» به زعم اغلب ادیبان مشهورترین، بهترین و آخرین رمانی است که با الهام از رمان «جین ایر» شارلوت برونته پدید آمده است.
    «دافنه دوموریه» Daphne du Maurier در سیزدهم ماه مه ۱۹۰۷ در خانواده ای هنرمند در لندن متولد شد. پدرش «سرجرالد دوموریه» بازیگردانی مشهور و فرزند «جورج دوموریه» کاریکاتوریست نامی بریتانیا بود. «دوموریه» بعدها بسیاری از آثار خود را با الهام از اجداد و سایر اعضای خانواده اش خلق کرد. رمان «ماری آن» و «شیشه گر» از این دسته اند. او رمان «جرالد» را با الهام از شخصیت پدرش به رشته تحریر درآورد.
    دوران کودکی «دوموریه» در خانواده ای طی شده که از دوستی با ادیبان برجسته ای چون «ادگار والاس» و «جی ام باری» بهره مند بود و بدین ترتیب او از همان دوران نوجوانی قلم به دست گرفت. اولین اثر مکتوب او داستانی کوتاه بود که به دست عمویش که سردبیری مجله ای را بر عهده داشت به چاپ رسید. «دوموریه» تحصیلات ابتدایی خود را در شهرهای مختلفی چون لندن؛ مودون و پاریس گذراند. او که کتابخوانی مشتاق بود، بیش از هر چیز با تصور عوالم خیالی داستان ها به وجد می آمد و در خیال پردازی آنچنان پیش رفت که برای خود شخصیتی ثانوی و مردانه نیز ساخته بود. شاید به همین دلیل است که اکثر راویان آثار او را مردان تشکیل می دهند. او اولین رمانش را در سال ۱۹۳۱ منتشر کرد و رمان بعدی او درباره قاچاقچیان در قالبی تاریخی به نگارش درآمد و پس از مدتی امتیاز آن را برای ساخت فیلمی به همین نام به کارگردانی آلفرد هیچکاک فروخت. پس از این همکاری بود که هیچکاک به آثار او علاقه مند شد و بعدها با الهام از یکی از داستان های کوتاه «دوموریه» فیلم سینمایی «کلاغ ها» The Birds را به روی پرده برد. «دوموریه» در سال ۱۹۳۲ با درجه داری به نام «کلنل فردریک برونینگ» ازدواج کرد که به واسطه خدمات ارزنده اش در خلال جنگ جهانی دوم به مقام شوالیه ای نائل آمده بود. زندگی مشترک این دو تا آخر عمر «کلنل برونینگ» به مدت ۳۳ سال در خوشی و آرامش سپری شد. «دوموریه» پس از مرگ شوهرش به سال ۱۹۶۵ هیچ گاه ازدواج نکرد. او که در سال ۱۹۶۹ با لقب بانوی ادبیات انگلستان خوانده می شد به ۱۹ آوریل سال ۱۹۸۹ دیده از جهان فروبست. خاطرات مکتوب او پس از مرگش تحت عنوان «کورن وال سحرآمیز» Enchanted Cornwall به چاپ رسید. «کورن وال» نام ساحلی است که اکثر داستان های «دوموریه» در آنجا اتفاق می افتد؛ ساحلی در ناحیه غربی انگلستان که هوای توفانی و وحشی آن الهام بخش «دوموریه» در خلق بسیاری از رمان ها و داستان های کوتاهش از جمله «ربه کا» بوده است. او در وصف «کورن وال» می گوید: «مکانی برای آزادانه نوشتن، قدم زدن، مبهوت شدن و تنها بودن.» «دوموریه» چنین قضایی را عاشقانه دوست می داشت و بی دلیل نیست که او ۲۵ سال از عمر خود را در خانه ای رو به دریا گذراند، همان خانه ای که در رمان تاریخی «ژنرال پادشاه» توصیف شده است. و اما شاهکار «دوموریه» رمان «ربه کا» که در سال ۱۹۳۸ پدید آمد. جمله آغازین این رمان به یکی از به یادماندنی ترین جملات ادبیات قرن بیستم بدل شد. «دیشب در خواب دیدم که دوباره به مندرلی رفته ام.» قهرمان داستان زن جوان و ترسویی است.
    همسر سابق این مرد ثروتمند «ربه کا» نام دارد و طی اتفاقات نامعلومی از دنیا رفته است و پس از او خانه زیر سلطه خدمتکار خانه «خانم دانور» اداره می شود. با انتشار این رمان «اورسن ولز» آن را در قالب نمایشنامه ای رادیویی اجرا کرد و خود نقش «ماکسیم دووینته» و «مارگارت سالاوان» نقش همسر دوم او را بازی می کند. پس از اجرای این نمایشنامه «دیوید سلزینک» تهیه کننده برنامه متن نمایشنامه را برای «آلفرد هیچکاک» فرستاد و در نامه ای نوشت: «اگر در به تصویر کشیدن این رمان به اندازه من به متن متعهد باشی در سینما هم مانند رادیو موفق خواهد شد.» «دوموریه» در کنار خلق رمان هایش ، نمایشنامه، زندگینامه و داستان های کوتاه متعددی پدید آورد که از جمله آنها می توان به زندگینامه «فرانسیس بیکن» اتوبیوگرافی به نام «دردهای فزاینده» Growing Pains ، داستان کوتاه «استخر» و «بعد از نیمه شب هرگز» اشاره کرد./ روزنامه شرق

شرق
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1068943
کتاب نیوز
http://www.ketabnews.com/detail-458-fa-120.html

http://less10.mihanblog.com/post/578








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

امیل زولا

 

 

 

امیل زولا Zola, Emile رمان‌نویس و مقاله‌نویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانه‌روزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد. خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستی شد و در 1858 شهر اکس را ترک کرد و در پاریس اقامت گزید. امیل پس از به پایان رساندن تحصیلات دبیرستانی در مدرسه سن‌لوئی، خود را برای امتحان در رشته علوم آماده کرد و بر اثر چندبار شکست در امتحانات، دنباله تحصیل را رها کرد. ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت، پس از آن در فوریه 1862 در کانون انتشارات هاشت Hachette مسئولیت توزیع را برعهده گرفت. شغل جدید، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتین و میشله و سنت‌بوو آشنا ساخت. زولا ابتدا طرفدار رمانتیسم بود و به آثارهوگو و موسه و لامارتین علاقه‌مند. آثار نخستین او نیز رنگ رمانتیسم داشت و از احساس شاعرانه برخوردار بود که به هیچ وجه با شیوه نگارش دوره میانسالی او مشابهت نداشت. در 1864 اولین کتاب زولا به نام قصه‌هایی برای نینون Contes a Ninon گوشه‌هایی از زندگی او را در دوره جوانی نشان می‌دهد و با عشق شدید به طبیعت همراه است. این کتاب توجه عده‌ای از منتقدان را به خود جلب کرد. سال بعد کتاب اعتراف کلود La Confession de Claude (1865) انتشار یافت. در این هنگام زولا از رمانتیسم دست برداشت و به استادان جدیدی چون بالزاک و فلوبر و استاندال روی آورد، اما نوشتن رمانهای مختلف که باهم ارتباط معنوی نداشت، زولا را قانع نمی‌کرد و انتشار کتاب «دیباچه‌ای بر مطالعه علم پزشکی تجربی» اثر کلود برنار Claude Bernard وی را به راهی کشاند که پیوسته در انتظارش بود. پس به فکر نوشتن رمان تجربی افتاد. به سبک رئالیسم عمق و شفافیت خاص بخشید و اساس مکتب ناتورالیسم Naturalism را بنا نهاد. اولین رمانش در شیوه رمانهای تجربی به نام ترز راکن Therese Raquin (1867) در تاریخ مکتب ناتورالیسم نقطه عطفی به شمار آمد. ترز دختر جوانی است که با عمه خود به پاریس می‌رود و با پسرعمه‌اش کامیل ازدواج می‌کند، اما نه از شوهر ضعیف و رنجور خود رضایتی احساس می کند و نه از محیط پاریس چیزی درک می‌کند، تا آنکه میان او و دوست شوهرش عشقی پدید می‌آید و پس از گذراندن روزهای دشوار، به یاری دلدار، شوهر را در دریا غرق می‌کند و ظاهراً مرگ را طبیعی جلوه می‌دهد و از آن پس در همان خانه و اتاق با همسر تازه به سر می‌برد، اما شبح کامیل لحظه‌ای آنان را آسوده نمی‌گذارد و ترز آنی از سنگینی بار جنایت آسوده نمی‌ماند، تا حدی که حرکات و رفتار او در نظر مادرشوهر پیر و افلیج و لالش راز جنایت را فاش می‌سازد، سرانجام نیز دو جنایتکار برای گریز از شبح هولناک در حضور پیرزن  دست به خودکشی می‌زنند. زولا در 1873 خود از این رمان نمایشنامه‌ای اقتباس کرد که محبوبیت بسیار یافت. از آن پس زولا روش رمان‌نویسی را با هدفی کاملاً علمی دنبال کرد. در نظر او همچنان که جراح جسم بیمار را می‌شکافد تا بر آن تغییرات لازم را انجام دهد، رمان‌نویس نیز تغییرات عمیق جسمی قهرمانان کتاب خود را باید مورد بررسی دقیق علمی قرار دهد، پس به فکر خلق یک سلسله طولانی رمان تجربی افتاد با عنوان تاریخ طبیعی و اجتماعی خانواده‌ای در زمان امپراتوری دوم که عنوان دیگرش له روگون ماکار Les Rougon-Macquart است، شامل 20 رمان که به تدریج منتشر شد و از برجسته‌ترین آثار مکتب ناتورالیسم به شمار آمد. زولا در نسب‌نامه دو خانواده که در پلاسان Plassans، شهر کوچکی در جنوب زندگی می‌کنند و میان اعضای آنها وصلتهایی صورت می‌گیرد، بسیار تعمق می‌کند و مسأله وراثت را در میان افراد این دو خانواده مورد بررسی قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه اعتیاد به الکل یا ابتلای به بیماری سل در میان فرزندان این دو خانواده رایج می‌شود، چنانکه در نسل سوم خانواده که دارای یازده عضو است چهار بیمار و دو رنجور به وجود می‌آید. زولا چنین نتیجه می‌گیرد که مسأله وراثت که خارج از اختیار بشر و نوعی جبر علمی است، چگونه به فعل و انفعالاتی منجر می‌شود که افراد جامعه‌ای را دچار انحرافات بیشمار روحی می‌سازد؛ رشته اصلی که قهرمانان داستان زولا را که تعدادشان به هزار و دویست می‌رسد، به یکدیگر می‌پیوندد، همین عامل وراثت است. زولا در دیباچه اولین رمان از این سلسله  با عنوان ثروتمندی خاندان روگون La Fortune des Rougon، اصل ناتورالیسم را مطرح می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه خانواده روگون در مدتی کوتاه صاحب ثروتی بی‌شمار گشته است. پس از آن تا 1876 شش جلد از این سلسله داستان را منتشر کرد. داستان غذای پس‌مانده La Curee که در 1887 به صورت نمایشنامه و باعنوان رنه Renee برصحنه آمد، با موفقیت بسیار همراه شد. در این اثر زولا غارت اموال ملت را در زمان ناپلئون سوم نشان می‌دهد و جامعه فسادیافته زمان امپراتوری دوم را با توصیفی گویا و تصویری رنگین پیش چشم می‌گذارد. داستان شکم پاریس Le Ventre de Paris (1873) زندگی فقیرانه و پر از رنج کاسبهای کم سرمایه را با واقع‌بینی شدید و صادقانه شرح می‌دهد. بخشهایی از کتاب که در آن بازار سبزی و میوه وصف می‌شود، از پرجاذبه‌ترین بخشهای کتاب به شمار می‌آید. فتح پلاسان La Conquete de Plassans در 1874 انتشار یافت و پلاسان در این اثر همان اکس، شهر کودکی زولاست که با علاقه و دلبستگی فراوان آن را وصف می‌کند. پس از آن یکی از معروفترین رمانهای این سلسله به نام گناه کشیش موره La Faute de l''abbe Mouret در 1875 منتشر شد که در آن تضاد حکومت طبیعی و حکومت مذهبی عرضه می‌شود. در این داستان زولا معایب و غرایز پست جامعه فاسد شده و سودجوییهای مفرط را بی‌پروا فاش می‌سازد. مردی که زولا در محیط سیاست خلق کرده، اگرچه تصویری است مسخره‌آمیز، نمودار واقعیت محض است. این اثر با قلم شاعرانه زولا از برگزیده‌ترین آثار او به شمار آمد. هنگامی که زولا سی و شش سال داشت، از قدرت کار عجیبی برخوردار بود و به ناشرش خبر داد که طرح رمان تازه‌ای را ریخته که هنوز نامی برایش در نظر نگرفته است، اما می‌تواند اهمیت آن را پیش‌بینی کند. در واقع نیز رمان که به نام دکه می ‌فروش L’Assommoir در 1877 منتشر شد، از چنان شهرتی برخوردار گشت که زولا را نامدارترین نویسنده عصر خود ساخت و نخستین بار پس از نیم قرن ویکتورهوگو را در درجه دوم شهرت قرار داد و بر کتاب بینوایان او تفوق یافت. در دکه می‌ فروش وصف مناظر پاریس از فراز تپه مونمارتر Montmartre، هیاهوی میخواران که گرداگرد پیشخوانهای می‌فروشی را گرفته‌اند و تصویرهای دوزخی دیگر از قدرتی استثنایی برخوردار است، چنانکه از نفرت و وحشت، زیبایی غیرقابل تصوری پدید می‌آید. زولا با این اثر بر بالزاک نیز تفوق یافت و پس از او کمتر نویسنده‌ای موفق شد که چیزی بر ضخامت ظلمتهای این کتاب بیفزاید. زولا در این دوره خانه‌ای در مدان در حومه پاریس خرید که گروهی از نویسندگان جوان در آن گرد می‌آمدند، از جمله موپاسان، هویسمان Huysmans، هانری سئار Ceard، لئون هنیک Hennique و پول آلکسی Alexis که همه خود را پیرو مکتب ناتورالیسم خواندند، همین گروه در 1880 مجموعه داستانهای شبهای مدان Les Soirees de Medan را منتشر کردند که شامل شش داستان کوتاه از این شش نویسنده بود، از آن جمله داستان گلوله پیهی Boule de suif اثر موپاسان که موجب شهرت او گردید. داستان زولا حمله آسیا L’Attaque du Moulin نام داشت که از خاطرات جنگ 1870 مایه گرفته و توصیف ساده مناظر زیبا و عاشقانه‌ای است که بر اثر جنگ دچار ویرانی و قتل و غارت شده بود. این داستان را از بهترین داستانهای زولا شناخته‌اند. زولا در 1879 نهمین داستان از سلسله رمان روگون ماکار را به نام نانا Nana انتشار داد که به محض انتشار موفقیت عظیمی به دست آورد. داستان نانا بیشتر تصویر جامعه‌ای تباه شده است تا وصف عشق و دلدادگی. زولا، به قهرمانان کتاب برجستگی و واقعیت پرجاذبه‌ای می‌بخشد، چنانکه خواننده در پشت چهره‌های داستانی، اشخاص واقعی را به خوبی می‌بیند و همین امر در توفیق کتاب مؤثر بوده است. که به رغم پیروزی جاودانی و برجستگی خاص مورد حمله سخت نیز قرار گرفت. کسانی که دکه می‌فروش را به سبب نشان دادن معایب و فساد اخلاق محیطهای کارگری ستوده بودند، نانا را که ضعف و انحطاط طبقه بالای جامعه را نشان می‌داد، مورد اعتراض قرار دادند، زولا به همه غوغاها و ایرادها پاسخ داد. در 1882 کتاب دیزی Pot-Bouille انتشار یافت. مقصود از دیزی دیگ ثروتمندان است. زولا برای هجو کردن آداب و رسوم کاسبهای پولدار، خانه‌ی ظاهراً مجللی را در یکی از کوچه‌ها برگزید و درون آن را در معرض تماشا گذارده است، دیوارها را شفاف ساخته و رازها را از پشت آن بیرون کشیده و هیاهوی خانواده‌ها و پخت و پز روزانه و آمد و رفتهای فریبکارانه را نشان داده است. زولا به کسانی که در این کانونها ادعای نیکبختی دارند، خطاب می‌کند و می‌گوید: «شما دروغ محض هستید و در دیگ شما چیزی جز کثافت و فساد پخته نمی‌شود.» این داستان نیز اعتراض فراوان به همراه آورد. در طی دو سال پس از آن زولا دو کتاب از سلسله رمان خود را منتشر کرد به نام کامروایی زنان Au Bonhenr des Dames (1883) و شادی زیستن La Joie de Viver (1884) که موضوع هردو به مسائل روزانه ارتباط می‌یابد. زولا با انتشار کتاب ژرمینال Germinal یکی از قویترین جنبه‌های نظریه خود را درباره سوسیالیسم عرضه می‌کند. ژرمینال سیزدهمین کتاب از سلسله رمان له روگون-ماکار و یکی از معروفترین آثار زولاست. در ژرمینال زندگی نکبت‌بار کارگران معدن پیش چشم گذارده شده است، کارگرانی که در زیر بار استخراج معدن خرد شده‌اند و با مزد ناچیز و گرسنگی، در وضع پریشانی به سر می‌برند، فساد بر سراسر زندگیشان حکمفرما می‌شود و از شدت تیره‌روزی به الکل و زن پناه میبرند و به سبب آنکه اربابها قصد دارند که از مزدشان کسر کنند، به اعتصاب روی می‌آورند، چندین ماه از کار دست می‌کشند و سرانجام بر اثر سرما و گرسنگی، اعتصابشان به شکست منتهی می‌شود، به قوای انتظامی تسلیم می‌شوند و به دوزخ معدن بازمی‌گردند. ژرمینال انعکاس عظیمی داشت و از چنان قدرتی برخوردار بود که منتقدان جز در ستایش آن لب نگشودند. ژرمینال زولا را از بزرگترین نویسندگان همه عصرها ساخت. سال بعد در 1886 اثر Oeuvre منتشر شد که موجب رنجش سزان گردید که وجود خود را در چهره قهرمان کتاب می‌دید، زولا در 1887 در زمین La Terre، از سلسله رمان خود، با لحنی خشونت‌بار از دهقانانی که برای علاقه به زمین از کشتار و خیانت روگردان نیستند، سخن گفته است. وصف صحنه‌های ننگین و قبیح، توفانی از مخالفت برپا کرد، حتی از جانب طرفداران زولا بیانیه‌ای انتشار یافت که او را از استادی و پیشوایی خود خلع کردند. زولا در همین سال به جبران خشونت گذشته، به لطف و نرمی گرایید و کتاب رؤیا Le Reve را انتشار داد. زولا کم‌کم از سلسله رمان له روگون-ماکار، احساس خستگی کرد و سه رمان دیگر در این سلسله انتشار داد و به آن پایان بخشید. هریک از رمانهای این سلسله مستند است و از ارزش مدارک کاملاً مستقلی برخوردار که در مجموع بینشی دقیق را درباره محیط اجتماعی نشان می‌دهد. زولا علاوه بر سلسله رمان له روگون-ماکار دو سلسله دیگر انتشار داد که یکی از آنها مجموعه سه شهر Les Trois Villes است درباره لندن، رم و پاریس. در پنجم اکتبر 1894 بود که آلفرد دریفوس Dreyfus، افسر فرانسوی یهودی به اتهام خیانت توقیف و تبعید شد و فرانسویان، گروهی به موافقت و دسته دیگر به مخالفت با او برخاستند. موضوع رنگ سیاسی گرفت و به اختلاف میان سلطنت‌طلبان و طرفداران کلیسا و جمهوریخواهان کشیده شد که سرانجام به جدا شدن دین و سیاست از یکدیگر در کشور فرانسه منجر گشت. زولا کار ادبی را کنار گذاشت و در قضیه دریفوس شرکت کرد. در پنجم نوامبر 1897 اولین مقاله را درباره کار دریفوس انتشارداد و به دنبال آن نامه‌ای سرگشاده به رئیس دادگاه با عنوان من متهم می‌کنم J’accuse فرستاد و توجه توده مردم را به این کار جلب کرد و با شهامت قابل تحسین و ارائه مدارک، بیگناهی دریفوس را اعلام کرد ونشان داد که دادرسی بسیار سنجیده انجام گرفته است، همین نامه موجب شد که زولا به یک سال حبس و پرداخت جریمه محکوم شود، پس به انگلستان رفت و برای اعاده دادرسی به فرانسه بازگشت، اما دریفوس از طرف دادگاه نظامی مقصر شناخته شد. زولا نفرت و تحقیر خود را در مقاله‌های گوناگون ابراز کرد، سرانجام دریفوس در 1900 تبرئه گشت و اعاده حیثیت و به دست آوردن حقوق سابق وی تا 1906 به طول انجامید. زولا قهرمان اصلی این پیروزی بود و به مردم نشان داد که شهامتش از هنرش کمتر نیست. آخرین سلسله رمان زولا اناجیل اربعه Quatre Evangiles است که آخرین داستان آن پس از مرگش در 1903 انتشار یافت. زولا در بیستم سپتامبر 1902 در پاریس مستقر گشت و در آپارتمان سردش بر اثر مسدود شدن لوله بخاری، به اختناق دچار شد که هیچگونه درمانی سودمند نیفتاد. مراسم تشییع وی در میان گروه عظیمی از مردم انجام گرفت و شش سال بعد جسدش به پانتئون Pantheon انتقال یافت.
مکتب ناتورالیسم در اواخر زندگی زولا قدرت خود را از دست داد، اما سرنوشت آثار زولا به این مکتب بستگی کامل ندارد، زیرا وی در هنر رمان‌نویسی ابتکارهای جالب توجهی به کار برده و در تصویر اجتماع استعدادی بی‌نظیر و استثنایی نشان داده است. آثار زولا با آنکه بر جنبه‌های علمی زیست‌شناسی و مسأله توارث و جبر علمی متکی است، از جنبه‌های شاعرانه و تغزلی و صور ذهنی خارق‌العاده نیز سرشار است. نفوذ زولا و مکتب ناتورالیسم او در نویسندگان ملل مختلف قرن بیستم انکارناپذیر است.
ترجمه شده به فارسی: انسان وحشی- چهره یک زن- دریفوس و امیل زولا- رؤیا- سایه مرگ و پنج داستان- فاجعه آسیای سبز- نانا- هوس- ژرمینال.
زهرا خانلری – فرهنگ ادبیات جهان- خوارزمی








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

میلان کوندرا

 

کوندرا خود هنرمندی است قربانی شده سیاست؛اما به گونه ای ظریف و هنر مندانه از سیاست دوری جسته و آن را بازی احمقانه ای بیش نمی داند.او در تفکر به چند و چون جهان هستی روی آورده با نگاهی تلخ و دیدگاهی تیره؛اما سایه سیاست بر نوشته های او دیده می شود و دغدغه توتالیتاریسم او را رها نمی کند.

فلسفه و ادبیات پیوند های نامرئی و جدایی ناپذیر با هم داشته و دارندو این پیوند ها زمانی پر رنگ و گاهی اوقات بسیار کم رنگ رخ می نمایند .همیشه هر نوشته ادبی حتی مبتذل ترین آنها در ذات خود مروج ایده و نظر خاصی می تواند باشد و چه بسا می توان گفت ادبیات گاه آگاهانه و زمانی نا آگاهانه در خدمت فلسفه بوده است.نویسندگان و شاعران صاحب اندیشه در واقع فیلسوفانی بزرگ و یا کوچک هستند که برای ترویج نظریات خود به آ ن رنگ و لعاب دلپذیر و مطلوبی می دهند؛در واقع به طور غیر مستقیم آن را بیان می کنند.و در این میان کوندرا را می توان جزو فلاسفه ای دانست که حرفی برای گفتن دارند.

هر چند که گفتن از کوندرا بسی دشوار است؛و هر چند که مورد کوندرا جای سخن و تامل بسیار است، اما این اندک نوشته را شاید بتوان مقدمه ای کوچک دانست برای ورود به جهانی که او ساخته و پرداخته است.

نگاه او به جهان و هستی و آدمیان به گونه ای متفاوت است و این تفاوت نیازمند کنکاش و تعمق بسیار است.

کوندرا را همه جا نمی شود خواند.مثلا وقتی در اتوبوس رهسپار مقصدی هستی؛و یا در مطب پزشکی در انتظار نشسته ای

کوندرا را فقط باید زمانی خواند که مختص کوندرا باشد.برای خواندن آثار وی باید وقت گذاشت زیرا آن نگاشته ها برای پر کردن اوقات بیکاری نیست. در غیر این صورت آنچه را که می خوانی یا پیش پا افتاده و مبتذل خواهی یافت و یا اینکه مطالبی بی سر و ته.

کتابهای کوندرا ،رمانهای سرگرم کننده ای نیستند که برای پر کردن اوقات فراغت مورد استفاده قرار گیرند.به قول خودش«رمان روی چیزی پا فشاری نمی کند،رمان جست وجو و پرسش هایی را مطرح می کند؛…»خواندن کوندرا همراه با آمادگی ذهنی و تمرکز فکری میسر می شود،در غیر این صورت خواننده با یک سری پرسش هایی روبرو می شود که به دنبال پاسخ آن گشتن وقت تلف کردن است،زیرا کوندرای داستان نویس -به معنای اخص آن- وقایع نگار زندگی قهرمانان خود نیست؛بلکه در نوشته های خود چرا هایی را که وجود دارند و دغدغه هایی را که رو ح آدمی با آن دست به گریبان است، نشان می دهد.

پس هیچ گاه از یاد نبریم که کوندرا خواندن سرگرمی نیست ،بلکه سر در گم شدن در کلافی است به نام هستی ،و رودر رو شدن با واقعیت هایی به سنگینی هستی و به سبکی نیستی و مرگ.

اگر مجاز باشیم که رمان را به گونه ای شعر تشبیه نماییم؛رمان های کوندرا را می توان رباعی هایی دانست؛که گاه درمیان آن ابیاتی ناب مثل «بار هستی» می درخشد.شخصیت ها در کتابهای او به گونه ای به خواننده شناسانده می شوند که گویی زمان درازی را با وی پیمو ده اند؛ هر چند که کوندرا ــ به دور از هر گونه زیاده گویی ــ فقط جلوه های خاصی از زندگی آنان را نمایانده است،جلوه هایی بر جسته و برشها ی کوتاه از زندگی که گویی تمامی زندگی آنان در این جلوه ها خلاصه گردیده است.

رمان نویسان بزرگ در گذشته، دقایق و لحظات بی شماری از زندگی شخصیت هایشان را باز گو کرده اند. گاه حتی به توصیف چهره و لباس آنان نیز با دقت تمام پرداخته اند.گاه اشیایی را که با آن سروکار داشته اند را نیز تو صیف نموده اند و توصیف مناظر و جغرافیای اطراف آنها نیز، کم به چشم نمی خورد.

اما کوندرا به گونه ای خاص از تمام اینها دوری جسته است. او به گونه ای قهرمانان داستانهایش را ساخته و پرداخته است که گویی قصیده ای بلند را در چهار چوب یک رباعی گنجانده است و چه جالب چند مصرع کوتاه بار عظیم معانی فلسفی را بر دوش می کشند.او هرگز به شرح جزییات نمی پردازد،جزییات در کنار بستر اصلی جریانات روان هستند،بدون بازگو شدن.

خود او می گوید:«رمان او را باید کلمه به کلمه خواند و از هیچ سطری نا خوانده عبور نکرد.....» براستی کهِ «بار هستی»کوندرا به قدری تاثیر گذار و عمیق است که انسان با خواندن آن از این همه سرگشتگی و غربت و بی پناهی انسان بر خود می لرزد و حس غریبی همچون سنگینی بار هستی را در اعماق وجودش به کنکاش می نشیند.تلخی این رمان روح آدمی را به گریستن وا می دارد.هر یک از شخصیت های این رمان فی الواقع بار سنگین هستی را به تنهایی بر دوش می کشند.

رمانها ی کوندرا در عین طنز گونگی بسیار تلخ و غریب اند. احساس یگانگی و آشنایی دیرینه عجیبی میان خواننده و شخصیت های رمان دست می دهد که شگفت آور است. درون مایه رمانهای وی را دارای دو وجه می توان بر شمرد :یک وجه طنز و شوخی و وجه دیگر آن تیرگی و جبر زندگی.

طنز در آثار وی جای ویژه ای دارد. کو ندرا می گوید:«در طول وحشت استالینیست بود که ارزش شوخی را فهمیدم.آن وقت ها بیست سالم بود...حس شوخ طبعی علامت اطمینان بخشی برای شناختن افراد بود.از آن موقع،از دنیایی که دارد حس شوخ طبعی اش را از دست می دهد به وحشت افتادم

در رمانهای او در زیر لایه به ظاهر آرام زندگی که در جریان است؛واقعیتی تلخ و گزنده با خواننده همراه می شود؛واقعیتی آنچنان تلخ که خواننده در پایان در خود به گریستن واداشته خواهد شد.

«
بار هستی» حکایت تلخ کامی هستی است؛که در پس زندگی به ظاهر شیرین شخصیت های آن نهفته است.آنان هیچ گاه از آن چه که بر ایشان می گذرد گلایه ای نمی کنند اما طعم تلخ هستی شان را؛توی خواننده؛احساس می کنی.

این تلخی همان چیزی است که در تمام رژیمهای تو تالیتری در زندگی افراد موج می زند در حالی که آنان می پندارند که خوش بختند ولی مرگ تنها راه گریز آنان از این اجبار زیستن است.زندگی هایی که فنا می شوند و انسانهایی که نابود می گردند بدون آنکه نابودی و مرگشان کوچکترین حس ترحمی در تو بر انگیزد چرا که آنان در دایره ای محصورند که هیچ چیز آن خود خواسته نیست، و نه راه گریزی در آن متصور است.

در رژیم های توتالیتر،کلیشه است که بر جامعه،فرد،روابط و مناسبات زندگی حکمفرمایی می کند،حتی زبان را هم از آن گریزی نیست. وقتی که واژه ها کلیشه ای می شوند وقتی که سیاست کلیشه ای است،سکوت پدیده ای می شود تحمیل شده و آن گاه است که انتخاب از بین می رود و وقتی جهان زبانی از بین برود یعنی جهان «من» از بین رفته است،چرا که جهان من همان جهان زبانی من است.

کوندرا در رمانهایش رنج انسان را با تمام ابعاد آن چنان ساده ودر عین حال پیچیده به گونه ای طنز مانند ارائه می دهد که گاه در نگاه اول و به ظاهر قابل رویت نیست . کوندرا رنج هستی و درک فلسفه وجودی از انسان را نه در قالب کلمات خشک و پیچیده فلسفی؛بلکه در لفافه ای نازک و ظریف از طنزی بسیار گزنده ارائه می دهد.

در منظر نگاه شخصیت های رمانهایش زندگی تفسیرهای گوناگون و متضاد می یابد.

به راستی زندگی در نگاه کوندرا چه چیزی می تواند باشد ؟سراسر رنجی که در فنا به نهایت می رسد؟

دیدگاه های او در پس کلماتی است که بر زبان قهرمانانش جاری می شود و این مجال اندک را یارای آن نیست که به آن پرداخته شود.اما به اجمال می توان گفت که رمان های کوندرا حکایت فنا شدن و مرگ و نیستی است؛فنا شدن انسانهایی که بازیچه ای بیش نبوده اند ؛بازیچه قدرت؛سیاست و سرنوشت.

انسانهایی که از همان آغاز راه رو به سوی سراشیبی هستندو خواننده در پس لایه نازک خوشبختی آنان؛به گونه ای رمز آلود عمق فاجعه را احساس می کند.فاجعه نابودی انسان و انسانیت بویژه در نظام های تک حزبی.


اغلب افراد در رمانهای او دارای چند شخصیت هستند،آنگونه که فکر می کنندنیستند و آن گونه که هستند در زمان و مکان دیگر خلاف آن رفتار می نمایند«یارو میل»در رمان زندگی جای دیگریست"پرو فسور اناریوس"در رمان

«
جاودانگی» ؛ سابینا،فرانس و تو مادر رمان «بار هستی» و تقریبا تمام قهرمانان داستانهای عشق های خنده دار ووو...همه آنان در بازی سرنوشت مقهورو بازنده اند.

در اینجا این سوال پیش می آید که آیا این نظامهای توتالیتر و دیکتاتوری هستند که افراد را چند شخصیتی بار می آورند؟

همان گونه که خود نظامهای دیکتاتوری نیز دارای چند وجه هستند.وجه خنده فرشتگان و وجه شیطان.«تو تالیتریسم نه تنها جهنم است ،بلکه رویای بهشت هم هست...»**

دررمان «جاودانگی» همه اندیشه های کوندرا به نحو موکدتر و با ابعادی تازه مطرح می شود.کوندرا در آن رمان در بیان شرایط زندگی انسان امروز بیشتر به شرایط اجتماعی غرب نظر دارد. در واقع وی،نقاط منفی مشترک دمکراسی غرب و کمونیسم شرق را پس از سالها زندگی در غرب کشف کرده است .

در بخش نخست رمان که عنوان آن « صورت » است مهم ترین نکته مطرح شده از میان رفتن تفاوت فردی و شکسته شدن حریم خصوصی شخصی است. کوندرا همیشه بر این مسله انگشت گذاشته است که چگونه در نظام های توتالیتر ، فردیت و خلوت فرد مورد تهاجم قرار می گیرد.

وی در رمان «جاو دانگی» بیان می کند که جامعه غربی نیز به شیوه ای مختص خود همین کار را کرده و به حریم زندگی خصوصی افراد دست درازی می کند.

کوندرا در مصاحبه ای که با "یان ماک ایوان"داشته است در فراز هایی چنین گفته است:

«..
آنچه در درون جوامع توتالیتر اتفاق می افتد،فضاحتهای سیاسی نیست ، بلکه فضاحت های مردم شناختی است . سوال برای من این گونه مطرح بود که قابلیت های انسان تا چه حد است ؟ ... این حقیقت آشکار را به فراموشی می سپرند که نظا م سیاسی نمی تواند کاری فراتر از قابلیت های مردمان انجام دهد . اگر انسان توانایی کشتن نداشت،هیچ رژیم سیاسی نمی توانست جنگ افروز ی کند ،...اما انسان می تواند بکشد.از این جهت همیشه در پس مساله سیاسی ، مسله مردم شناختی ، مسله حدود قابلیت های انسان وجود دارد...»

انسانهایی که او آفریده است همچون دو روی یک سکه اند . تضاد وجه غالب شخصیت همه آنهاست.مگر نه این است که انسان آمیز ه ای از نیکی و بدی از خیر و شر و از انسانیت تا حیوان است؟ «بوف کور» اثر صادق هدایت را به یاد می آورم :زن لکاته و زن اثیری.یک چهره با دو شخصیت متضاد ...پیر مرد خنز پنزری گاه در اوج و گاه در حضیض. دو نمود در پشت یک صورت...

کوندرا قبل از این که یک رمان نویس باشد یک روان شناس و یک مردم شناس است .او با تر دستی تمام به کاویدن ابعاد وجود آدمی می پردازدو و با مهارت ضمیر پنهان فرد را آشکار می سازد .ضمیر پنهانی که همه سعی دارند عیان نشود و کوندرا با بی رحمی تمام آن را در جلوی چشم می آورد. و به خوبی نشان می دهد که انسان مجموعه تضادهاست ،تضادهای پایان ناپذیر.

آدمهای او در نوسانی دائم میان دو قطب خوبی و بدی ،خیر و شر هستند . آمیزه ای از درست و نادرست، نه مثبت و نه منفی ، چیزی سر گردان میان این دو.اگر خوبی و بدی را دو قطب به حساب بیاوریم انسانهای کوندرا به واقع انسانهایی هستند که نا گزیرند. همیشه باید آنچه را انجام دهند که مقدر است ،همیشه باید آنچه که بشود می شود،همه آنها بار ناگزیری را بر دوش می کشند .آنها در برابر بدی هیچ گونه تلاشی نمی کنند هما نگونه که در برابر خوبی.


گویی بازیگری هستند که فی الواقع وارد صحنه تاتر زندگی شده اند بدون هیچ آگاهی از نقش خود و بدون فرصتی برای اندیشیدن به خوب و بد انچه که رخ می دهد.

از منظر نگاه کوندرا زندگی بازیی بیش نیست.نه قهرمانی وجود دارد و نه انسانهای والا با ارزش های متمایز .او ابر مرد نمی آفریند بلکه ابر مردان را نیز در خلوتشان به کنکاش و کاوش می نشیند .

زندگی چیزی جز بازی و شوخی نیست بازیی مرگ آور و شوخی ی تلخ...

در ابعاد وجود و روحتان کاوش کنید اگر با خود رو راست باشید اگر شخصیت های نهان خود را بشناسید خواهید توانست آنچه که او می نویسد درک کنید .

«...
آرزو های کودکانه در برابر تمام گرفتاری های ذهن بالغ مقاومت می کنند و اغلب تا سنین جا افتادگی باقی می مانند

کوندرا می گوید:«مرگ یک اتفاق بسیا ر ساده است که به آسانی رخ می دهد مثل تمام اتفاقات دیگر

کوندرا خود هنرمندی است قربانی شده سیاست؛اما به گونه ای ظریف و هنر مندانه از سیاست دوری جسته و آن را بازی احمقانه ای بیش نمی داند.او در تفکر به چند و چون جهان هستی روی آورده با نگاهی تلخ و دیدگاهی تیره؛اما سایه سیاست بر نوشته های او دیده می شود و دغدغه توتالیتاریسم او را رها نمی کند.

در واقع می توان گفت : شخصیت هایی که کوندرا در داستانهایش آفریده است ، غالبا شبیه الگوهای کوچک نظام توتالیتر هستند.

...
و در نهایت کو ندرا را فقط باید خواند و اندیشه کرد و دوباره خواند.کوندرا برای همیشه خواندنی باقی خواهد ماند.



نوشته از:منصوره اشرافی




کلمات کلیدی :آمدگان(داستان نویسی- خارجی) و کلمات کلیدی :مقاله




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 

نقد داستان

 

 

 

منبع : سابت ادبیات

تمام انرژی و عصاره‌ی روحتان را در یک داستان می‌ریزید. شب‌ها و روزها بر سر یک صفحه وقت می‌گذارید و کار می‌کنید تا دست آخر داستان نوشته می‌شود. در مرحله‌ی بعد داستانتان را به کسی می‌دهد تا بخواند، شاید آن شخص، خودش نویسنده باشد و شاید هم یک دوست. خلاصه خیلی وقت گذاشته‌اید تا داستانی بنویسید که پرفروش باشد یا دیگران از آن استقبال کنند. حتماً می‌دانید که اگر به صورت حرفه‌ای دنبال نوشتن هستید، دانش چگونه خوب نوشتن لازم است ولی کافی نیست. دانش دیگری را هم باید بدانید. درست است. دانش نقد کردن حرفه‌ای یک داستان در زیر، سیاهه‌ای از نکات و سؤال‌هایی که یک نقد خوب را شکل می‌دهند آورده شده و البته روش‌های فراوانی برای نقد یک داستان هست. می‌توانید بعد از نوشتن داستانتان چند روزی آن را کنار بگذارید و بعد مطالب زیر را بخوانید. بعد ببینید آیا این نکات در داستانتان رعایت شده است.

 

 

 

* * *

 

 

 

فرآیند نقد

 

 

 

در این بخش از نقد داستان سعی کنید موارد زیر را اجرا کنید. به یاد داشته باشید که نگاه شما در چند موردی که در زیر آمده هنوز آن نگاه یکسر تکنیکی به داستان نیست.

 

 

 

الف ـ به هیچ وجه مبادرت به خواندن سایر نقدهایی که راجع به این داستان نوشته شده است نکنید. می‌توانید خواندن آنها را به بعد موکول کنید.

 

 

 

ب ـ ‌به‌عنوان یک خواننده، برداشت و احساس خود را از داستان، بنویسید. برای مثال می‌توانید روی این موضوع دقت کنید که آیا داستان از همان پاراگراف‌های اول توانسته شما را به خود جذب کند؟

 

 

 

ج ـ ضعف‌های داستان را پیدا کنید. به یاد داشته باشید که نوشتن یک نقد دو هدف را دنبال می‌کند: یکی، مشخص کردن نقاط ضعف آن و دیگر، ارائه‌ی پیشنهادهای سازنده برای نویسنده تا داستان خود را تقویت کند.

 

 

 

د ـ اگر داستان نقطه‌ی قوتی دارد آن را مشخص کنید.

 

 

 

هـ ـ هرگز طی نقد داستان به نقد شخصیت نویسنده نپردازید. تمرکز شما فقط و فقط باید روی نوشته و متن باشد. بنابراین زندگی و شخصیت نویسنده هیچ ارتباطی به نقد اثر ندارد.

 

 

 

نقد عناصر داستان

 

 

 

یک داستان معمولاً در بردارنده‌ی عناصری است که به شکل قاعده درآمده‌اند. البته یک داستان خوب الزاماً نیازی به تبعیت بی‌چون و چرا از این قواعد ندارد و می‌تواند از این قواعد تخطی کند و حتی ژانر خود را هم زیر پا بگذارد. با این حال، در مبحث روایت‌شناسی، روایت باید دارای ویژگی‌هایی باشد تا در فرایند شناخت و نقد آن به مشکلی بر نخوریم. در زیر به شکل ساده و گذرا این عناصر بررسی می‌شود؛ با این توضیح که دو کتاب ارزشمند «دستور زبان داستان» از احمد اخوت و عناصر داستان از رابرت اسکولز (ترجمه‌ی فرزانه طاهری) جزء منابع خوب حیطه‌ی روایت‌شناسی و شناخت عناصر داستان‌اند که می‌توانید به آنها مراجعه کنید.

 

 

 

الف ـ شروع داستان (OPENING)

 

 

 

آیا اولین جملات و پاراگراف‌های داستان توجه شما را به خود جلب کرده‌اند؟ هرقدر که نویسنده در داستان خود شروع بهتری داشته باشد، بیشتر می‌تواند خواننده را جذب کند. حتی ما وقتی در کتابفروشی هستیم و کتاب داستانی را می‌بینیم که با نویسنده‌ی آن آشنایی نداریم، یکی از معیارها برای خرید آن می‌تواند توجه به دقت به نحوه‌ی شروع آن باشد. ادوارد سعید گفته: «بدون داشتن ذره‌ای از احساس آغاز، هیچ اثری را نمی‌توان شروع کرد؛ همان‌طور که بدون این احساس پایانی هم در کار نخواهد بود». رابرت اسکولز در کتاب عناصر داستان معتقد است که در شروع داستان باید شخصیت‌های کلیدی معرفی و مناسبت‌های اولیه‌ی آنها مشخص شود، زمینه برای کنش اصلی آماده شده و چنانچه داستان نیاز داشته باشد، چیزی درباره‌ی گذشته‌ی آن عنوان کند. باید در شروع داستان اولین نشانه‌های بحران داستان به خواننده نشان داده شود؛ بحرانی که بعداً کنش اصلی داستان را به همراه دارد. به هرحال شروع داستان خیلی مهم است و یک منتقد هم حتماً باید به شروع داستان توجه اساسی داشته باشد.

 

 

 

ب ـ کشمکش (CONFLICT)

 

 

 

منظور از کشمکش، درگیری ذهنی یا اخلاقی شخصیت داستان است که از امیال یا آرزوهای برآورده نشده یا مغایر ناشی می‌شود. در داستان باید دید آیا کشمکش عاطفی شخصیت اصلی و نیز کشمکش بین شخصیت‌های دیگر وجود دارد؟ و نویسنده تا چه حد توانسته کشمکش بین شخصیت‌ها و کشمکش شخصی قهرمان داستان را نشان دهد.

 

 

 

طرح (PLOT)

 

 

 

مبحث طرح یکی از مباحث پیچیده و اساسی در داستان است. اما این‌جا به‌طور گذرا می‌گوییم منظور از طرح، نقشه،‌نظم، الگو و شمائی از حوادث است. به بیان بهتر، حوادث و شخصیت‌ها طوری در داستان شکل می‌یابند که کنجکاوی و تعلیق خواننده را به دنبال می‌آورند. خواننده حوادث داستان را پی می‌گیرد و می‌خواهد علت وقوع آنها را بداند. شاید لازم باشد بگویم که طبق تعریف ای.ام.فورستر بین داستان و طرح، فرق است. داستان نقل رشته‌ای از حوادث است که بر طبق روالی زمانی ترتیب پیدا کرده‌اند. اما طرح، نقل حوادث است با تکیه بر موجبیت و روابط علی و معلولی. در این قسمت از نقد باید نکاتی را که مرتبط با طرح است در نظر بگیریم: آیا طرح اصلی واضح و قابل باور است؟ آیا شخصیت اصلی مسأله‌ی تعریف شده‌ای برای حل کردن دارد؟ آیا خواننده می‌تواند زمان و مکان داستان را به آسانی تشخیص دهد؟ و...

 

 

 

فضاسازی داستان (SETTING)

 

 

 

در این قسمت باید دید آیا توصیف کاملی از پس زمینه‌ی داستان ارائه شده است! آیا نویسنده اسم‌های خوبی برای آدم‌ها، مکان‌ها و اشیا به کار برده است؟ آیا بین زمان و نظم حوادث در داستان هماهنگی است؟

 

 

 

شخصیت‌پردازی (CHARACTERIZATION)

 

 

 

شخصیت در تعریفی ساده، انسانی است که با خواست نویسنده پا به صحنه‌ی داستان می‌گذارد و کنش‌های مورد نظر نویسنده را انجام می‌دهد و سرانجام از صحنه‌ی داستان بیرون می‌رود. البته در نگاهی دیگر، شخصیت موجودی پویا است که در کنش‌های داستانی ظاهر می‌شود و اگرچه از طرح کلی داستان پیروی می‌کند ولی گاهی خود ابتکار عمل به دست گرفته و همه‌چیز را رهبری می‌کند. در نقد داستان باید دید آیا شخصیت خوب پردازش شده است؟ آیا تصویر استادانه‌ای از فرهنگ، خصوصیات، دوره‌ی تاریخی و موقعیت مکانی شخصیت اصلی ارائه شده است؟ آیا حس تناقض و کشمکش درونی شخصیت به خوبی نشان داده شده است؟

 

 

 

دیالوگ (DIALOGUE)

 

 

 

در این قسمت باید دید آیا کلماتی که از دهان شخصیت‌ها بیرون آمده تناسبی با خلق و خوی آنها دارد؟ آیا خواننده قادر است از خلال دیالوگ بین شخصیت‌ها به فضاسازی‌ها و توصیف‌های نویسنده پی ببرد؟ اگر چنین باشد می‌توان داستان را دارای نقطه‌ی قوت دانست.

 

 

 

زاویه دید (POINT OF VIEW)

 

 

 

زاویه دید منظری است که نویسنده ـ راوی و یا شخصیت‌ها از طریق آن به داستان و حوادث آن می‌نگرند. این منظر، به‌طور عمده دو ساحت دارد: ساحت چشم و ساحت فکر. ساحت چشم نگاه یا نظر (PERSPECTIVE) را به بار می‌آورد و ساحت فکر، ایدئولوژی و وجهه‌ی نظر را. در داستان باید دید زاویه‌ی دید اول شخص است یا سوم شخص و یا دانای کل. در عین حال تغییر زاویه دید در داستان به چه شکلی است؟ آیا این کار به شکلی استادانه انجام می‌شود؟ و اصولاً آیا در داستان ما شاهد تعدّد زاویه دیدها هستیم یا یک زاویه دید واحد بر داستان حاکم است؟

 

 

 

مواردی که در بالا مطرح شد جزء عناصر اصلی داستان محسوب می‌شوند که دانستن آنها اگرچه برای داستان‌نویسی و ناقد لازم است، اما کافی نیست. یک اثر داستانی خلاقانه، ظرفیت‌های خاص خود را دارد؛ لذا مطابقت دقیق و موبه‌موی آن با عناصر فوق، نقطه‌ی قوت و برجستگی آن محسوب نمی‌شود. با این حال چنانچه اثری بتواند پابه‌پای این قواعد، تفاوت‌ها و برجستگی‌های خاص خود را هم داشته باشد، آن وقت ما می‌توانیم آن را داستانی قوی و ارزشمند بدانیم و مطمئن باشیم که ارزش بیشتر از یک بار خواندن را دارد.

 

 


 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :نقد و کلمات کلیدی :نقد داستان




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

 


گابریل گارسیا مارکز




گابریل خوزه گارسیا مارکِز (به اسپانیایی: Gabriel José García Márquez) رمان‌نویس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی است. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو  مشهور است و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کند.

زندگی و آثار
گابریل جوسی گارسیا مارکز در 6 مارس 1928 در «آراکاتاکا» متولد شد هر چند که پدرش همیشه ادعا می کرد که در حقیقت او در 1927 به دنیا آمده است. از آنجا که والدینش هنوز کم بضاعت و در پی تامین معاش بودند، پدربزرگش طبق سنت معمول آن زمان، مسئولیت بالاندن او را پذیرفت. پدربزرگش وقتی که او هشت ساله بود درگذشت. نابینایی مادربزرگش هم روز به روز بیشتر می شد و از همین رو به «سوکری» رفت تا با والدین خودش زندگی کند. جایی که پدرش به عنوان یک داروساز کار می کرد.
طولی نکشید که پس از ورودش به سوکری، تصمیم بر آن شد که تحصیلات رسمی اش را آغاز کند. او به پانسیون شبانه روزی در «بارانونکیولا»، شهر بندری در دهانه رودخانه «ماگدالنا» فرستاده شد. در آنجا او به عنوان پسری خجالتی که شعرهای فکاهی می گوید و کاریکاتور هم می کشد شهره شد.اگر چه تنومند و ورزشکار نبود، اما بسیار جدی بود. همین باعث شد همکلاسی هایش او را «پیرمرد» صدا کنند. در 1940سال، وقتی دوازده ساله بود، موفق شد بورس تحصیلی مدرسه ای که برای دانش آموزان بااستعداد در نظر گرفته می شد را به دست آورد. سفرش یک هفته بیشتر طول نکشید و بازگشت. «بوگوتا» را دوست نداشت. نخستین حضورش در پایتخت کلمبیا، او را دلتنگ کننده و غمگین ساخت.
اما تجربیاتش به تثبیت شخصیتش کمک کرد. در مدرسه بود که «خودی» را که به مطالعه تحریک می شود و با آن به هیجان درمی آید، شناخت. غروبها اغلب در خوابگاه برا ی دوستانش کتاب ها را با صدای بلند می خواند. سرگرمی اصلی اش همین شده بود. عشق بزرگش به خواندن و کشیدن کاریکاتور به او کمک کرد تا در مدرسه شهرتی را به عنوان یک نویسنده به دست آورد. پس از فارغ التحصیل شدنش در سال 1946، نویسنده 18 ساله، آرزوهای والدینش را برآورده کرد و در بوگوتا در مدرسه حقوق «یونیورساد ناسیونال» نام نویسی کرد و بعدها هم در رشته روزنامه نگاری. در این دوران بود که گارسیا مارکز به همسر آینده اش برخورد کرد و پیش از آنکه دانشگاه را ترک کند، وقتی که تعطیلات کوتاه مدتی را با والدینش می گذراند دختر 13 ساله ای به نام مرسدس بارچا پاردو را به آنها معرفی کرد. مرسدس همانند یک مصری نجیب خموش بود و سبزه، او «جذاب ترین کسی» بود که گابریل تا به حال دیده بود. در طول آن تعطیلات بود که گابریل به مرسدس پیشنهاد ازدواج داد. دخترک موافق بود، اما نخستین آرزویش تمام کردن تحصیلاتش بود. به همین دلیل مرسدس نامزدی را پیشنهاد کرد، قول داد تا چهارده سال دیگر که بتوانند ازدواج کنند، با او بماند.
مانند بسیاری از نویسندگان دیگر که دانشگاه را تجربه کردند و آن را کوچک شمردند، گارسیا مارکز نیز متوجه شد که علاقه ای به مطالعه در رشته دانشگاهی اش ندارد و مبدل به کسی شده که کاری را بر حسب وظیفه و اجبار انجام می دهد. به این ترتیب دوران سرگردانی اش آغاز شد. کلاس هایش را نادیده انگاشت و از خودش و درس هایش غفلت کرد، برای سرگردان بودن، گشت در اطراف بوگوتا را انتخاب می کرد، سوار تراموای شهری می شد و به جای خواندن حقوق، شعر می خواند. در همین زمان کتابی از کافکا به دستش رسید: «مسخ». با این کتاب بود که مارکز جوان آگاه شد، اجباری نیست که ادبیات از یک خط سیر مستقیم داستانی و طرحی روشن و پیرو یک موضوع همیشگی و کهن پیروی کند. مارکز درباره «مسخ» می گوید: «گمان نمی کردم کسی این اجازه را داشته باشد تا چیزهای مانند» مسخ «را بنویسد. اگر می فهمیدم می شود، من پیش از این به نوشتن خیلی قبل تر پرداخته بودم. اگر می دانستم، خیلی پیش از این شروع می کردم به نوشتن» و همچنین گفت: «برایم صدای برخاسته از کافکا همسو با نجواهای مادربزرگم بود. مادربزرگم در وقت قصه گفتن عادت داشت، ماجراجویانه ترین چیزها را با حقیقی ترین صداهای ممکن بیان می کرد» و این نخستین نکته ای بود که او از خواندن ادبیات در هوا شکار کرد.از این پس حریصانه شروع به خواندن کرد و هر چه به دستش می رسید را می بلعید و شروع به نوشتن داستان کرد. در کمال شگفتی اش دید که نخستین داستانش، «سومین استعفا»، در سال 1946 در روزنامه میانه رو بوگوتا، «ال بوگوتا» منتشر شد. (ویراستار ذوق زده و مشتاقانه او را نابغه ادبیات کلمبیا خواند. گارسیا مارکز وارد دوران خلاقیتش شد. بیش از ده داستان را برای روزنامه در سال های بعد نوشت. سرانجام در 1950 تلاش هایش برای ادامه تحصیل در رشته حقوق پایان گرفت و خود را تمام وقت، وقف نوشتن کرد،به «باراناکولیا» رفت.
پس از چند سال، به حلقه ادبی ای که «گروه باراناکیولیا» خواند می شد پیوست و تحت تاثیر آنها، شروع به خواندن آثار همینگوی، جویس، وولف، و خصوصا فالکنر کرد. او همچنین شروع به مطالعه آثار کلاسیک کرد و الهامی شگرف از خواندن «پادشاه ادیپوس» از سری داستان های سوفوکل گرفت. این دغدغه ها وقتی شکل گرفت که او به همراه مادرش به «آراکاتاکا» بازگشت تا خانه پدربزرگش را برای فروش مهیا کنند، خانه را در وضعیتی اسفناک و فرسوده یافتند، و هنوز «خانه شبح زده» خاطراتش را که در سرش غوطه می خورد او را به گذشته فرا می خواند. به راستی که همه شهر مرده و بیجان به نظر می رسد، و زمان در رگ و پی اش منجمد شده بود. او پیش از این خطوط داستانی از تجربیات گذشته اش را در ذهنش مرور می کرد، رمانی تجربی به نام «لاکاسا» La casa نوشته بود، هر چند که احساس می کرد که هنوز آماده و تکمیل نشده است، او قسمتی از آنچه که بعد از حس کردن آن مکان به دست آورده بود را یافته بود. به محض بازگشت به «بارانکیولا»، نخستین رمانش ملهم از دیدارش از آن خانه را با نام «توفان برگ»، طبق طرحی مطابق با اسلوب «آنتیگونه» و دوباره سازی شهری خیالگونه نوشت.
کتاب با اشتیاقی پر انرژی از الهام و شهود کامل شده بود و نام «ماکوندو» را به «یوکناپاتافنای» آمریکای لاتین بخشید که نام مزرعه موزی نزدیک «اراکاتاکا» بود که عادت داشت در آنجا مانند کودکی گردش کند.(ماکوندو در زبان بانتو Bantu معنای موز است) متاسفانه رمان در سال 1952 توسط ناشری که به او داده شده بود رد شد و گارسیا مارکز گرفتار شک به توانایی خودش شد و شلاق نقد را خود به پیکرش وارد کرد و آن را در کشو انداخت. (در 1955 هنگامی که گارسیا مارکز در اروپای شرقی بود، رمان توسط دوستانش از آن مخفیگاه نجات داده شد و به ناشر تحویل داده شد. آن زمان بود که «توفان برگ» منتشر شد) با وجود طرد شدن و تنگدستی اش، ذاتا سرخوش بود،کار ثابتی برای نوشتن در ستون های روزنامه «ال هرالدو» داشت. در بعد از ظهرها بروی داستان هایش کار می کرد و با هم سلیقه هایش در میان دود سیگار و عطر قهوه گپ می زد.
در 1953 او به ناگاه به تشویش و بیقرار ی ناگهانی دچار شد. وسایلش را جمع کرد، کارش را رها کرد و حتی دایره المعارفش را هم به دوستی فروخت. مدت کوتاهی سفر کرد، بر روی پاره ای از طرح های داستانش مشغول شد و سرانجام به طور رسمی با مرسدس اعلام نامزدی کرد. در 1954 به بوگوتا بازگشت و مسئولیت نوشتن داستان و مقالات نقد فیلم را در «ال اسپاکتادور» را پذیرفت. در آنجا او به استقبال سوسیالیسم رفت و از از توجه به صدای جاری دیکتاتور گوستاو روجاس پینیلیا اجتناب کرد، به وظیفه اش به عنوان نویسنده ای در زمان لاویولنسیا la violencia تعمق کرد. گارسیا مارکز به ژنو،رم، لهستان و مجارستان سفر کرد و سرانجام در پاریس مستقر شد جایی که او خبر دار شد کارش را از دست داده است. بنا به دستور حکومت دیکتاتوری پینیلا، روزنامه ال اسپکتدور تعطیل شد. در محله ای لاتین، و به اعتبار و لطف زن مهمان خانه داری زندگی کرد، آنجا تحت تاثیر آثار همینگوی یازده داستان نوشت که پیش نویس کتاب «کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد» شدند و همینطور قسمتی از «این شهر گهی» را نوشت.
کتابی که بعدها به نام «ساعت نحس» تغییر نام داد و منتشر شد. پس از پایان نگارش «کسی به سرهنگ» به لندن سفر کرد و و سرانجام به قاره خانگی اش و نه کلمبیا که ونزوئلا بازگشت و در آنجا توسط پناهجویان و آوارگان سیاسی کلمبیایی مورد استقبال و پشتیبانی قرارگرفت. می دانست که آخرین کارش در میان شهر راز گونه «ماکوندو» خواهد گذشت. اما هنوز برای یافتن لحن و صدایی که بتواند داستانش را با آن بگوید در تکاپو بود، و هنوز در حال کشف صدای واقعی و شخصی اش بود. در ونزوئلا با دوستان قدیمی اش پلینیو آپولیو مندوزا کسی که بعدها ویراستار هفته نامه ونزوئلایی «الیت» شد همکار و همنشین شد. درسال 1957 برای آنکه پاسخ دغدغه اش: «درد کلمبیا از چیست ؟» را بیابد،سرتاسر اروپای بلوک شرق را سفر کرد، مقالاتش را در این رابطه به چند ناشر آمریکا ی جنوبی داد و دیدند که چگونه با افسردگی مقایسه کرده وضعیت جامعه را با وضعیت آرمانی کمونیسم مقایسه کرده است.
گارسیا مارکز در 1958 مخاطره ای کرد و به کلمبیا بازگشت. در فضایی کم سر وصدا به کشورش خزید و با مرسدس باچا ازدواج کرد، کسی که این چهارده سال را در بارانکویلا در انتظارش نشسته بود. او و تازه عروسش در خفا و خاموشی به کاراکاس بازگشتند که در آنجا مشکلات را با هم تقسیم کنند. پس از چاپ نمایشنامه هایی در روزنامه «مومنتو» توسط گارسیا مارکز که خیانت و پیمان شکنی آمریکا و ستم پیشگی هایش علیه ونزوئلا را هدف قرا داده بود،دولت روزنامه «مومنتو» را تحت فشار سیاسی قرار داد. روزنامه سرانجام تسلیم فشارهای سیاسی شد و در جریان سفر نیکسون در ماه می عذرخواهی ای را از دولت آمریکا به چاپ رساند. گارسیا مارکزاز نامه سفارشی کاپیتولاسیونی دولت به خشم آمده و بلافاصله استعفا داد. چیزی نگذشت که گارسیا مارکز پس از رها کردن شغلش در «مومنتو»، به اتفاق همسرش به هاوانا رفت و تحت حمایت انقلاب کاسترو قرار گرفت. او متاثر از انقلاب با تصدی شاخه بوگوتا آژانش خبرگزاریی کاسترو «پرنسا لاتین» به انقلاب کمک کرد و بدین شکل بود که رفاقتش با کاسترو که تا به امروز برقرار است، آغاز شد. در 1959 نخستین پسرش رودریگو به دنیا آمد و این خانواده به شهر نیوریوک مسافرت کرد و در آنجا ناظر شاخه آمریکای لاتین خبرگزاریپرنس لاتین شد، اما چیزی نگذشت که به خاطر تهدیدات آمریکایی ها به قتل او، گارسیا مارکز از این شغلش هم استعفا داد. بعد از یکسال پس از شکاف ایدئولوژیکی که در حزب کمونیستی کوبا روی داد، جدایی اش از آن حزب آغاز شد. او با خانواده اش به جنوب «مکزیکو سیتی» سفر کرد و به زیارتگاه فالکنریان رفت تا به این شکل ورودش را در 1971 به آمریکا تکذیب کند. در مکزیکوسیتی علاوه بر آنکه برای فیلم ها زیرنویس می نوشت متن نمایشنامه های رادیویی را هم به نگارش درمی آورد و در طی این مدت بود که پاره ای از رمان های افسانه وارش را منتشر ساخت.
اثر «کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد» در 1961 و سپس «مراسم دفن مادربزرگ» را هم در 1962، سالی که دومین پسرش گونزالو به دنیا آمد، منتشر ساخت. سرانجام دوستانش او را متقاعد کردند که به جلسات نقد و مباحثه ادبیات در بوگوتا شرکت کند، او در Este pueblo de mierda تجدید نظر کرد، و عنوان «شهر گهی» را به «ساعت نحس» تغییر داد. حامیان و بانیان جایزه ای ادبی، در سال 1962، در اوج دوران افسردگی بی پایانش، کتاب را به مادرید فرستادند تا در آنجا انتشار یابد: انتشار مسخره و خنده آور بود. ناشر اسپانیایی، کتاب را از همه اصطلاحات عامیانه آمریکای لاتین و جملات اعتراض آمیزش پاکسازی وتهی کرد، گفتگوها و سخنان شخصیت ها هم مختصر و کوتاه شده و به زبان و لهجه اسپانیایی در آمده بود. تصفیه کتاب خارج از حد و مرزهای پذیرفتنی و قابل تصور بود. گارسیا مارکز دل شکسته و غمگین مجبور شد تا از پذیرش کتاب با آن وضعیت امتناع کند. تقریبا نیم دهه طول کشید تا کتا ب به حال اولش برگردانده شده و انتشار یافت. چند سال بعدی، سراسر از ناامیدی های فراوان برای او بود، چیزی تولید نکرد جز متن فیلمی که طرحش توسط کارلوس فوئنتس نوشته شده بود. دوستانش تلاش می کردند اورا از راه های مختلف دلخوش و شاد سازند. اما با این وجود او احساس واماندگی و ورشکستگی می کرد. هیچکدام از آثارش بیشتر از 700 نسخه فروش نرفته بودند. هیچ حق التالیف و پولی از آنها به دست نیاورده بود. و هنوز داستان «ماکوندو» از فراچنگ او طفره می رفت.
در ژانویه 1865 او و خانواده اش برای گذران تعطیلات به آکاپولکو مسافرت کردند. مارکز لحن و صدایش را باز یافت. برای نخستین بار در بیست سال اخیر، آذرخشی به طور واضح حجم و آوای «ماکوندو» را روشن ساخت و درخشاند. او بعدها نوشت: «سرانجام شهودی را که با آن بتوانم کتاب را بنویسم به دست آوردم، به کاملترین شکل ممکنش. در آنجا بود که من نخستین فصل را کلمه به کلمه با صدای بلند برای تایپست دیکته کردم.» بعد، راجع به آن شهود نوشت: لحن و صدایی که من سرانجام در «صد سال تنهایی» به کار گرفتم بر پایه روشی بود که مادربزرگم در گفتن قصه هایش به کار می گرفت. او چیزهای کاملا خیال گونه را جوری بیان می کرد که واقعگرایانه ترین شکل ممکن را داشتند... جلوه آنچه را که می گفت در سیمایش مشهود بود. او وقتی که قصه هایش را می گفت طرز گفتارش را تغییر نمی داد و با این کارش همه را مجذوب می کرد. آنجا بود که من کشف کردم چه باید بکنم تا خیال را باور پذیر سازم. به همان لحنی که مادربرزگم قصه ها را برایم بازگفته بود آنها را نوشتم. او ماشین را به طرف خانه چرخاند و به سمت خانه شتافت.
وقتی رسیدند، مسئولیت خانواده را به مرسدس سپرد و دست از همه چیز شست و در اتاقش مشغول نوشتن شد و نوشت آنچه را که انجام داده بود و دیده بود و اندیشیده بود. برای مدت هیجده ماه،هر روز را نوشت.روزانه با مصرف شش پاکت سیگار داشت از پا در می آمد. برای تامین خانواده ماشین فروخته شد، تقریبا همه اسباب خانه را به گرو گذاشته بود چاره ای نبود، تنها به این شکل مرسدس می توانست خانواده را خوراکی دهد و رول کاغذ و سیگار مارکز را تامین کند. دوستانش دیگر اتاق دود گرفته اش را «غار مافیا» می نامیدند. پس از مدتی، کمک های جامعه به یاری اش شتافت، چرا که با خبر شده بودند که چه چیزهای چشمگیر و قابل توجهی در حال خلق شدن است. نسیه ها تمدید و قرض ها بخشیده شد. پس از یکسال کار، گارسیا مارکز نخستین سه فصل را برای کارلوس فوئنتس فرستاد، کسی که آشکارا اعلام کرد: «من تنها هشتاد صفحه را خواندم اما استادی را در آن یافتم» رمان به پایانش نزدیک بود، هنوز اسمی نداشت، موفقیتش قابل پیش بینی بود و زمزمه موفقیت در هوا دوران داشت و می چرخید. هنگامی که کار به سرانجام رسید، خودش، همسرش، و دوستانش را در رمان جای داد و سپس نامی در صفحه آخر نمایان شد: «صد سال تنهایی».
سرانجام از غار پا به بیرون گذاشت، هزار و سیصد صفحه را در دستانش محکم گرفته بود، تحلیل رفته و تقریبا مسموم از نیکوتین، با بیش از ده هزار دلار بدهی، اما هنوز دلخوش و سر زنده بود. مجبور شد اسباب بیشتری از خانه را گرو بگذارد تا بتواند رمان را برای ناشری در بوینوس آیرس بفرستد. «صد سال تنهایی» در ژوئن 1967 منتشر شد و در عرض یک هفته همه 8000 نسخه اش به فروش رسید. از آن نقطه بود که موفقیت های او بیمه و تضمین شد. رمان هر هفته زیر یک چاپ جدید می رفت و در عرض سه سال، نیم میلیون نسخه از کتاب به فروش رسید و به بیست و چهار زبان ترجمه شد و چهار جایزه بین المللی را نصیب خود کرد. موفقیت ها سرانجام سر و کله شان پیدا می شد. وقتی که جهان نامش را می شنید و می شناخت گابریل گارسیا مارکز 39 ساله بود. به ناگاه شهرت احاطه اش کرد. نامه های طرفداران،جایزه ها، مصاحبه ها، برنامه هایی با حضور او _ پیدا بود که زندگی اش در حال دگرگون شدن است. در 1969 رمان، جایزه «چیاچیانو» در ایتالیا را برد و همان سال به عنوان بهترین رمان خارجی در فرانسه شناخته شد. و در 1970 در انگلستان منتشر شد و همان سال هم جزو دوازده انتخاب اول سال خوانندگان در آمریکا شد. دو سال گذشت. جوایز «رومیلو گالئگوس» و «نیوتادت» را هم برده بود و در 1971 هم نویسنده پروئی، ماریو بارگوس یوسا در باره زندگی و آثارش کتابی را منتشر ساخته بود. در برابر همه این هیاهوها، گارسیا مارکز به سادگی به نوشتن بازگشت.
تصمیمش بر این بود که در باره دیکتاتوری بنویسد، باخانواده اش به بارسلونای اسپانیا رفت تا آن اسپانیای زیر چکمه فراسیسکو فرانکو را تجربه کند. در آنجا روی رمانش رنج برد و زحمت کشید. ترکیبی از «هیولا»، «دیکتاتوری کارایبی با دستان نرم استالینی و شهوتی حیوانگونه» و «حاکم جرار اسطوره ای آمریکا ی لاتین» خلق کرد. در خلال این سال ها، او Innocent Erیndira and Other Stories را در سال 1972 منتشر کرد. و در 1973 مجموعه ای از آثار روزنامه نگاری اش در پانزده سال قبل را به نام «زمانه ای که من شاد بودم و بی خبر» منتشر ساخت. «پاییز پدر سالار» در سال1975 منتشر شد و از دو منظر موضوع و لحن حرکت و روند موثر و قویی از نقطه «صد سال تنهایی» بود.کتابی پر شکنج و پر خم و پیچ، به همراه جملاتی دالان وار و تودر تو، که در ابتدا برای منتقدین و کسانی که منتظر یک «ماکوندو» دیگر بودند، دست یازیدن به هسته آن ناامیدانه به نظر می رسید. توقعات و انتظارها در طول سالیان از او تغییر کرده بود. به هرحال، بسیاری انتشار این رمان را تغییر مکانی به شاهکاری کوچکتر توصیف کردند.
گارسیا مارکز تصمیم گرفته بود که فراتر از زمان دیکتاتوری، دیکتاتور پینوشه بر شیلی ننویسد، تصمیمی که بعدا آن را لغو کرد و علاوه بر آنکه زندگی در یک حکومت دیکتاتوری را ترسیم کرد، ذهن حاکم ستمگری که آنها را در گودال رنج رها کرده بود را به خواننده ارایه کرد. حالا نویسنده معروف، به قدرت روزافزون سیاسی اش آگاهتر شده بود و تاثیر رو به افزایش و امنیت مالی اش او را قادر ساخته بود تا دغدغه هایش را در فعالیت های سیاسی دنبال کند. در بازگشت به «مکزیکو سیتی»، خانه جدیدی خرید تا از آنجا مبازه شخص اش را برای تاثیر بر جهان پیرامونش ساماندهی کند. در پایان اندک سالی، فعالیت هایش را پایه گذاری کرد و پیوسته مقداری از پولش را در جنبش ها و فعالیت های سیاسی و اجتماعی صرف می کرد. از طریق نوشته ها و بخشش هایش، گروه های چپ در «کلمبیا»، «ونزوئلا»، «نیکاراگوئه»، «آرژانتین» و «انگولا» را حمایت و پشتیبانی می کرد.
او از HABEAS حمایت و پشتیبانی کرد، سازمانی که تمام فعالیت هایش را برای اصلاح سواستفاده قدرت در آمریکا ی لاتین و آزادی زندانیان سیاسی وقف کرده بود. او روابط دوستانه اش را با بعضی رهبران همانند عمر توریجوس در پاناما قطع کرد، مناسبات و روابطش را با فیدل کاسترو رهبر کوبا ادامه داد. نیازی به گفتن نیست که، این فعالیت ها او را نزد سیاستمداران آمریکا یا کلمبیا عزیز و تکریم نکرد، همه دیدارهایش از آمریکا با ویزاهای کوتاه بود که توسط وزارت امور خارجه آمریکا تایید شده بود. (این سفرها سرانجام توسط بیل کلینتون رفع محدودیت شد) در 1977 او Operacin Carlota و همچنین مجموعه ای از مقالاتی از نقش کوبا در آفریقا را منتشر ساخت. به طعنه، اگر چه ادعا می کند که با کاسترو دوستان بسیار خوبی هستند _ کاسترو حتا به ویراستاری کردن کتاب «وقایع مرگ یک پیشگوی مارکز» کمک کرد _ او هفتاد نوشته را در کتابی «بسیار رک، بسیار ناملایم» درباره قصور انقلاب کوبا و زندگی تحت رژیم فیدل کاسترو نوشته است.
این کتاب هنوز منتشر نشده است، گارسیا مارکز مدعی است که تا وقتی که روابط بین آمریکا و کوبا به هنجار و عادی نشده آن را منتشر نخواهد ساخت. در 1981 که مدال ویژه لژیون فرانسه را به دست آورد، برای اینکه کاسترو را در سختی دیده بود به دیدارش شتافت و هنگامی که به کلمبیا بازگشت دولت محافظه کار «بوگوتا» او را به سرمایه گذاری و پول درآوردن در M-19، یک گروه لیبرال از پارتیزان ها متهم کرد. مارکز برای آسایش خانواده اش از کلمبیا بیرون آمد و از مکزیک تقاضای پناهندگی سیاسی کرد. کلمبیا خیلی زود از خشم و برآشفته شدن از آن فرزند نام آورش پشیمان شد: در سال1982 او جایزه نوبل ادبیات را برنده شد. کلمبیا همزمان با انتخاب رئیس جمهور جدید، دستپاچه و شرمسار، او را به بازگشت دعوت کرد، و رئیس جمهور بتانکور نیز شخصا او را در استکهلم ملاقات کرد. در 1982، «بوی خوش گواوا»، کتابی در گفتگو با همقطار دیرینش «پلینیو اپولیو مندوزا» و همینطور در همان سال او «ویوا ساندینو»، نمایشنامه رادیویی تلویزیونی در باره «سندریست ها» و انقلاب «نیکاراگوئه» را نوشت. در داستان بعدی که منتشر کرد دیگر سیاست از اندیشه اش فاصله گرفته بود و با نوشتن رمانی عشقی تغییر مسیر داد و به گذشته غنی از شهود و مصالح اساسی داستان هایش بازگشت.
در سال 1986 پرده از «عشق سال های وبا» برداشته شده و کتاب به خوانندگان جهان، که مشتاقانه منتظرش بودند، عرضه شد و به صورت اعجاب آور و غریبی مورد استقبال قرار گرفت. تردیدی نیست که گابریل گارسیا مارکز دیگر مبدل به چهره جهانی شده بود که جاذبه دیرپا و مانایش همه گیر شده بود. در حال حاضر نیز او از مشهورترین نویسندگان جهان است و درون زندگی ای آکنده از نوشتن غوطه می خورد تدریس می کند و با اقامت در مکزیکو سیتی، کارتاگنا، کیورناواسا، پاریس، بارانکبولیا فعالیت های سیاسی اش و فرهنگی اش را پی می گیرد. او دهه 1990 را با انتشار رمان «ژنرال د رهزارتوی خود» به پایان رساند و دو سال بعد هم «زائر غریب» متولد شد. در 1994 او داستان های اخیرش را در کتاب «عشق و شیاطین دیگر» منتشر کرد. این سیر در 1996 با انتشار «گزارش یک آدم ربایی» ادامه یافت. کتاب اخیر اثر روزنامه نگارانه ای بود که دارای جزییات شگرفی از تجارت بی رحمانه مواد مخدر در کلمبیا ست. این بازگشت به فعالیت های روزنامه نگاری در 1999 با خرید پر کش و قوس امتیاز مجله «کامبیو» مستحکم شد. مجله وسیله ای واقعی و کاملی برای گارسیا مارکز شد تا او به اصل خویش بازگردد. امروز «کامبیو» جلودار سیر پیشرفت مطبوعات کلمبیاست.
در 1999بیماری سرطان لنفاوی گارسیا مارکز تشخیص داده شد و تا به امروز او تحت رژیم درمانی و غذایی خاصی قرار دارد. اغلب در میان «مکزیکو سیتی» و کلینکی در «لس آنجلس» جایی که پسرش فیلماکر روریگو گارسیا زندگی می کند، در رفت و آمد است. برخی از آثار وی که در ایران ترجمه شده است،عبارتند از: پاییز پدرسالار، کسی دیگر به سرهنگ نامه نمی نویسد، توفان خزان، ملوانی رسته از امواج، شاخه و برگ، ساعت شوم، صد سال تنهایی، اندریرا و مادربزرگ سنگدلش،  وقایع نگاری جنایت از پیش اعلام شده، بوی درخت گویا، تدفین ماما گرانده، تدفین مادربزرگ،  سرگذشت یک غریق، بازگشت پنهانی به شیلی، بوی درخت گویاو، ژنرال در هزارتوی خود، به سوی مرگ، شرح یک آدم ربایی، زائران غریب، پرندگان مرده، عشق سال های وبا، گزارش یک مرگ و....








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠

 

آهنگر

نیما یوشیج

 

در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
دست او بر پتک
و به فرمان عروقش دست
دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
" ـــ کی به دست من
آهن من گرم خواهد شد
و من او را نرم خواهم دید؟
آهن سرسخت!
قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!"
 
زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...
 
بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
می گذارد او ( آن آهنگر)
دست مردم را به جای دست های خود.
 
او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (نیما یوشیج)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠

 

مرغ آمین

نیما یوشیج

 

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.
 
می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
 
بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.
 
او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.
 
چون نشان از آتشی در دود خاکستر
می دهد از روی فهم رمز درد خلق
با زبان رمز درد خود تکان در سر.
وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
از کسان احوال می جوید.
چه گذشته ست و چه نگذشته است
سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.
 
داستان از درد می رانند مردم.
در خیال استجابتهای روزانی
مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.
 
زیر باران نواهایی که می گویند:
" باد رنج ناروای خلق را پایان."
( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)
 
مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
بانگ برمی دارد:
ـــ" آمین!
باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
و به نام رستگاری دست اندر کار
و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش."
 
خلق می گویند:
   ـــ" آمین!
در شبی اینگونه با بیداش آیین.
رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید."
 
ـــ" رستگاری روی خواهد کرد
و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد." مرغ می گوید.
 
خلق می گویند:
ـــ" اما آن جهانخواره
( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر."
مرغ می گوید:
ـــ" در دل او آرزوی او محالش باد."
خلق می گویند:
ـــ" اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش."
 
مرغ می گوید:
ـــ" زوالش باد!
باد با مرگش پسین درمان
نا خوشیّ آدمی خواری.
وز پس روزان عزت بارشان
باد با ننگ همین روزان نگونسازی!"
 
خلق می گویند:
ـــ" اما نادرستی گر گذارد
ایمنی گر جز خیال زندگی کردن
موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
بر سر ما باز زندانی
و اسیری را بود پایان.
و رسد مخلوق بی سامان به سامانی."
مرغ می گوید:
ـــ" جدا شد نادرستی."
 
خلق می گویند:
ـــ" باشد تا جدا گردد."
 
مرغ می گوید:
ـــ" رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود."
 
خلق می گویند:
ـــ" باشد تا رها گردد."
 
مرغ می گوید:
ـــ" به سامان بازآمد خلق بی سامان
و بیابان شب هولی
که خیال روشنی می برد با غارت
و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
این زمان مانند زندانهایشان ویران
باغشان را در شکسته.
و چو شمعی در تک گوری
کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
هر تنی زانان
از تحیّر بر سکوی در نشسته.                   
و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش."
 
خلق می گویند:
ـــ" بادا باغشان را، درشکسته تر
هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
وز سرود مرگ آنان، باد
بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش."
ـــ" بادا!" یک صدا از دور می گوید
و صدایی از ره نزدیک،
                                      اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:
ـــ" این، سزای سازگاراشان
باد، در پایان دورانهای شادی
از پس دوران عشرت بار ایشان."
 
مرغ می گوید:
ـــ" این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
با چنان آبادشان از روی بیدادی."
ـــ" بادشان!" ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
ـــ" باد آمین!
و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!"
ـــ" باد آمین!
و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!"
ـــ" آمین! آمین!"
و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.
و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
                                   " اینک در و اینک زخم"
( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
ـــ" آمین!
در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
بسته لب بودند
و بدان مقبول
و نکویان در تعب بودند."
ـــ" آمین!
 
در حساب روزگارانی
کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
چشمه های روشنایی کور می کردند."
ـــ" آمین!"
 
ـــ" با کجی آورده های آن بداندیشان
که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
این به کیفر باد!"
ـــ" آمین!"
 
ـــ" با کجی آورده هاشان شوم
که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
و از آن خاموش می آمد چراغ خلق."
                        ـــ" آمین!"
 
ـــ" با کجی آورده هاشان زشت
که از آن پرهیزگاری بود مرده
و از آن رحم آوری واخورده."
ـــ" آمین!"
 
ـــ" این به کیفر باد
با کجی آورده شان ننگ
که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا."
ـــ" آمین! آمین!"
*
و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
مرغ آمین گوی
دور می گردد
از فراز بام
در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور
می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
وز بر آن سرد دوداندود خاموش
هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
می گریزد شب.
صبح می آید.




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (نیما یوشیج)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

آتش زردشت

 

هوشنگ گلشیری

 

 

 

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه ی خانه های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری . سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر دست راست طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار هاینریش بل بود طرف چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می کرد و با شعله ی کوتاه سرخ میان کنده ها می سوخت
ما ، من و بانویی ، که یک ههفته بود رسیده بودیم با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی ها را دور میز و رو به شومینه می چیدیم و شب می آمدیم تا با آتش گرم شویم گرداگردمان آن طرف شیشه ها سیاهی چند درخت پر شکوفه بود بر چمنی که فقط تکه هاییش روشن بود
غیر از ما یک زن نویسنده روس هم بود به اسم ناتاشا و یک زوج آلبانیایی که ما فقط اسم مرد را می دانستیم . اسمش یلوی بود که یکی دو ماهی اینجا بوده تنها و بعد که در آلبانی جنگ داخلی می شود سعی می کند زن و بچه هایش را بیرون بکشد و حالا چند روزی بود که زن و دخترش آمده بودند و امشب اولین باری بود که به جمع ما می پیوستند . همان روز اولی که رسیدند بانویی گفت: این دختر کوچکه شان تا مرا می بیند می رود توی خانه شان
گفتم : از من هم می ترسد تا مرا دید جیغ زنان رفت پشت پدرش قایم شد
دو سه روز طول کشید تا با حضور ما اخت شد فقط انگار آلبانیایی می دانست و حالا دیگر با آن موهای کوتاه پسرانه از صبح تا ظهر و از بعد از ظهر تا شب توی اتاق تلویزیون بود و مثلا به تلفن ها جواب می داد و همه اش هم چند باری می گفت ناین و تلفن را قطع می کرد و ما که به تلفن نزدیکتر بودیم تا صدای زنگ را می شنیدیم می دویدیم تا قبل از قطع تلفن برسیم نمی دانم از کی شاید هم از زن مرد نقاش سیلویا که فرانسوی بود و کمی هم فارسی می دانست شنیدیم در تیرانا بچه ها و مادرشان اغلب مجبور بوده اند درازکش روی زمین بخوابند تا هدف تیرهای آدم های مسلح قرار نگیرند
بانویی لیوان چای به دست می گفت : عصر که آمدم تا اخبار تلویزیون آلمان را ببینم که مثلا از تصویرهاش بفهمم چه خبر است تصویر تظاهرات جلو سفارت آلمان را که نشان دادند آنیسا گفت : تیرانا گفتم : ناین ، ایران ، تهران جیغ زد : ناین تیرانا با مهربانی خم شدم طرفش گفتم : ناین تهران و به خودم اشاره کردم جیغ زد : تیرانا تیرانا ! و دوید بیرون
هنوز فنجان اول چای مان را نخورده بودیم که اول زن یلوی و بعد خودش آمدند و با تعارف سیلویا نشستند یلوی رو به بانویی کرد و گفت : ناین تیرانا و خندید
بانویی گفت : ناین تهران
به به انگلیسی گفت : آمدم که اخبار گوش بدهم . آنیسا هم بود
یلوی شانه بالا انداخت و دست هایش را تکان داد و رو به سیلویا چیزی گفت
سیلویا گفت : انگلیسی نمی فهمد فقط کلمات مشترک را تشخیص می دهد
بانویی به فارسی و رو به سیلویا گفت : شاید ناراحت شده باشند لطفا توضیج بده که چی شده
سیلویا به فارسی شکسته بسته گفت : حال ندارم . می فهمد
یلوی آهنگ ساز بود و غیر از آلبانیایی و روسی آلمانی و فرانسه می دانست و نمی دانم چند زبان دیگر . من و با نویی انگلیسی می دانستیم و مراد چند کلمه ای انگلیسی می فهمید اما فقط فارسی حرف می زد زن یلوی ظاهرا انگلیسی کمی می فهمید یا نمی فهمید و فقط همچنان لبخند می زد ناتاشا کمی انگلیسی می دانست و روسی پس اگر سیلویا و یلوی و بانویی یا من و احتمالا ناتاشا حوصله می کردند می شد فهمید که هر کس چه می گوید اما سیلویا مریض احوال بود شاید هم واقعا مریض بود نمی دانم از کی شنیده بودیم که سینه اش را عمل کرده اند
صدای تلفن که بلند شد ناتاشا بلند شد و دوید به طرف تلفن و به انگلیسی گفت از پاریس است با من کار دارند
درست حدس زده بود داشت حرف می زد انگار به روسی ما ساکت نشسته بودیم و به آتش و شاید به سایه ی درخت های پرشکوفه ی آن طرف شیشه ها نگاه می کردیم و به صدای ناتاشا گوش می دادیم که بلند بلند حرف می زد من بلند شدم و برای چهارتامان چای ریختم و به یلوی اشاره کردم که می خواهد یا نه و به انگلیسی گفتم : چای
با اشاره ی سر و دست فهماند که نمی خواهد و چیزی هم گفت سیلویا گفت : این ها بیشتر چای کیسه ای می خورند
زن یلوی به انگلیسی گفت : بله
برایش ریختم برداشت و بو کرد و حتی لب نزد صدای خنده ی ناتاشا بلند و جیغ مانند می آمد یلوی سری تکان داد و با دست انگار صدا را پس زد از سیلویا پرسیدم : انگار از ناتاشا و شاید همه ی روس ها خوشش نمی آید ؟
سیلویا فقط دو کلمه ای به فرانسه به ییلوی گفت بعد که یلوی جوابش را داد دو پر شالش را که به گرد شانه و بازوهای لاغرش پیچانده بود بیشتر کشید و گفت : یلوی می گوید : صداش و حرکاتش خیلی یعنی زیادی متجاوز هست انگار فقط خودش اینجا هست
زبانه ی آتش حالا بلندتر شده بود و به پوسته ی کنده های گرد تا گردش می رسید چه جانی کنده بودیم تا روشنش کنیم بانویی خرده چوب می ریخت و من فوت می کردم بالاخره هم روزنامه ای را مچاله کردیم و زیر خرده چوب ها و برگ ها گذاشتیم تا خانه کرد وقتی مراد و سیلویا کندهبه دست پیداشان شد ما نشسته بودیم و به آتش نگاه می کردیم که از میانه ی سیاهه برگ ها و روزنامه لرزان لرزان قد می کشید و به گرد خرده چوب ها می پیچید
یلوی چیزی گفت . سیلویا گفت : اخبار ایران را شنیده
مراد گفت : این که خیلی حرف زد
سیلویا با صدای خسته گفت : برای شما ندارد – چه می گویید ؟- هان تازگی .
دانشجو ها و محصل ها رفته اند جلو سفارت آلمان فریاد کرده اند زیاد . راجع به همین دادگاه برلن خواسته اند به سفارت آلمان حمله کنند اما پلیس بوده زنجیر بسته بودند دست به دست پلیس ضد شورش بوده بعد هم رفته اند
ناتاشا آمد می خندید خم شده بود به طرف یلوی و بلند بلند چیزی می گفت و به سر و صورتش اشاره می کرد و به گردنش و به یخه ی پیراهن سفیدش وبه پاهاش و بعد انگار زیر بغل هاش چوب زیر بغل ساخت و باز خندید یلوی نمی خندید سر به زیر انداخت و با صدای نرم و آهسته اش برای سیلویا توضیح داد سیلویا گفت : می گوید: دوستش قرار هست بیاید جلوش توی ایستگاه از همه چیزش گفته بعد بالاخره یادش آمد چوب زیر بغل دارد
به ناتاشا نگاه کردیم نگاهمان کرد متعجب بود به انگلیسی توضیح داد و باز به سر و صورتش خط بالای لب و به یخه و حتی دامن بلوزش و بالخره شلوارش اشارهکرد و بالاخره شکل دو چوب زیر بغل را ساخت و بلند بلند خندید بانویی و من هم خندیدیم بانویی گفت : ناتاشا می گوید فردا دارد می رود پاریس . بار اولش است که به کسی که اسما می شناخته زنگ زده که بیاید جلوش ناتاشا از طرف پرسیده چطور بشناسمت ؟ طرف هم گفته : خوب من کلاه به سر دارم خاکستری است سبیل هم دارم کراواتم زرشکی است با خط های آبی کتم هم چهارخانه است شلوار طوسی هم می پوشم بعد هم گفته : اگر دیر رسیدم ناراحت نباش ماه پیش پایم شکسته و هنوز مجبورم با چوب زیر بغل راه بروم
مراد و سیلویا و ما دو تا هم خندیدیم زن یلوی فقط لبخند می زد یلوی انگار به آتش نگاه می کرد ناتاشا شکل سبیلی بالای لبش ساخت به انگلیسی گفت : سبیل و با تکان هر دو شانه خندید و بالاخره کنار بانویی نشست این بار یلوی به آلبانیایی حتما برای زنش گفت و به ناتاشا اشاره کرد و بعد به پشت لبش و پیراهنش و بالاخره شکل چوب زیر بغل را ساخت زنش هم خندید بی صدا ناتاشا باز بلند خندید
مراد گفت : از یلوی بپرس این جریان شاه آلبانی دیگر چیست ؟
سیلویا چیزی گفت و یلوی در جواب فقط با انگشت به سرش اشاره کرد و باز به آتش نگاه کرد زنش همچنان لبخند می زد
مراد باز گفت : درباره ی این شاهه دقیق ازش بپرس برای من جالب است نکند ما هم باز برگردیم به همان نقطه ی اول
لویا پرسید . بعد بالاخره ترجمه کرد : می گوید : ما ، مشکل ما مافیا هست مافیای روسی و ایتالیایی اسلحه دارند همه بعضی ها هم از گرسنگی حمله می کنند چی می گویید ؟ ( و با دست چیزی را در هوا مشت کرد ) هر چه پیدا بشود کرد
گفتم : غارت
بله مرسی غارت می کنند از خانه ها مغازه ها می گوید خالی است
یلوی باز توضیحی داد و بعد از آنیسا اسم برد و به انگلیسی گفت : دختر من و همچنان باز به فرانسوی حرف زد
ناتاشا از او به روسی شاید چیزی پرسید بعد مدتی با هم حرف زدند ناتاشا بلند شده بود و داد می کشید یلوی همچنان نرم و سر به زیر افکنده جواب می داد
سیلویا آهسته گفت : من نمی فهمم که اما گمان دارم سر روسی بودن یا آلبانیایی بودن همین مافیاهاشان حرفشان هست
من پرسیدم : قبلش چی می گفت ؟
یادم نمی آید
داشت از آنیسا اسم می برد
بله یادم رفت این ها خانواده ی یلوی بیشتر وقت هاشان روی زمین خواب می کرده اند نه خواب نه بیدار بوده اند ( به شیشه ی کنارش اشاره کرد ) از ترس تیر روی زمین خوابیده می بودند حالا هم آنیسا شب ها خواب می بیند و از تخت می پرد پرت می شود نه خودش می رود روی زمین چه می گویید شما ؟
ناتاشا حالا داشت به انگلیسی شکسته بسته برای بانویی توضیح می داد اول هم عذر خواست که عصبانی شده بانویی ترجمه کرد : می گوید: یلوی بی رحمی می کند ما با هم اغلب دعوامان می شود او همه ی بدبختی هاشان را گردن ما روس ها می اندازد خوب درست است که مافیای روسی هست بیشتر هم همان مأموران امنیتی سابق اند گ.پ.او اعضای عالیرتبه ی دولتی سابق حالا شده اند حامی دار و دسته اراذل همه ی موسسات دولتی را و حتی کارخانجات را همان حاکمان قبلی بین خودشان تقسیم کرده اند آبانی چند قرن زیر سلطه ی ترک های عثمانی بوده آخرین ملت بالکان هم بوده که مستقل شده بعد هم که ما روسها رفتیم کمونیست شان کردیم آن وقت نوبت آلبانی آخرین کشور اروپای شرقی بود که مستقل شد با شورش هم شروع شد حالا همان حاکمان قبل یک شبه شده اند لیبرال و دمکرات مافیای ایتالیا هم آمده جوان های گرسنه هم هستند بیکارند چند نفر که دور هم جمع بشوند و یکی دو خانه غارت کنند می شود یک دار و دسته کادرهای ارتش هم دست به کار شده اند پلیس هم حقوق که نمی گیرند برای همین غارت می کنند می کشند
ناتاشا با یلوی حرف زد یلوی هم چیزی گفت و بالاخره رو به سیلویا کرد و ترجمه کرد سیلویا گفت : یک ماهی هست که با هم چیز می کنند دعوا نه حرف می زدند من این حرف ها را حوصله ی ترجمه ندارم هر جا مثل هر جا می باشد مثل یوگوسلاوی سابق جنگ است می کشند به زنها … خودتان می فهمید انقلاب کرده اید
گفتم : در انقلاب ایران این حرف ها نبود هیچ کس به زنی تجاوز نکرد جایی را غارت نکردند
سیلویا گفت : شیشه ی بانک ها را می شکستند یک سینما را با همه هر کس که بود توش آتش انداختند من خودم بودم ایران به صورت زن ها اسید پاشیدند
بانویی گفت : این ها استثنا بود مردم به جایی برای غارت حمله نمی کردند شیشه ی بانک ها را شکستند اما حتی یک مورد هم نشنیدیم که کسی پولی بردارد
سیلویا گفت : کتاب های یکی از همین طاغوت ها – مراد بوده دیده – ریخته بودند توی استخر کتاب ها بیشتر کتابهای خطی بوده همه جا شبیه هم هستند
بانویی گونه هاش گل انداخته بود و حالا داشت با دست راست چنگ در موهای کوتاه کرده اش می کشید
به انگلیسی برای ناتاشا توضیح دادم که چطور بود از تجربه هام می گفتم یک ستون دو ریالی که توی اتاق تلفن دیده بودم یا زنی بچه به بغل که سبد میوه به دست جلو در خانه شان ایستاده بود و به هر کس که می گذشت تعارف می کرد از مردی هم گفتم که کاسه به یک دست و شلنگ به دست دیگر به راهپیمایان آب می داد این را هم تعریف کرددم که بچه های محل پیت نفت مرا گرفتند و تا دم در خانه مان آوردند شب ها هم چوب به دست سر کوچه پاس می دادند آخرش هم از موتور سواری گفتم که اسلحه به دست دیدمش اولین آدم غیر ارتشی که اسلحه به دست دیدم و از شادی هورا کشیدم گفتم : همان وقت فهمیدم که حالا دیگر نوبتماست
ناتاشا پرسید : حالا که فکر نمی کنی نوبت شماها بوده ؟
گفتم : همین طوری فکر کردم که دیگر مردم دست خالی نیستند
ناتاشا به انگلیسی گفت : آقای یلوی فکر می کند هر وقت خون و خونریزی باشد برنده کسی است که می تواند بکشد اما من فکرمی کنم
بعد خطاب به یلوی و زنش شاید به روسی چیزهایی گفت بعد یلوی همان طور آرام و یکنواخت جوابی داد که نفهمیدیم تا بالاخره سیلویا با آن صدای تیز و حرکات دست گفت و گفتو باز یلوی گفت سیلویا گفت : باز – چی می گویید ؟ – مثل سگ و گربه به هم پریده اند
بعد هم به فرانسوی چیزهایی گفت
مراد آهسته از سیلویا پرسید : چی داشتی می گفتی ؟
همان چیزهایی که اوایل انقلاب دیدیم
مراد به فارسی گفت : سیلویا اشتباه می کند آن وقایع را از دید یک خارجی می دید هر خشونت جزیی می ترساندش وقتی توی یک راهپیمایی راهش نداده بودند گریه کنان برگشت خانه بعد از تظاهرات زن ها در اعتراض به شعار � یا روسری یا توسری � دیگر نماند
بانویی اول برای ناتاشا ترجمه کرد بعد ناتاشا برای یلوی بعد هم به فارسی گفت : به سر خود من هم آمد کاپشنی داشتم که کلاه سر خود بود
سیلویا گفت : کلاه چی ؟
کلاه داشت برای مثلا برف یا سرما
سیلویا گفت : خوب بعدش چی ؟ بفرمایید
هیچی زنی بود که پشت سر من می آمد اولش خواهش کرد که سرم را بپوشانم چون نامحذم هست خودش هم کمکم کرد و کلاه را سرم کشید کمی که رفتم سر و گردنم عرق کرد و من کلاه را انداختم پشت سرم این بار زن بی آنکه حرفی بزند به سرم کشید باز من انداختم و چیزی هم بهش گفتم لبخند می زد و با چشم و ابرو مردهای طرف پیاده رو را نشان داد من یکی دو صف جلوتر رفتم و کلاه را پس زدم باز کسی به زور سرم کشید خودش بود فقط چشم هایش پیدا بود و باز به پیاده رو اشاره کرد این بار من کلاه را پشت سرم زیر لبه ی کاپشن فرو کردم و زیپش را تا زیر گلو کشیدم بالا چند قدم که جلوتر رفتم کفلم آتش گرفت به پشت سرم مگاه کردم یکی دو دختر چارقد به سر پشت سرم بودند و کنارم هم زنهای چادری فقط یک چشمشان پیدا بود باز جلوتر رفتم و باز تنم سوخت نمی شد ادامه داد از صف بیرون آمدم اما فرداش باز فکر کردم اتفاقی بوده هر روز اتفاقی می افتاد و ما باز فکر می کردیم اتفاقی است یا ساواکی ها هستند که سنگ می پرانند
بعد به انگلیسی شروع کرد تا برای ناتاشا ترجمه کند گوش نمی داد با یلوی داشت حرف میزد و حالا دیگر یلوی هم داد می کشید و انگشت اشاره ی دست راستش را رو به ناتاشا تکان تکان می داد
سیلویا گفت : باز دعواشان شد
و به فرانسوی به یلوی چیزی گفت یلوی دستی به صورتش کشید و به دو انگشت چشم هاش را مالید بعد سیگاری روشن کرد زیر لب داشت با زنش حتما به آلبانیایی حرف می زد
زبانه ی باریک آتش حالا رسیده بود به سر کنده ها از بدنه ی کنده ها هم زبانه می کشید و آن پایین دیگر نه سیاهه ی خرده چوبی بود و نه پوسته پوسته های سیاه کاغذ سوخته که رنگ های سرخ و صورتی در هم می رفت و به کناره های گاهی آبی ختم یم شد زبانه های باریک و بلند آبی
یلوی خطاب به ما من و بانویی حرف می زد سیلویا گفت : معذرت خواست می گوید یکی از آهنگهای زمان انور خوجه مال من هست عضو حزب بوده و عضو اتحادیه ی نویسندگان و هنرمندان بعدش می گفت یک آهنگ ساختم قشنگ خیل خیلی زیبا نمی دانم چی باید گفت نگذاشتند پخش بشود
مراد گفت : ممنوع
بله ممنوع می گردد اما آن آهنگ که همیشه پخش می شود از رادیو نه می شده بدون نام آهنگ سازش یلوی باز هم گفت یادم نیست مهم نیست همه جا یک جور هست شما هم دارید مانندهاش توی این دنیا زیاد هست
ناتاشا به انگلیسی گفت : من به یلوی می گویم چرا همه اش را از چشم روس ها می بیند ؟ همین بلا هم سر ما آمد مقامات ما هم یک شبه صاحب میلیون ها ثروت شدند صاحب ملک و املاک و ویلا مافیاه هم هست قاچاق هم هست گاهی سیگارشان را با دلار آتش می زنند آن وقت زن ها دخترهای جوان می روند به دوبی یک هفته دو هفته و بعد بر می گردند با غذا با پول تا خانواده شان از گرسنگی نمیرند
به مراد آهسته گفتم : ما را بگو که جوانی مان را برای رسیدن به چه آرمانی تلف کردیم
ناتاشا از بانویی پرسید : شوهرت چه گفت ؟
بانویی به انگلیسی گفت : این ها یعنی راستش همه ی ما برای یک کتاب حتی یک جزوه ی چند صفحه ای ترجمه از روسی گاهی سال ها زندان رفته ایم که مثلا برسیم به شما کشور ما بشود لهشت باکو بهشت لنینگراد حالا …-
دیگر گوش نمی دادم به ناتاشا هم که انگار داشت در جواب چیزی می گفت گوش ندادم خوشه خوشه های شعله ها کوتاه و بلند جمع شده بودند و زبانه ی بلند و باریک رو به دهانه ی ناپیدای لوله ی شومینه گر می کشید با اشاره به آتش به فارسی بلند گفتم : آتش زردشت
بانویی به انگلیسی گفت : آتش زردشت
یلوی خندید و به زنش چیزی گفت که زردشت اش را فهمیدم
سیلویا گفت : زردشت بله آتش قبله بوده نه ؟
هیچ کدام حرفی نزدیک که به آتش نگاهمی کردیم به زبانه ی بلند و رنگ در رنگ و شاید به سینه ی آتش که سرخ بود و گرم و دیگر حتی یک لکه ی سیاه هم در کانونش نبود.

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :هوشنگ گلشیری و کلمات کلیدی :داستان کوتاه (داخلی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

شهر کوچک ما 

 

احمد محمود

 

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.
آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگهای سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شکافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد “هو” می‌کشیدیم و می‌دویدیم و تا غبار شاخه‌ها و برگها بنشیند، ‌خارکهای سبز نرسیده و لندوکهای لرزان گنجشکها را، ‌که لانه‌هاشان متلاشی می‌شد،‌ چپو کرده بودیم و بعد، چند بار که این کار را کرده بودیم، سرکارگر، کلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با ترکه دنبالمان کرده بود و این بود که دیگر کنار بزرگها، در سایه‌ی چینه‌ها نشسته بودیم و لندوک‌های لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان کرده بودیم که نخلستان پشت خانه‌ی ما از سایه تهی می‌شد و تنه‌های نخل رو هم انبار می‌شد و غروب که شد از پشت دیوار گلی خانه‌های ما تا حد ماسه‌های تیره‌رنگ و مرطوب کنار رودخانه، میدانگاهی شده بود که جان می‌داد برای تاخت و تاز و من دلم می‌خواست که بروم و اسب شیخ شعیب را، که از شب قبل به اخیه بسته بود، باز کنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.
صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند که صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانه‌های ما هرگز نخلستانی نبوده است.
شب که شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز کرد و مویش را که به رنگ شبق بود رو شانه‌ها رها کرد.
خواج توفیق نشسته بود کنار بساط تریاک. غروب که شده بود، مثل همیشه؛ کف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن کرده بود و نشسته بود کنار منقل و با زغالهای نیمه افروخته ور می‌رفت و بادشان می‌زد و “بانو”، دختر زردنبوی آبله‌رو که دودی شده بود، کنار پدر نشسته بود.
اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود.
مادرم تازه فانوس را گیرانده بود که آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن “سرگرد” پیغام داده بود که دو قواره ساتن گلی رنگ می‌خواهد و آفتاب که زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه‌ها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.
آفاق از اتاق نیمه تاریک آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش کنار جاجیم و کوزه را برداشت و یک نفس سرکشید. و بعد، نفس یاری نمی‌کرد که گفت “خدا ذلیلشون کنه” و نشست و با سر‌آستین وال چرک مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:
- بچه‌ها نیومدن؟
و خواج توفیق منتظر بچه‌ها بود. وقتی که آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دستهای فتح‌الله، تا مرفق، از شوره‌ی گچ سفیدی می‌زد و من کنار مادرم نشسته بودم و رنگینک می‌خوردم که خواج توفیق صدام کرد و گفت که بروم و از شعبه براش تریاک بخرم.
از خانه که زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود که از نخلهای انبوه سیاهی می‌زد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانه‌های ما، جابه‌جا تنه‌های درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق می‌زد و بخار می‌کرد.
همه جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره‌های ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح که می‌شد، آفاق از خانه می‌زد بیرون و گاهی ظهر می‌آمد و گاهی هم نمی‌آمد و غروبها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتح‌الله بودکه از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.
حالا، ماسه‌ها، نفت را مکیده بودند و زمین خشک شده بود و باد که می‌آمد، خاک زرد میدانگاهی را بالا می‌برد و پخش می‌کرد و پای دیوارها و چینه‌های گلی، خاک قهوه‌ای جمع شده بود و مد که می‌شد و آب می‌افتاد تو شاخه‌های نخلستان، سطح آب،‌ انگار که رنگین کمان،‌ بنفش می‌شد و زرد و قرمز و…
رو کبوترخانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگه‌های بیقواره‌ی در خانه سرید تو و پیش‌تر که آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته‌ی چهره‌اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه‌هاش شکل گرفت. اسب، سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که “پنجتا حقه‌ی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن…” و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز کرده بود رو کتاب “انوار” و صدای شیخ شعیب بود که الماس تیره‌ی شب را خط کشید.
- میدونسم که عاقبت اینطور میشه.
و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایه‌ی دگل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینه‌ی گلی خانه‌ی ما می‌شکست و می‌افتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر می‌خورد و تو میدانگاهی پشت خانه‌های ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، با رنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تخته‌ای که زیر میخکشها و دیلمها از هم متلاشی می‌شد، تو هم بود و بالا که نگاه می‌کردی،‌ رشته‌های مفتولی سیم بود که نگاه را می‌کشید و به چشمت اشک می‌نشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

***
شب که می‌شد پدر “انوار” می‌خواند و گاهی “اسرار قاسمی” و خواج توفیق حرف می‌زد. از “خزعل” و “‌عبدالحمید” و غلامانشان و سیاهان خیزران به دست و شب که می‌شد، ما تو کوچه “ترنا” بازی می‌کردیم و تو نخلستان می‌دویدیم و از رو شاخه‌های کم عرض آب می‌پریدیم و می‌راندیم تا لب رودخانه و تو بریدگی‌های کنار رودخانه می‌نشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه‌ها، که هو می‌کشیدند و می‌آمدند تا پیدامان کنند، گوش می‌دادیم، و آن شب بود که تو “پوسته”(۱) نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم که ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچه‌ها نبود و همهمه‌ی بچه‌‌ها نبود. حرف بود که آهسته و آرام، تو تاریکی مرطوب سر می‌خورد و می‌آمد و من از میان همه‌ی حرفها، صدای آفاق را شناختم.
شب بود، تیره بود،‌ هوهوی موجهای غلتان رودخانه بود و صدای باد بود که افتاده بود تو برگهای انبوه درختان خرما.
از تو پوسته، لغزیدم بیرون و کشیدم بالا و رو ماسه‌های مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون کردم و چانه‌ام راتکیه دادم رو کف دستانم.
نگاهم تاریکی شب را شکافت. در طول شاخه‌ی پهنی که از رودخانه جدا می‌شد جنبش سایه‌هایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و “تشاله”(۲) می‌توانست که از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.
بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسه‌ها خفه شد.
سینه‌ام را چسباندم به پوست خشن ساقه‌ی درخت خرما و ساقه‌های دیگر که پیش رویم بود، جابه‌جا رد نگاهم را می‌برید. حالا خوب می‌شنیدم و حالا آفاق را می‌دیدم که پیراهن وال سیاه،‌ تنش را قالب گرفته بود و راه که می‌رفت، سرینش می‌لرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود که “صد و بیست و دو قواره….” و نفس تو سینه‌ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی که قامتش به دار بلند نخل می‌ماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود که دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر می‌آید و چرا گاهی نمی‌آید و فهمیدم که چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهای نی‌نی‌اش و پوزه‌ی درازش که به پوزه‌ی توره می‌ماند،‌ همیشه دور و بر خانه‌ی ما پلاس است و مثل گربه‌ی گرسنه بو می‌کشد و فردا بود که مفتشها ریختند تو خانه‌ی ما و همه‌جا را با سیخهای آهنی نوک‌تیز سوراخ سوراخ کردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی کرده بود و جنسها را جابه‌جا کرده بود و این بود که آفاق را بردند و ظهر که رهایش کرده بودند آمده بود با لبهای خشک ترک خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینه‌های گلی خانه‌های ما، تا سر حد ماسه‌های مرطوب و تیره رنگ کنار رودخانه، شده بود میدانگاهی که جان می‌داد برای تاخت و تاز.
شاخه‌های آب را، که مثل پنجه‌های دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر کرده بودند و ظهر که می‌شد سایه‌ی دگل فولادی می‌شکست رو چینه‌ی خانه‌ی ما و می‌افتاد تو حیاط و می‌راند تا لب گودال خانه که آن روز مخمل قصیلی‌ علفهاش زیر لگد مفتشها پامال شده بود.
خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودکه “پنجتا حقه‌ی سه خط از بصره…” و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهای آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با کونه‌ی دست پیاز را می‌شکست و آفاق بود که گفت:
- خدا ذلیلشون کنه… دیگه پناهی نداریم…
که نخلها را بریده بودند و شاخه‌ها را پر کرده بودند و تاریکی سنگین می‌شد و پوسته‌ی خاکستری، گلهای مخملی آتش را خفه می‌کرد.

***
با غرش جرثقیلها و هژده چرخه‌ها از تو رختخواب می‌پریدیم و تازه آفتاب زده بود که می‌رفتیم و سایه‌ی دیوار می‌نشستیم و نگاه می‌کردیم که کارگران آبی‌پوش، با کاسکتهای سفید آهنی که نور خورشید را باز می‌تافت،‌ تو تله بستها وول می‌خوردند. آفتاب که پهن می‌شد، خنکای صبح را می‌مکید. حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانه‌های ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچه‌ها و دو رشته لوله‌ی قیراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشیه‌ی انبوه نخلهای دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایه‌های چوبی مالیده به نفت، مثل چوبه‌های دار، جابه‌جا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود و گازرکها، رو سیمها می‌لرزیدند و دولخ که می‌شد خاک زرد را لوله می‌کرد و به هوا می‌برد و به سر و رومان می‌ریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند که پیشین یک روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند که عصر همان‌روز تو قهوه‌خانه‌ی لب شط باشند و شب که پدرم از قهوه‌خانه برگشت، لب و لوچه‌اش آویزان بود و به خواج توفیق که ازش پرسید “چه بود” گفت “میخوان خونه‌ها رو خراب کنن… میگن برا اداره بازم زمین می‌خوان…” ومن خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز کرده است که ریزه ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه “انوار” خواند و نه “اسرار قاسمی” و مادرم از تو یخدان نیمتنه‌ی پشمی مرا بیرون کشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن می‌زد که پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار می‌داد و مدام هوهوی نخلهای دوردست بود و غرش رودخانه، که سیلابهای پاییزی گل‌آلودش کرده بود و دیواره‌ی شکری رنگ آجری و مخزنهای فیلی رنگ و دگلها و سیمهای خاردار و شیروانی‌های اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

***
آمده بودند و “نوروز” را برده بودند نظمیه. نوروز، دسته‌ی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان که چرا آمده‌اند و خانه‌های ما را اندازه می‌گیرند. نوروز را که بردند، همه بهتشان زد. موسی سرمیدانی، کارد را از پر کمرش بیرون کشید وانداخت تو صندوقخانه.
بارها که با پدرم رفته بودم قهوه‌خانه‌ی لب شط، از موسی شنیده بودم که “هرکس به خونه‌های ما چپ نیگا بکنه، حواله‌ش با این کارده” و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشته‌ی کارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تکیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سرکشیده بود و حالا کارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوه‌خانه آفتابی نمی‌شد.
حالا تمام خیابانهای شهر کوچک ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا که نگاه می‌کردی، نقش آج لاستیک ماشین بود که رو خاک ور‌آمده‌ی آغشته به نفت خیابانها نشسته بود و صبح که می‌شد با صدای تکان‌دهنده‌ی “فیدوس”(۳) از خواب می‌پریدیم و فیدوس دوم که فضا را از هم می‌درید، کارگران آبی‌پوش با کاسکتهای فلزی و قابلمه‌های غذا از تو خیابان ما می‌راندند به طرف “اداره” و زیر نخلهای تک افتاده‌ی جلو قهوه‌خانه‌ی لب شط، شده بود یک بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی‌ زنده و بوی تند ماهی کباب شده‌ی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوه‌ی گاو و سبزی پلاسیده.
تو تمام شهر، رشته‌های سیم برق دویده بود و به همه‌ی خانه‌ها برق داده بودند، ‌ولی خواج توفیق هنوز کنار لامپا چندک می‌زد و می‌نشست به انتظار یدالله و فتح‌الله که از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.
هنوز تکلیف خانه‌های ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند “زمستان که شد، باید خانه‌ها را خالی کنید”‌ و این بود که پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از کشیدن تریاک بجای گفتن خاطره‌های دور و درازش می‌رفت تو چرت و آفاق که پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، که بوی زمستان می‌داد، که لته‌های در شکست و بست خورده‌ی خانه‌ی ما ناله کرد و لنگه‌هاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و …
… بعد که آفاق چادر را دور کمر سفت کرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور کرد تو لچک و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.
آفاق که رفت “یدالله رومزی” آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مرکبی را گرفتم و پیشاپیششان راه افتادم. به سردر قهوه‌‌خانه‌ی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود که نورش سر خورده بود رو پلیتهای موج‌دار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، ‌همچنان که پشت سرم می‌آمد، انگشت درازش را می‌کشید رو موج پلیتها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب می‌نشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی می‌شد.
از قهوه‌خانه که رد می‌شدیم،‌ تاریکی بود و پارس سگها بود و نخلهای تک افتاده بود که نور فانوس مرکبی رو تنه‌هاشان لیس می‌زد و سایه‌ی ماتشان می‌افتاد رو زمین و ما که می‌رفتیم، سایه‌ها، دور تنه‌ها می‌چرخید و باد ملایمی بود که سرشاخه‌ها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخلها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب که جست زدیم، خانه‌ی “ناصر دوانی” بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود،‌ با شرارت رمیده‌ی چشمانش و من نشستم کنار گیوه‌ها و قندره‌ها و باد که گه‌گاه از لای ترکهای در تو می‌زد سرمای زمستان را به همراه داشت. سرمای خشک دشتهای وسیع را که سنگ می‌ترکاند.
پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها که تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق کنارش بود و شیر چای آوردند که چربی شیر لبانم را لیز کرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلک داد.
پدرم سیگار لف می‌کشید. سرمیدانی جیگاره عراقی می‌کشید و سکوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباکوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود که حرف زد:
- میدونم که همه پشت سرم حرف میزنن،‌ اما می‌خوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟
نوروز را که برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچکس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود.
- … اگه بالاش درمیومدین،‌ اگه اقلن سر و صدا راه مینداختین که دلم قرص می‌شد، بقول شما کاردم رو غلاف نمی‌کردم و می‌دیدین که همه‌ش قمپز نبوده ومی‌دیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش می‌کردم.
صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد:
- موسی حق داره… موسی…
یدالله رومزی حرف پدرم را برید:
- اونوقت خیال نمی‌کردیم که اینطوری جدی باشه.
ناصر دوانی به زبان آمد:
- مرض ریزه ریزه میاد… همه یهو وبا نمی‌گیرن…
و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن می‌گشت و بعد، نفهمیدم چه شد که موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد کشید و از جیب جلیقه،‌ قرآن کوچکی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:
- اگه مردین به این سینه‌ی محمد قسم بخورین… د بخورین…
و با دست کوبید رو قرآن
- اول از همه جلو میفتم… با همین کارد…
و جلو نیمتنه‌اش را کنار زد و کاردش را از کمر بیرون کشید.
- اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش می‌برم… من کجا برم زندگی کنم؟ … عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس کرده‌م… د یالا… قسم بخورین… د بخورین.
که صدای زیر عبدی نازک‌کار، ‌انگار آب یخ بود که تو دیگ آب‌جوش ریخته باشند:
- قسم که نه!
و عبدی شیربرنجی گفت:
- کفاره داره.
که موسی وا رفت و همچنان که مثل گربه‌ی رو چنگ نشسته، ‌رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، کلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره‌های سربی بیرون ریخت:
- دیدین که موسی نامرد نیس… دیدین که من نامرد نیسم… حالا دیدین؟…
و عقب کشید و به متکا تکیه زد و غرغر کرد.
زردی پریده‌ای از بناگوشش تا شقیقه‌اش دویده بود.
لبان کلفتش زیر سبیل انبوهش می‌لرزید. انگار که به خودش ناسزا می‌گفت،‌ انگار که ورد می‌خواند و انگار که چانه‌اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاک مرده پاشیدند و بیرون زوزه‌ی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و کونه‌اش را با نوک دندان گرفت و تف کرد و صدای خش‌دارش را رها کرد:
- سی چلتا آدم ریش و سبیل‌دار دور هم جمع شدین که چی؟… فرسادین دنبال ما که چی؟… که…
- موسی حق داره
و این خواج توفیق بود که می‌گفت.
و یدالله رومزی بود که گفت:
- میباس حرف همه یکی باشه.
و بعد ناصر دوانی بود که گفت:
- میباس قسم بخوریم.
و موسی سرمیدانی بود که به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.
- پس چرا وقتی قرآن رو در‌آوردم، همه مثل اینکه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟
که پدرم جابه‌جا شد:
- من یکی حاضرم، تا پای جونم که باشه حاضرم.
- قسم بخوریم
- همه میخوریم
که بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه‌هامان را خراب می‌کردند، ‌اگر کبوترخانه‌ام خراب می‌شد؟… نه!…
دو روز بود که “دم سفیدها” تخم گذاشته بودند و جفت “حبشی” پوشال می‌کشیدند و نر “خانی” سر تخم می‌زد و حالا تو فکر کبوترها بودم و تو فکر کبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود که “‌وقتی قرار شد بیان خونه‌ها رو خراب کنن،‌ هیچکدوممون نمیریم سرکار… همه میمونیم خونه…”
و…
با تبر میفتیم بجونشون.
- هر که چپ نیگا کنه با همین کارد چشاشو در میارم.
و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود که همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در می‌خزید تو و بعد، ‌ناگهان صدای ترکیدن گلوله بود و دومی و سومی که وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.
گاومیش ناصر دوانی که زیر سایبان بسته بود، ‌رم کرد و بعد نعره کشید…
ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود که انگار ره گم کرده بود و شب بود که از تیغه‌ی بلند نیمه می‌گذشت و پوزه می‌کشید بسوی بامداد.

***
صبح که شد، آفتاب که زد،‌ تک سرد صبحگاهی که شکست، خروس آمد و دانه به دانه،‌ دانه‌ها را چید.
معلوم نبود که کدام شیر خورده‌ای رفته بود و “لو” داده بود. پدرم را که بردند و خواج توفیق را که بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.
آفاق،‌ شب که رفته بود، هنوز نیامده بود.
یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، ‌همانطور که خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را… و هنوز پیشین نشده بود که نورمحمد آمد، با پوزه‌ی باریکش و نی‌نی چشمانش و مادرم اشکش رو گونه‌هاش بود که حرف نورمحمد را شنید.
خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچه‌هاش بگین که بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.
- جسد آفاق؟
- آره خواهر،‌ دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.
بانو که تو چرت بود جیغ کشید، مادرم جیغ کشید و نورمحمد مثل توره گریخت.
خواج توفیق، صبح فرصت نکرده بود که دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.
من رفتم سراغ کبوترهام. بوی فضله‌ی کبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو کبوترخانه گرم بود و ماده‌ی “حبشی” خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود، تا اگر تخم کرده است ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد. خصمانه حمله کرد.
صدای کفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای سبزه و گرفته‌اش را دیدم. یقین چادرش را به کمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر می‌شد و خالی می‌شد و کفش چوبی‌اش صدا می‌داد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای گرفته‌اش را دیدم که مثل قیچی باز و بسته می‌شدند، که گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان رو‌به‌رو. حالا صدایش هم می‌آمد:
- خواهر چه خاکی به سر کنم؟… اومدن کلبچه زدن دستش و بردنش.
مادرم گریه می‌کرد. آرام اشک می‌ریخت. خواج توفیق را برده بودند،‌ پدرم را برده بودند ومعلوم نبود که جسد آفاق کجا افتاده است و یدالله و فتح‌الله رفته بودند سر کار که وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.
باز به ماده‌ی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تکان نمی‌خورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچه‌های زیر شلواری “بلور”،‌ زن موسی سرمیدانی، بود که رو خاک کف حیاط کشیده می‌شد.
زانوهام را به زمین زدم، ‌دستها را ستون کردم و سرم را از کبوترخانه کشیدم بیرون که ببینم کجا نشسته‌اند.
تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش که به یدالله و فتح‌الله خبر بدهد. انگار مادرم حرف می‌زد، ‌لبهاش که تکان می‌خورد. غرش دستگاه مخلوط کننده، ‌صداش را خفه می‌کرد. خزیدم تو کبوترخانه و این‌بار، با ماده‌ی “دم سفید” ور رفتم و هنوز سرگرم کبوترها بودم که ناگهان جیغ مادرم فضا را شکافت و بعد، جیغ زنها بود که با هم قاطی شد. از کبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فکر کمرم بودم که دیدم یدالله و فتح‌الله جسدی را گذاشته‌اند رو نردبان سبکی و گریه‌کنان گودال وسط حیاط را دور می‌زنند. دویدم. یک رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و می‌لرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق می‌زد، که نرم و مواج بود.
نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینه‌اش کوفت. بعد زنها بودند و بچه‌ها بودند که از در خانه‌ی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم که از ترس بچه‌ها در کبوترخانه را ببندم، خانه‌ی ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه می‌کوفتند.
حالا آفتاب آمده بود بالا. سایه‌ی دگل میدانگاهی شکسته بود رو چینه‌ی خانه‌ی ما و بعد شکسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهای خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط کننده بود که گاه اوج می‌گرفت و گاه فرو می‌افتاد.
حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون می‌ریختند.
ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته،‌ دو روز دیگر باقی مانده بود.

***
کبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانه‌ای درست کنم.
از وقتی که آفتاب زده بود تا حالا که ظهر سر می‌رسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب کشی کرده بودیم و حالا راه آخر بود که پدرم داشت خرت و پرتها را تو گونی می‌کرد که یکی را خودش به دوش بگیرد و یکی را من.
یکهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم که چینه‌ی گلی خانه‌ی ما به جلو رانده شد، لرزید، ‌از هم پاشید و رو هم ریخت.
پدرم زیر لب غر زد:
- بی ایمونا نمیذارن تا خالی کنیم.
پوزه‌ی بولدوزر که بالای تیغه‌ی پهن و بران بود،‌ به جلو رانده شد و از روی خرابه‌ی دیوار کشیده شد تو خانه.
پدرم گونی را به دوش کشید و گفت:
- یالا پسرم… یالا راه بیفت.
گونی سنگین بود،‌ به زحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانه‌ی کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغه‌ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.
تو کوچه بودم که نگاهم به آسمان رفت. نمی‌دانم نر سفید چطور پرش را باز کرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر کشیده بود تا بالای خانه‌ی ما که زنجیرهای پهن بولدوزر می‌کوبیدش.
گونی را گذاشتم زمین و کبوتر را نگاه کردم که بال‌هاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه‌های خانه‌ی‌ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمی‌شناخت و انگار که سرگردان بود. سوت کشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن کشید، پرپر کرد و بعد،‌ ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر،‌ تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد.
ته کوچه را نگاه کردم،‌ پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.

 




کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستان کوتاه (داخلی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

آینه

 

محمود دولت آبادی

 

مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا” به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا – شاید هم – سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه… انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که – انگار – به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما… این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب … باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای … مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. “به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!”

بله، درست است.

باید اول می‌رفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمی‌داده لباسشویی و قبض می‌گرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظه‌ی خوبی داشت و مشتری‌هایش را – اگر نه به نام اما به چهره – می‌شناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا” ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟”

خواهش می شود؛ واقعا” که.

“دست کم قبض، یکی از قبض‌های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.”

بله، قبض.

آنجا، روی ورقه‌ی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، می‌نویسند. اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه‌ی چهل برگ کنده بود.

پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه‌ی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا…

“چرا… چرا ممکن نیست؟”

با پیرمردی که سیگار ارزان می‌کشید و نی مشتک نسبتا” بلندی گوشه‌ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل می‌شدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی‌اش به خطوط پرونده‌ها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار می‌شد.

حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه‌ی مقابل که با حرف ب شروع می‌شد، و پرسید “فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟” که مرد جواب داد “من چیزی عرض نکرده بودم.” بایگان پرسید “چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه!” و مـرد گفت “خیر، خیر… من چیزی عرض نکردم.” بایگان گفت “چطور ممکن است نفرموده باشید؟” مردگفت “خیر… خیر.”

بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت “خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟” مردگفت “خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت می‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من… من هرچه فکر می‌کنم اسم خود را به یاد نمی‌آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه‌ای دست و پاکرد؟”

بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت “البته… البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما”…” و مرد گفت “هیچ… هیچ… همین جور بیخودی… اصلا” می‌شود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟” بایگان گفت “هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را می‌فهمم. گاهی دچارش شده‌ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه‌ای داشته باشید راه‌هایی هست.” بی درنگ، مرد پرسید چه راه‌هایی؟ و بایگان گفت “قدری خرج بر می‌دارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را می‌شناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .”

اداره هم داشت تعطیل می‌شد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه‌ای که به خیابان اصلی می‌رسید و آنجا می‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ‌هایش را می‌شناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را می‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده‌ی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت “بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه‌ای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق می‌افتد که آدم‌هایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم می‌کنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخ‌هایش فرق می‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را می‌کنیم. بعضی‌ها چشم‌شان رامی‌بندند و شانسی انتخاب می‌کنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه‌ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چی باشد؟ چه جور چهره‌ای، سیمایی می‌خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب می‌کنید یا من برای‌تان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه‌ی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل… یا یک… یک دارنده‌ی مستغلات… یا یک بدست آورنده‌ی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا” نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا” این دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که… گمان نمی‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا” صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامه‌ی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و … یا از سنخ اسامی شاهنامه‌ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را می‌پسندید؟”

مردی که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت “اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟” بایگان گفت “هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است.”

ممنون؛ ممنون!

بیرون که آمدند پیرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفه‌هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می‌گفت فردا بیایند چون “ته دکان برق نیست” و … مردی که در کوچه می‌رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال می‌گذرد که نخندیده است و حالا… چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندان‌هایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزه‌ی کفش‌هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه‌ای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخن‌ها و… دارند فرو می‌ریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر – برای آخرین بار – در آینه به خودش نگاه کند!

 




کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستان کوتاه (داخلی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

بوقلمون صفت 

 

آنتوان چخوف

اچوملف ، افسر کلانتری ، شنل نو بر تن و بقچه ی کوچکی در دست ، در حال عبور از میدان بازار است و پاسبانی موحنایی با غربالی پر از انگور فرنگی مصادره شده ، از پی او روان. سکوت بر همه جا و همه چیز حکمفرماست … میدان ، کاملاً خلوت است ، کسی در آن دیده نمیشود … درهای باز دکانها و میخانه ها ، مثل دهانهای گرسنه ، با نگاهی آکنده از غم و ملال ، به روز خدا خیره شده اند ؛ کنار این درها ، حتی یک گدا به چشم نمیخورد. ناگهان صدایی به گوش میرسد که فریاد میکشد: 

ــ لعنتی ، حالا دیگر گازم میگیری؟! بچه ها ولش نکنید! گذشت آن روزها ، حالا دیگر گاز گرفتن ممنوع است! بچه ها بگیریدش! آهای … بگیریدش! 

و همان دم ، زوزه ی سگی هم به گوش میرسد. اچوملف به آن سو می نگرد و سگی را می بیند که سراسیمه و مضطرب ، روی سه پای خود ورجه ورجه کنان از توی انبار هیزم پیچوگین تاجر بیرون می جهد و پا به فرار میگذارد. مردی هم با پیراهن چیت آهار خورده و جلیتقه ی دگمه باز ، از پی سگ میدود. مرد ، همچنانکه میدود اندام خود را به طرف جلو خم میکند ، خویشتن را بر زمین می اندازد و به دو پای سگ ، چنگ می افکند. زوزه ی سگ و بانگ مرد ــ « ولش نکنید! » ــ بار دیگر شنیده میشود. از درون دکانها ، چهره هایی خواب آلود ، سرک میکشند و لحظه ای بعد ،‌ عده ای ــ انگار که از دل زمین روییده باشند ــ کنار انبار هیزم ازدحام میکنند. 

پاسبان ، رو میکند به افسر و می گوید: 

ــ قربان ، انگار اغتشاش و بی نظمی راه افتاده! … 

اچوملف نیم چرخی به سمت چپ می زند و به طرف جمعیت می رود. دم در انبار ، مردی که وصفش رفت با جلیتقه ی دگمه باز خود دیده میشود ــ دست راستش را بلند کرده است و انگشت آغشته به خونش را به جمعیت ، نشان میدهد. قیافه ی نیمه مستش انگار که داد میزند: « حقت را میگذارم کف دستت لعنتی! » انگشت آغشته به خون او ، به درفش پیروزی میماند. افسر کلانتری ،‌ نگاهش میکند و استاد خریوکین ــ زرگر معروف ــ را بجا می آورد. بانی جنجال نیز ــ یک توله ی تازی سفید رنگ با پوزه ی باریک و لکه ی زردی بر پشت ــ با دستهای از هم گشوده و اندام لرزان ، در حلقه ی محاصره ی جمعیت ، همانجا روی زمین نشسته است. چشمهای نمورش ، از اندوه و از وحشت بیکرانش حکایت میکند. اچوملف ، صف جمعیت را میشکافد و می پرسد: 

ــ چه خبر شده؟ به چه مناسبت؟ اینجا چرا؟ … تو دیگر انگشتت را چرا؟ … کی بود داد می زد؟ 

خریوکین توی مشت خود سرفه ای میکند و می گوید: 

ــ قربان ، داشتم برای خودم می رفتم ، کاری هم به کار کسی نداشتم … با میتری میتریچ درباره ی مظنه ی هیزم حرف می زدیم … یکهو این حیوان لعنتی پرید و بیخود و بی جهت ، انگشتم را گاز گرفت … ببخشید قربان ، من آدم زحمتکشی هستم … کارهای ظریف میکنم … من باید خسارت بگیرم ، آخر ممکن است انگشتم را نتوانم یک هفته تکان بدهم … آخر کدام قانون به حیوان اجازه میدهد؟ … اگر بنا باشد هر کسی آدم را گاز بگیرد ، بهتره سرمان را بگذاریم و بمیریم … 

اچوملف سرفه ای میکند ، ابروانش را بالا می اندازد و با لحن جدی می گوید: 

ــ هوم! … بسیار خوب … سگ مال کیست؟ من اجازه نمیدهم! یعنی چه؟ سگهایشان را توی کوچه و خیابان ، ول میکنند به امان خدا! تا کی باید به آقایانی که خوش ندارند قوانین را مراعات کنند روی خوش نشان داد؟ صاحب سگ را ، هر پست فطرتی که میخواهد باشد ، چنان جریمه کنم که ول دادن سگ و انواع چارپا ، یادش برود! مادرش را به عزایش مینشانم! … 

آنگاه رو میکند به پاسبان و می گوید: 

ــ یلدیرین! ببین سگ مال کیست و موضوع را صورتمجلس کن! خود سگ را هم باید نفله کرد. فوری! احتمال میرود هار باشد … می پرسم: این سگ مال کیست؟ 

مردی از میان جمعیت می گوید: 

ــ غلط نکنم باید مال ژنرال ژیگانف باشد. 

ــ ژنرال ژیگانف؟ هوم! … یلدیرین بیا کمکم کن پالتویم را در آرم … چه گرمایی! انگار میخواهد باران ببارد … 

بعد ، رو میکند به خریوکین و ادامه میدهد: 

ــ من فقط از یک چیز سر در نمی آورم: آخر چطور ممکن است سگ به این کوچکی گازت گرفته باشد؟ او که قدش به انگشت تو نمیرسد! سگ به این کوچکی … و تو ماشاالله با آن قد دیلاقت! … لابد انگشتت را با میخی سیخی زخم کردی و حالا به کله ات زده که دروغ سر هم کنی و بهتان بزنی. امثال تو ارقه ها را خوب میشناسم! 

یک نفر از میان جمعیت می گوید: 

ــ قربان ، خریوکین محض خنده و تفریح می خواست پوزه ی سگ را با آتش سیگار بسوزاند ، سگه هم ــ بالاخره خل که نیست ــ پرید و انگشت او را گاز گرفت … خودتان که میشناسید این آدم چرند را! 

خریوکین داد می زند: 

ــ آدم بی قواره ، چرا دروغ می گویی؟ تو که آنجا نبودی! چرا دروغ سر هم می کنی؟ جناب سروان ، خودشان آدم فهمیده ای هستند ، حالیشان میشود کی دروغ میگوید و کی پیش خدا روسفید است … اگر دروغ گفته باشم حاضرم محاکمه ام کنند … قاضی قانونها را خوب بلد است … گذشت آن زمان … حالا دیگر ، قانون همه را به یک چشم نگاه میکند … تازه ، داداش خودم هم در اداره ی ژاندارمری خدمت میکند … 

ــ جر و بحث موقوف! 

در این لحظه پاسبان با لحنی جدی و با حالتی آمیخته به ژرف اندیشی می گوید: 

ــ نه ، نباید مال ژنرال باشد … ژنرال و این جور سگ؟ … سگ های ایشان از نژاد اصیل اند … 

ــ مطمئنی ؟ 

ــ بله قربان ، مطمئنم … 

ــ خود من هم می دانستم. سگهای ژنرال ، گران قیمت و اصیل اند ، حال آنکه این سگه به لعنت خدا نمی ارزد! نه پشم و پیله ی حسابی دارد ، نه ریخت و قیافه و هیکل حسابی … نژادش ، حتماً پست است … مگر ممکن است ژنرال ، این جور سگها را در خانه اش نگه دارد؟! … عقل و شعورتان کجا رفته؟ این سگ اگر گذرش به مسکو یا پتربورگ می افتاد میدانید باهاش چکار میکردند؟ قانون ، بی قانون فوری خفه اش میکردند! گوش کن خریوکین ، حالا که به تو خسارت وارد آمده نباید از شکایتت بگذری … حق این نوع آدمها را باید کف دستشان گذاشت! وقت آن است که … 

پاسبان ، زیر لب می گوید: 

ــ اما شاید هم مال ژنرال باشد … روی پوزه اش که نوشته نشده … چند روز پیش ، حیوانی شبیه این را در خانه ی ژنرال دیده بودم. 

صدایی از میان جمعیت می گوید: 

ــ من می شناسمش. مال ژنرال است! 

ــ هوم! … یلدیرین ، برادر سردم شد ، پالتویم را بنداز روی شانه هام … چه سوزی! … لرزم گرفت … اصلاً سگ را ببر خدمت ژنرال و خودت از ایشان پرس و جو کن … به ایشان بگو که سگ را من پیدا کردم و فرستادم خدمتشان … در ضمن به ایشان یادآوری کن که سگ را در کوچه و خیابان ، رها نکنند … شاید این حیوان ، سگ گران قیمتی باشد و اگر هر رهگذری بخواهد آتش سیگارش را به پوزه ی سگ بیچاره بچسباند ، چه بسا از این زبان بسته چیزی باقی نماند. حیوانیست ظریف … و اما تو ، کله پوک بیشعور . دستت را بگیر پایین! لازم نیست آن انگشت احمقانه ات را به معرض نمایش بگذاری! اصلاً همه اش تقصیر خودت است! … 

ــ اونهاش ، آشپز ژنرال دارد می آید این طرف ، خوب است ازش بپرسید … هی ، پروخور! بیا اینجا جانم! نگاهی به این سگ بنداز … مال شماست؟ 

ــ چه حرفها! ما هیچ وقت از این سگها نداشتیم! 

اچوملف می گوید: 

ــ این که پرسیدن نداشت! معلوم است که ولگرده! احتیاج به این همه جر و بحث هم ندارد! … وقتی من می گویم ولگرده ، حتماً ولگرده … باید کارش را ساخت. 

پروخور همچنان ادامه میدهد: 

ــ گفتم مال ما نیست ، مال اخوی ژنرال است ؛ همانی که از چند روز به این طرف مهمان ماست. ژنرال خودمان علاقه ی چندانی به سگ شکاری ندارد ، ولی اخوی شان طرفدار این جور سگهاست … 

اچوملف با لحنی آمیخته به محبت می پرسد: 

ــ مگر اخوی ایشان تشریف آورده اند اینجا؟ ولادیمیر ایوانیچ را می گویم ، خدای من! اصلاً خبر نداشتم! لابد مهمان برادرشان هستند … 

ــ بله مهمان هستند … 

ــ خدای من … لابد دلشان برای برادرشان تنگ شده بود … و مرا ببین که اصلاً خبر نداشتم! پس سگ مال ایشان است؟ واقعاً خوشحالم … بیا با خودت ببرش خانه … سگ بدی نیست … حیوان زبر و زرنگی است … پرید و انگشت آن یارو را گاز گرفت! ها ــ ها ــ ها … حیوانکی دارد میلرزد … ناکس کوچولو هنوز هم دارد می غرد … چه با نمک! … 

پروخور توله را صدا می زند و همراه سگ از در انبار دور میشود … جمعیت به ریش خریوکین می خندد. اچوملف با لحنی آمیخته به تهدید ، بانگ میزند: 

ــ صبر کن ، به حسابت می رسم! 

آنگاه شنل را به دور تن خود می پیچد و میدان بازار را ترک می کند. 




کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستان کوتاه (خارجی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

در اتاق های یک هتل 

 

آنتوان چخوف

همسر سرهنگ ناشاتیرین ــ ساکن اتاق شماره ی 47 ــ برافروخته و کف بر لب ، به صاحب هتل پرید و فریاد زنان گفت: 

ــ گوش کنید آقای محترم! یا همین الان اتاقم را عوض می کنید یا از هتل لعنتی تان بیرون می روم! اینجا که هتل نیست ، پاتوق اوباش است! ببینید آقا ، من دو دختر بزرگ دارم و از پشت دیوار اتاقمان ، از صبح تا غروب حرفهای رکیک و زننده شنیده میشود! آخر این هم شد وضع؟ شب و روز! گاهی اوقات حرفهایی می پراند که مو به تن آدم سیخ میشود! عین یک گاریچی! باز جای شکرش باقیست که دخترهای بینوای من ، چیزی از این حرفها نمیفهمند وگرنه می بایست دستشان را میگرفتم و میزدم به کوچه … بفرمایید ، میشنوید؟ الان هم دارد بد و بیراه میگوید! خودتان گوش کنید! 

از اتاق دیوار به دیوار اتاق شماره ی 47 صدایی بم و گرفته به گوش می رسید که می گفت: 

ــ من ، برادر داستان بهتری بلدم. ستوان دروژکف یادت هست که؟ یک روز که داشتیم بیلیارد بازی میکردیم پایش را بلند کرد و زانویش را گذاشت روی میز تا Vugl (به گوشه) بزند ، یکهو یک چیزی گفت: جر ــ ر ــ ر ــ ر! اول فکر کردیم که ماهوت میز بیلیارد جر خورد ولی وقتی دقت کردیم برادر ، دیدیم ای بابا ، ایالات متحده ی جناب سروان ، پاک در رفته! این لامذهب پایش را آنقدر بلند کرده بود که خشتکش از این سر تا آن سر ، جر خورده بود … ها ــ ها ــ ها! چند تا از زنها ــ از جمله زن اوکورکین بی بته ــ هم آنجا بودند … کفر اوکورکین درآمد و رنگش شد گچ خالی … جنجال بپا کرد و مدعی شد که دروژکف حق نداشت در حضور زن او بی ادبی کند … معلوم است دیگر ، حرف حرف می آورد … تو که بچه های ما را میشناسی! … اوکورکین شاهدهایش را پیش ستوان فرستاد و او را به دوئل دعوت کرد ولی دروژکف بجای آنکه مرتکب حماقت شود … ها ــ ها ــ ها … گفت: « به من چه مربوط است! بگذار شاهدهاش بروند سراغ خیاطی که شلوارم را دوخته بود … تقصیر اوست ، نه من! » ها ــ ها ــ ها! … ها ــ ها ــ ها! 

لیلیا و میلیا ، دختران سرهنگ که پای پنجره نشسته و مشت ها را تکیه گاه گونه های گوشت آلودشان کرده بودند ، چشمهای ریز خود را به زمین دوختند و سرخ شدند. خانم سرهنگ رو کرد به صاحب هتل و ادامه داد: 

ــ شنیدید؟ و شما میگویید که این جور حرفها اشکالی ندارد؟ آقای محترم ، من زن یک سرهنگ هستم! شوهرم یک فرمانده ی نظامی است! من اجازه نمیدهم که یک گاریچی ، تقریباً در حضور من ، حرفهای زشت و نامربوط بزند! 

ــ خانم محترم ، ایشان گاریچی نیستند ، اسمشان سروان ستاد کیکین است … ایشان اشراف زاده اند … 

ــ حالا که ایشان اشرافیت شان را طوری ار یاد برده اند که درست مانند یک گاریچی حرفهای رکیک می زنند ، مستحق تحقیر و تنفر بیشتری هستند! خلاصه آقای محترم ، بجای آنکه با من جر و بحث کنید ، تشریف ببرید و اقدام کنید! 

ــ خانم محترم ، آخر بنده چکار میتوانم بکنم؟ نه فقط شما ، بلکه همه از دست او می نالند ؛ من که کاری از دستم ساخته نیست! گاهی اوقات به اتاقش میروم و سرزنشش میکنم و میگویم: « گانیبال ایوانیچ ،‌ از خدا بترسید! حیا کنید! » ولی او مشتهایش را گره میکند و هزار جور لیچار و حرف مفت تحویلم میدهد ؛‌ مثلاً میگوید: « بیلاخ! » و از همین حرفهای رکیک … افتضاح است ، افتضاح! مثلاً صبح که از خوب بیدار میشود یک وقت می بینید ــ ببخشید ، ها ــ با لباس زیر ، توی راهرو راه می افتد … گاهی وقتها هم که مست میکند هر چه فشنگ در تپانچه دارد به دیوارهای اتاق شلیک میکند … از صبح تا غروب شراب کوفت میکند ، شبها هم قمار میزند … بعد از قمار هم ، دعوا و کتک کاری راه می اندازد … باور بفرمایید ، از روی مشتریهای هتل ، خجالت میکشم!

ــ چرا این پست فطرت را بیرون نمی اندازید! 

ــ بیرون؟ مگر میشود این آدم را بیرون انداخت؟ در عرض همین سه ماه گذشته ، کلی به بنده بدهکار شده … البته ما حاضریم از خیر طلبمان بگذریم به شرط آنکه به زبان خوش ول کند و برود …. قاضی صلح حکم تخلیه ی اتاق را صادر کرده ولی او کار را به تجدید نظر و استیناف و پژوهش و این جور حرفها کشانده است و مرتب هم قضیه را کش میدهد … باور بفرمایید بلای جانم شده! ولی راستش را بخواهید مرد خوبیست! جوان ، خوش قیافه ، باهوش … وقتی که هشیار است ، از خوبی لنگه ندارد. همین دیروز که مست نبود همه ی روز را نشست و برای پدر و مادرش نامه نوشت. 

همسر سرهنگ آهی کشید و گفت: 

ــ بیچاره پدر و مادرش! 

ــ راستی که بیچاره! کدام پدر و مادری خوش دارند فرزندشان تنبل و بی عار بار بیاید؟ … هم فحشش میدهند ، هم از هتلها بیرونش میکنند ولی روزی نیست که بخاطر دعوا و رسوایی ، کارش به دادگاه نکشد … راستی که بدبختی است! 

خانم سرهنگ بار دیگر آه کشید و گفت: 

ــ بیچاره زنش! 

ــ ایشان مجرد هستند ، خانم ، کی حاضر میشود به این جور آدمها زن بدهد؟ اگر سر سالم به گور ببرد باید خدا را شکر کند … 

خانم سرهنگ از این گوشه ی اتاق تا گوشه ی دیگر قدم زد و پرسید: 

ــ گفتید مجرد است؟ 

ــ بله خانم محترم. 

خانم سرهنگ ، راه رفته را بازگشت ، لحظه ای به فکر فرو رفت و زیر لب به آهستگی گفت: 

ــ هوم! … مجرد است … هوم! لیلیا ، میلیا ، از پشت پنجره بیایید این طرف ،‌ میترسم سرما بخورید! حیف! اینقدر جوان و اینقدر فاسد! چرا باید اینطور باشد؟ لابد کسی را ندارد که اثر مطلوب رویش بگذارد! مادری در کنار خود ندارد که … گفتید که متأهل نیست؟ … که اینطور … 

و بعد از دمی تأمل با لحن ملایمی اضافه کرد: 

ــ بسیار خوب … لطفاً به اتاقش بروید و از قول من خواهش کنید که … از ادای کلمات زشت و ناهنجار خودداری کند … بگویید: خانم سرهنگ ناشاتیرینا خواهش کرده اند … بگویید که ایشان یعنی من به اتفاق دخترهایم در اتاق شماره 47 زندگی میکنیم … بگویید که آنها یعنی ما ، از ملک شخصی شان آمده اند … 

ــ اطاعت میکنم خانم! 

ــ بگویید: خانم سرهنگ و دخترهایش .. لااقل بیاید از ما عذرخواهی کند … بعدازظهرها بیرون نمی رویم ،‌ هستیم! آه ، میلیا ، پنجره را ببند! 

بعد از رفتن صاحب هتل ، لیلیا با صدای کشدار خود پرسید: 

ــ مادر جان ، آخر این آدم … فاسد و گمراه به چه دردتان میخورد؟ آخر این هم شد آدم که دعوتش کنید! میخواره ، عربده جو ، لات! 

ــ این حرفها را نزن ma chere (به فرانسه: عزیزم) … همیشه از همین حرفها می زنید و … روی دستم می مانید! او هر که میخواهد باشد ، ولی آدم نباید نسبت به دیگران بی اعتنایی کند … بیخود نیست که میگویند: هر بذری که کاشته شود به سود انسان است. 

سپس آهی کشید و نگاه آکنده از غمخواری اش را به دخترها دوخت و ادامه داد: 

ــ چه می دانم؟ شاید این خود سرنوشت است … حالا محض احتیاط هم که شده خوب است لباس عوض کنید …




کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستان کوتاه (خارجی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

عرب دوستی 
ژان کو
1
باز پرس پرسید: چرا این آقا را زدید؟
 چتر باز جواب داد: برای این که او روشنفکر دست چپی است. من این جور آدم‌ها را خوش ندارم. 
باز پرس گفت: نه بابا، آزارشان به مگس هم نمی‌رسد. آدم‌های خوبی اند. 
روشنفکر گفت: اجازه می‌فرمایید، آقای بازپرس؟
- خواهش می کنم.
روشنفکر یک مگس را از هوا گرفت و به دهان انداخت و جوید و گفت: ملاحظه می‌فرمایید که ما از خشونت باک نداریم. ما به فاشیسم اجازه عبور نمی‌دهیم.
 بازپرس با تشدد پرسید: کی به شما گفت که این مگس فاشیست است؟
روشنفکر درماند. چتر باز گفت: این کار‌ها را می‌گویند خشونت!
 باز پرس با ملایمت گفت: شما به ضرر خود اقدام کردید.
 
2
آتش از چشم‌های روشنفکر زبانه کشید. مردی رنگ پریده و لاغر اندام بود. دست‌های سفیدی داشت. یک مگس دیگر از هوا در ربود و با ولع جوید.
 بازپرس گفت: شما وضع خود را وخیم می‌کنید.
چترباز گفت: برایش مهم نیست. این آدم‌ها تشنه خون هستند.
چترباز هم مگسی از هوا گرفت و میان شست و سبابه نگه داشت. با ظرافت، با نوک لب‌ها،‌ بوسه ای بر بال‌های او زد و آزادش کرد و گفت: آقای بازپرس، تفاوت رفتار این مرد را با رفتار من یادداشت بفرمایید.
بازپرس گفت: یادداشت کردم.
چترباز گفت: همین آدم‌ها هستند که ما را متهم می‌کنند که الجزایر را به خاک و خون کشیده ایم.
روشنفکر که هوا را پس می‌دید هی مگس می‌گرفت و می‌خورد. جنون خشونت گرفته بود. اشک می‌ریخت و به روی خود چنگ می‌زد و در صحن دادگاه به دنبال مگس‌ها از این سو به آن سو می‌دوید.
باز پرس به او گفت: آرام بگیرید!
روشنفکر آرام گرفت. فریاد زد: من با شکنجه مخالفم. زنده باد الجزایر آزاد!
چترباز در گوش بازپرس گفت: از عرب‌ها بدش می‌آید.
بازپرس با صدای محکم گفت: الان امتحان می‌کنیم. آهای، ژاندارم‌ها، عرب را وارد کنید.
عرب با گیوه و قبا و فینه، و یک لنگه قالی روی دوش، وارد شد. بازپرس از روشنفکر پرسید: آیا این آقا را دوست دارید؟
روشنفکر جواب داد: من او را محترم می‌شمارم. من در وجود او به نوع بشر احترام می‌گذارم و تا وقتی که این شخص برده و اسیر است من آزاد نخواهم بود. من در این راه کوشش می‌کنم که الجزایر از یوغ استعمار آزاد شود و با فرانسه، بر اساس تساوی، روابط اقتصادی و فرهنگی برقرار کند.
 
3
دهان چترباز به اندازه در کلیسا گشاد و چشم‌هایش از ته نعلبکی درشت تر شده بود. زیر لب غرید که این حرف‌ها همه از روی پدر سوختگی و حقه بازی است. 
- دستتان انداخته است، آقای بازپرس.
بازپرس از نو رو به روشنفکر کرد و فریاد زد: ساکت شوید! آخر معلوم نشد که شما عرب را دوست دارید یا نه....
- موضوع دوست داشتن نیست! دوست داشتن یعنی تحمیق کردن.
چترباز گفت: آقای بازپرس، یادداشت بفرمایید که این مرد می‌گوید الجزایری‌ها احمق اند!
بازپرس گفت: یادداشت کردم.
روشنفکر گفت: تحمیق در معنای هگلی و مارکسیستی کلمه.
چتر باز گفت: کمونیست هم هست. یاداداشت بفرمایید!
بازپرس گفت: یادداشت کردم.
روشنفکر گفت: درمعنای فلسفه کلمه.
چتر باز گفت: این یعنی که ما را احمق تصور کرده است!
بازپرس به روشنفکر گفت: صاف و پوست کنده حرف بزنید. به این سوال من جواب بدهید: آیا عرب را دوست می‌دارید، آه یا نه؟
روشنفکر از سر لج گفت: نه!
بازپرس گفت: متشکرم.
به چترباز که کلاهش را در دست می‌چرخاند رو کرد و گفت: شما چطور، سرکار سرجوخه، آیا شما عرب را دوست می‌دارید؟
سرجوخه خبر دار ایستاد و گفت: من عرب را دوست می‌دارم و حاضرم آن را ثابت کنم!
بازپرس گفت: ثابت کنید.
 
4
چترباز نزدیک عرب رفت. 
- اسمت چیست؟
- محمد، جناب سرگرد.
- اهل کدام ولایتی؟
- اهل بلده، جناب سرگرد.
- من بلده را دیده ام. یک میدان قشنگ دارد و یک خیابان که می‌رسد به سرباز خانه.
- بله، همین طور است،‌ جناب سرگرد.
- قالیت را چند می‌فروشی؟
- پنجاه هزار فرانک، جناب سرگرد.
- من سه هزار فرانک می‌خرم.
- اختیار دارید، جناب سرگرد. بیست و پنج هزار فرانک.
- سه هزار!
- دوازده هزار!
- شش هزار!
سه هزار!
- چهاز هزار!
- سه هزار!
- سه هزار و پانصد!
- سه هزار!
- سه هزار و دو فرانک!
- سه هزار!
- خوب، ورش دار، جناب سرگرد! خیرش را ببینی.
چترباز سه اسکناس هزاری از توی کیفش درآورد و عرب آن‌ها را لای قبایش ناپدید کرد.
بازپرس گفت: شیرین معامله کردید.
چترباز گفت: شیرین؟ این قالی در الجزایر هزار چوب بیش‌تر نمی‌ارزد! مگر این طور نیست، محمد؟
نیش عرب تا بناگوش باز شد، ولی جوابی نداد.
- دو هزار فرانک کلاه سرم گذاشت، ولی مهم نیست. من او را دوست می‌دارم.
بازپرس گفت: آقای محمد، آیا سر کار سرجوخه شما را دوست می‌دارد؟ بدون ترس و ملاحظه جواب بدهید.
- بله، اقای بازپرس.
- آقای محمد، به عقیده شما آیا روشنفکر دوستتان می‌دارد؟
- آقای روشنفکر گفت که من احمقم. مرا دوست نمی‌دارد!
- ببخشید، آقای محمد. من گفتم که الجزایر باید آزاد شود و روابط اقتصادی و فرهنگی با فرانسه برقرار کند.
بازپرس فریاد کشید: کارشناس را وارد کنید!

5
کارشناس وارد شد.
- آقای کارشناس، این قالی چند می‌ارزد؟
کارشناس عینکش را عوض کرد و دست به قالی کشید: هزار و پانصد فرانک، آقای بازپرس.
- متشکرم، محاکمه تمام شد. سرکار سرجوخه، شما آزادید.
روشنفکر از ته جگر فریاد برآورد: یک بار دیگر عدالت در کشور ما به لجن کشیده شد.
- آهای ژاندارم، این شخص را توقیف کنید! به حکم قانون، شما را به جرم توهین به دستگاه عدالت بازداشت می‌کنم.
روشنفکر را کشان کشان بردند. عرب فینه را از سر برداشت و سبیل‌های جمع و جور و کمرش را محکم کرد و با لهجه شهرستانی گفت: مرخص می‌فرمایید، آقای بازپرس؟
- خواهش می‌کنم، سرکار ژاندارم.
- فردا،‌ آقای بازپرس؟ آیا فردا هم باید لباس عربی بپوشم؟
- صبر کنید تا من پرونده را ببینم.... بله، فردا سه تا روشنفکر را محاکمه می‌کنیم. ساعت پانزده حاضر باشید. سر کار ژاندارم، یادتان باشد که این دفعه سه تا قالی بیاورید.



کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستان کوتاه (خارجی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

خون و شعر 

فرخنده آقایی

 

شاعر شعر می خواند. حاضران دست می زنند و احسنت می گویند و تشویق می کنند. شاعر سر بزرگی دارد با موهای سفید و فرفری و ریش و سبیل آراسته  و صورتی بزرگ و پر ابهت. هر بار که صدایش اوج می گیرد و در بلندگوها تکرار می شود؛ برق می رود. شاعر سکوت می کند. لحظاتی بعد برق می آید و نور فلش دوربین ها و نورافکن ها بالا می گیرد.

شاعر شعر می خواند برای آنها که از کوه ها آمده بودند. از راه های پرت  و فرعی؛ از پشت کوه های بلند و برف گرفته؛ از رودخانه های پر خروش؛ از دریاهای نا آرام؛ از مرزهای بی نام و نشان؛ از دورها؛ از راه های پر خطر و از میان طوفان ها. آنها گرد هم  آمده بودند تا شاعران شعر بخوانند.

دبیر جلسه در شروع  مراسم با خنده می گوید:" از عجایب است که من دبیر یک جلسه ادبی باشم ؛ من که بیش از چهل سال  در کوهها بوده ام."

زیبا می خندد. شقیقه هایش سفید است. موهای سیاه براق دارد که روی پیشانی می ریزد. صورت بزرگ و دماغ کشیده و خنده ای که چشم هایش را کوچک تر می کند.

اول بار او را در مرزدیده بودند که با هیات همراه به استقبال آمده بود. در میان دهها دوربین فیلمبرداری خبرگزاری ها وفلش های عکاسی. شاعران عادت به مراسم رسمی نداشتند. بیشتر بی سر وصدا وخاموش با لباس اسپرت و غیر رسمی می آمدند ومی رفتند. بعد از یک روز طولانی ؛ عده ای خسته  وارد شده بودند و در انتظار بقیه بودند. تعدادی در روز آخر منصرف شده بودند و بعضی گذرنامه نداشتند. دبیر مراسم تک تک شاعران را با خود می آورد وبرای پذیرایی پشت میز می نشاند. با چای سیاه وشیرین دراستکانهای کمر باریک و  نعلبکی های گلدار چینی و با شکلات ونوشابه  پذیرایی می شدند.

شاعر شعر می خواند با صدایی بلند ورسا. شاعر اما تنهاست. به بازار می رود. به طاقه های پارچه های زربفت نگاه می کند که زیر نور چراغ ها می درخشند. رنگ هایی تند ودرخشان. سرخ سرخ ، سبزترین سبز، زرد زرد، آبی ترین آبی. از آنجا خمیردندان می خرد و مسواک. همه چیز ارزان و در دسترس است  و  همه آنها را از مرزهای بی نام ونشان آورده اند. ارزان. نصف قیمت. نصف نصف قیمت.

شاعر بعد از خواندن شعر از پله های چوبی پایین می آید و قبل از آن که به صندلی اش برسد آغوش های باز در انتظار هستند تا  او را در بربگیرند و بوسه بر شانه هایش بزنند. شاعر می خندد. نگاهش به دوردست هاست. سرشار و فرو افتاده کتاب های شعرش را امضاء می کند. تنهایی  شاعر ادامه دارد.

 همه روز در نم نم باران مثل یک رویا سریع و شادمان از شهرهای سبز وخرم  سردشت، سرپل ذهاب و قصر شیرین عبور می کنند. راننده ماشین سبیل پرپشت وبلندی دارد ومدام می پرسد که از ماشین راضی هستید. وقتی از شاعر می شنود که راننده اصل کار است ونه ماشین، گل از گلش می شکفد. مسلمان اهل حق است و در طول راه نیایش ها و دعاهای  اهل حق را می خواند. شاعران در نقطه صفر مرزی ساکهایشان را برمی دارند وپس از چند دقیقه گمرک را پشت سر می گذارند . در سالن پذیرایی گمرک مرزی؛ مگس های سمج کنار پنجره وول می زدند وتعدادی از آنها مرده و روی میز پخش و پلا بودند. قهوه چی می آید و دستمال می کشد روی میز وبعد برای همه دستمال کاغذی می گذارد و یک نوشابه روی آن. لیوان هم می آورد و تنگ های آب و بعد هم باز یک سینی چای شیرین  سیاه و خوشمزه. همه در  انتظار آمدن بقیه هستند. معلوم نیست چه کسی می آید و چه کسی نمی آید. برای اغلب آنها سفر اول است . کنجکاو هستند و ماجراجو. موج ترورها هر مسافری را به تردید می اندازد و آنها تا آن لحظه از دو انفجار نزدیک  سلیمانیه در صبح همان روز بی خبر بودند. دبیرمراسم  به استقبال آمده  و  سر حال و با نشاط از این طرف به آن طرف می رود و می خواهد در جریان همه چیز باشد.  در دو ماه گذشته سه بار مورد سوءقصد قرار گرفته  ودر آخرین بار سه نفر از محافظانش کشته شده اند. مرده متحرکی است  که بارها از خطر جان به در برده. موبایل او هر چند دقیقه زنگ می زند تا تعداد مجروحان و کشته شدگان آن روز را اعلام کند. حاضران در بهت خبرهای رسیده در خود فرو رفته اند. می خندد ومی گوید:"خوب حالا بهتر است از چیزهای خوب حرف بزنیم."  

 شاعر می آید که شعری  بخواند از آزادی. فریاد شادی حضار بالا می گیرد و دست زدنها ادامه می یابد. از بلندگوها صدای شاعر پخش می شود و فریاد شادی  اوج می گیرد. عکاسان دور تا دور شاعر حلقه زده و او را نورباران کرده اند و سعی دارند که بهترین عکس را بگیرند. شاعر آب می نوشد و بازمی خواند. از رنج های یک زن می گوید.از مادر، از آشپزخانه، از ظرف های ترشی و مربا، از زایمان، از زندگی. شاعر جلیقه ای پر از جیب های خالی بر تن دارد و عینکی بر چشم.  شعر می خواند و شعر می خواند. ساعت ها از پی هم می گذرند و شاعر بی وقفه می خواند و تحسین می شود.

بیرون در؛ جوان ترها دور دبیر جلسه حلقه زده اند و چشم به دهان او دارند. امروز کت وشلوار قهوه ای تیره با بلوز قهوه ای پوشیده  و کراوات کرم رنگ به گردن دارد.

-  در کوه بودیم. از یک طرف روس ها در جستجوی ما بودند و از آن طرف ماموران دولت مرکزی سردر پی ما داشتند. شب سردی بود و برف شروع کرده بود به باریدن. پس از طی مسافتی بالاخره یک شکاف کوه پیدا کردیم. رهبر گروه  چاق بود و به راحتی در شکاف جا نمی گرفت. بالاخره او را جا دادیم. باید حفاظتش می کردیم. رهبرمان بود. اورا پوشاندیم و همگی در اطراف او چمباتمه زدیم و پتو به سر کشیدیم. سحر که شد یک متر برف روی سرمان نشسته بود.

  روز اختتامیه جلوی در ایستاده بود. چشم هایش را ریز  کرده بود و با دقت  مهمان ها را نگاه می کرد و می گفت آن شاعر ترک را جلو بفرسـتید. اینجا یک صندلی خالی هست. وبا دست به چانه اش اشاره می کرد و می گفت آن شاعر ریشوی عرب را هر طور شده بیاورید اینجا . بعد از کامل شدن ردیف های جلو؛ درهای دیگر سالن باز می شوند و جمعیت داخل می شوند.

شاعر باز شعر می خواند. از حماسه که می گوید برایش دست می زنند و او را تحسین می کنند. شاعر بطری آب را سرمی کشد و باز ادامه می دهد. ساعتی از نیمه شب گذشته که کتاب شعرپایان می گیرد. شاعر کتاب را به آرامی می بندد و عینکش را از چشم برمی دارد وبه سنگینی از جای برمی خیزد. صدای هلهله بالا می گیرد و از هر طرف از میان ردیف مهمان ها نور فلش ها چشمک می زنند. همه به افتخار شاعر از جا برخاسته اند. او را در میان گرفته اند و با او عکس می اندازند. شاعر اما کمی سیاهتر و کمی پیرتر از آن لحظه شده که شعر را آغاز کرده بود  به خواندن.

بعد جوانی تند وسریع از پله ها بالا می رود و پشت میکروفن می ایستد و عجولانه شعرش را می خواند؛ بی توجه به  آن فضای سنگین جا مانده  از آن همه شور و هلهله. جوان همان بود که دیشب در میان دسته رقصندگان پایکوبی می کرد و دستمال می چرخاند. همان رومیزی پارچه ای زرد رنگ را که کسی به او داده بود. وقتی که بی امان دست ها را بالا می برد و می چرخاند. در آن رقص پر آشوب و شادمانه جای خالی دستمال به چشم می آمد و خیلی زود یک رومیزی در نقش دستمالی در دست های جوان رقصنده به حرکت در می آمد تا چشم ها را بنوازد و بر شور و شعف بیفزاید؛ با ریتم تند آهنگ وحشی دشت و کوهستان؛ با رقص؛ با شعر؛ با خون.

 




کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستان کوتاه (داخلی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

 

میلاد

منیرو روانی پور

 

گفت : ما در مرحله گذار هستیم...
زن گفت : مقصودت مرحله غارت است ؟
پشت پنجره ایستاده بود. گوشی به دست تقلا می کرد میان دود وکثافت برج میلاد را ببیند. پیدا نبود. روبرویش پایتخت مثل زنی بدبخت و فلک زده زنی که با آخرین تقلاها به چشمان چلقیده و کورش سرمه کشیده باشد نشسته بود. دماوند پیدا نبود و نه هیچ کوه دیگر...
می گفت : همه کشورها این لحظات را تجربه کرده اند 
می گفت همه جا لندن پاریس...
زن گفت : حالا نوبت تجربه مونگلاست اونم تو قرن بیست ویکم.
مرد گفت : اگر منطقی فکر کنی...
زن چرخید رو به قفسه کتابخانه و گفت: 
منطقم رفته تو منطقه جاکشها جاکشی یاد بگیره 
دستش ماند روی کتاب زرشکی. کتاب را برداشت کتابهای دیگر روی هم یله شدند. ورق زد.
حتما باید اینجا باشد
مرد گفت به هرحال دوران گذار است.
زن ورق زنان گفت: گذار به چی.
به همان چیزی که تو می خواستی.
زن گفت: لازمه برای رسیدن به این چیز همه توی یه کاسه گه غلت و واغلت بزنیم ؟
خنده مرد پاک مصنوعی بود 
هنوز همانی که بودی.
زن گفت: خیال میکنی. 
مرد گفت: یعنی عوض شدی ؟
چه جور 
به لیست داستانها نگاه کرد. اتاق شماره شش توی این یکی هم نبود. روی صفحه کاهی چخوف موذیانه می خندید.فکر کرد : زمان تو جای خندیدن هنوز بود.
بلند گفت: خوش به حالت.
مرد گفت: اینجا هم گرفتاریهای خودشوداره 
زن به گوشی زرشکی زل زد. چه گفته بود ؟
باتو نبودم.
کسی اونجا هست ؟
اره.
کی؟ 
یه مرد چهل ساله شوخ وشنگ 
پس خوش به حال تو 
می خوای باهاش حال و احوال کنی؟
نه 
چه بهتر. 
چرا؟
چون اولا تورو نمی شناسه دوما نمی تونه حرف بزنه.
لاله.
نخیر....عکسه .
عکس منه ؟
عکس چخوف.
نگفتم عوض نمی شی 
صدا شاد بود 
شدم. باور کن
چه طوری ؟تو هنوز عین کنه می چسپی به همه چیز 
به تو یکی نمی چسپم 
یه زمانی چسپیدی 
خیال میکردم ادمی 
نبودم...؟
بودی؟
نگفتم عوض نمی شی 
د...شدم...خیلی وقته...

زن نشست روی صندلی پاشنه پاها را روی لبه میز گذاشت 
حوصله ت سر رفت 
نه به خدا 
می دونی اصل قضیه چیه 
نه 
حق داری 
خوب بگو تا بدونم 
بگم هم نمی فهمی
مردخندید 
حالا تو بگو 
واقعا می خوای بدونی 
حتما
ببین اونوقتا تا زانو تو گه بودم حالا تاخرخره...

برای لحظه ای صداخاموش شد 
پیداست حالت خوش نیست 
نخیر خیلی هم سر حالم. 
می بینم.
تو کی میدیدی که حالا ببینی.
خودت خواستی بمونی اونجا.
نمی خواستم فلنگو ببندم 
الان میخوای 
زن اب دهانش را قورت داد 
بی خیال شو 
می تونم برات کاری کنم 
هیچ کس نمی تونه برای من کاری کنه. 
مثل همیشه لج باز.
نه مثل همیشه بدتر ازهمیشه 
اخر...
می خوام بمونم تا اخرش 
که چی بشه 
که همه بفمن ما ل من نیست. 
اون جریان واقعا جدیه ؟
زنگ زدی اینو بدونی ؟
زنگ زدم صداتو بشنوم.
که ببینی شبیه صدای یه مامان هست یانه ؟
هرجور می خوای فکر کن.
خوش دارم اینجوری فکرکنم.
باشه فقط سعی کن خونسرد باشی.


خوش داری بدونی مگر نه ؟ 
سگوت 
سه هفته اس گرفتارم 
یعنی هیچ قاعده و قانونی نیست 
چرا قاعده ش اینه که من تنها زن تنهای این ساختمان هستم و فقط من می تونستم این کاره باشم 
بچه پشت در خونه تو بوده 
پس خبرا رسیده 
خوب شهر کوچیکه 
اندازه تهرون 
جدی میگم ادم اینجاوقت زیادمیاره 
پس تو تو وقت اضافی داری بازی میکنی 
نه نگران بودم 
که چی 
که اذیت بشی 
شدم..
صدا جاخورده و بلند میگوید 
زندان بودی ؟
نه می رم 
برای چی 
همه دیدن که من می خواستم بچه را بندازم تو شوتینگ 
همه صدای گریه بچه را شنیدن همه مرا دید ن که شکممم بالا امده بعدا ز یه مدتی غیبم زده و بعد 
همون موقع که شاید رفته بودی شیراز 
شیراز نه نیشابور 
رفته بودی چکار 
رفتم پیش خیام 
تو چله زمستون 
حتما ماه و روزش هم می دونی 
گفتم که تو شهر کوچک
شهری که از تهرون کوچکتره.
نه جدا میگم همیشه وقت می کنی از دوست و اشنا خبر بگیری 
پس تمام داستان رو از بری 
نه چندان 
می خوای بشنوی 
فقط می خوام کمک کنم اگر
اگر مگر بشاش بهش فعلا گیر دادگاهم و 
پیش دگتر زنان هم رفتی 
بله رفتم یعنی بردنم 
چی گفت 
چی گفته باشه خوبه 
چه میدونم 
فعلا یه نامه دارم یه گواهی که مدتها ست که هیچ جانوری را به دنیا نیاورده ام 
نفسی توی تلفن رها می شود 
پس همه چی حله 
د نیست...ادما نمی ذارن 
نمی زارن ؟
بله وقتی داد می زنم میگم زیر همه چی زاییدم هیچ کس نمی فهمه...نمی خواد بفهمه چون همه زیر همه چی زاییدن و حق دارن 
حق دارن ؟
اره چون خیلی وقته تو دستهاشون سنگه دایم میگن ما این سنگها رو کجا بندازیم 
باز شوخی میکنی 
نه جدی خیلی جدی 
توچی تو کجا می اندازی 
چی رو 
سنگی که تو دستته 
خیال میکنی زنگ زدم که خبرچینی کنم 
ابدا 
مسخره میکنی 
اصلا 
عجب 
عجب تو ماه رجبه اینجا همیشه رمضانه 
میخوای قطع کنم بعدا بگیرم 
گرفتنی نیست خیلی وقته پریده 
به هرحال اگر چیزی خواستی 
فقط یه چیز 
بگو 
دارم بالا می ارم از صدات از هیکلت از خودم ازخودت....
میلاد منیرو روانی پور

‘گفت : ما در مرحله گذار هستیم...
زن گفت : مقصودت مرحله غارت است ؟
پشت پنجره ایستاده بود. گوشی به دست تقلا میکرد میان دود وکثافت برج میلاد را ببیند.پیدا نبود.ربرویش پایتخت مثل زنی بدبخت و فلک زده زنی که با اخرین تقلاها به چشمان چلقیده و کورش سرمه کشیده باشد نشسته بود. دماوند پیدا نبود و نه هیچ کوه دیگر...
میگفت : همه کشورها این لحظات را تجربه کرده اند 
میگفت همه جا لندن پاریس...
زن گفت : حالا نوبت تجربه مونگلاست اونم تو قرن بیست ویکم
مرد گفت :اگر منطقی فکر کنی...
زن چرخید رو به قفسه کتابخانه و گفت 
منطقم رفته تو منطقه جاکشها جاکشی یاد بگیره 
دستش ماند روی کتاب زرشکی. کتاب را برداشت کتابهای دیگر روی هم یله شدند. ورق زد.
حتما باید اینجا باشد
مرد گفت به هرحال دوران گذار است.
زن ورق زنان گفت: گذار به چی 
به همان چیزی که تو می خواستی 
زن گفت لازمه برای رسیدن به این چیز همه توی یه کاسه گه غلت و واغلت بزنیم ؟
خنده مرد پاک مصنوعی بود 
هنوز همانی که بودی.
زن گفت: خیال میکنی 
مرد گفت: یعنی عوض شدی ؟
چه جور 
به لیست داستانها نگاه کرد. اتاق شماره شش توی این یکی هم نبود. روی صفحه کاهی چخوف موذیانه می خندید.فکر کرد : زمان تو جای خندیدن هنوز بود.
بلند گفت: خوش به حالت.
مرد گفت: اینجا هم گرفتاریهای خودشوداره 
زن به گوشی زرشکی زل زد. چه گفته بود ؟
باتو نبودم.
کسی اونجا هست ؟
اره.
کی؟ 
یه مرد چهل ساله شوخ وشنگ 
پس خوش به حال تو 
می خوای باهاش حال و احوال کنی؟
نه 
چه بهتر. 
چرا؟
چون اولا تورو نمی شناسه دوما نمی تونه حرف بزنه.
لاله.
نخیر....عکسه .
عکس منه ؟
عکس چخوف.
نگفتم عوض نمی شی 
صدا شاد بود 
شدم. باور کن
چه طوری ؟تو هنوز عین کنه می چسپی به همه چیز 
به تو یکی نمی چسپم 
یه زمانی چسپیدی 
خیال میکردم ادمی 
نبودم...؟
بودی؟
نگفتم عوض نمی شی 
د...شدم...خیلی وقته...

زن نشست روی صندلی پاشنه پاها را روی لبه میز گذاشت 
حوصله ت سر رفت 
نه به خدا 
می دونی اصل قضیه چیه 
نه 
حق داری 
خوب بگو تا بدونم 
بگم هم نمی فهمی
مردخندید 
حالا تو بگو 
واقعا می خوای بدونی 
حتما
ببین اونوقتا تا زانو تو گه بودم حالا تاخرخره...

برای لحظه ای صداخاموش شد 
پیداست حالت خوش نیست 
نخیر خیلی هم سر حالم. 
می بینم.
تو کی میدیدی که حالا ببینی.
خودت خواستی بمونی اونجا.
نمی خواستم فلنگو ببندم 
الان میخوای 
زن اب دهانش را قورت داد 
بی خیال شو 
می تونم برات کاری کنم 
هیچ کس نمی تونه برای من کاری کنه. 
مثل همیشه لج باز.
نه مثل همیشه بدتر ازهمیشه 
اخر...
می خوام بمونم تا اخرش 
که چی بشه 
که همه بفمن ما ل من نیست. 
اون جریان واقعا جدیه ؟
زنگ زدی اینو بدونی ؟
زنگ زدم صداتو بشنوم.
که ببینی شبیه صدای یه مامان هست یانه ؟
هرجور می خوای فکر کن.
خوش دارم اینجوری فکرکنم.
باشه فقط سعی کن خونسرد باشی.

خوش داری بدونی مگر نه ؟ 
سگوت 
سه هفته اس گرفتارم 
یعنی هیچ قاعده و قانونی نیست 
چرا قاعده ش اینه که من تنها زن تنهای این ساختمان هستم و فقط من می تونستم این کاره باشم 
بچه پشت در خونه تو بوده 
پس خبرا رسیده 
خوب شهر کوچیکه 
اندازه تهرون 
جدی میگم ادم اینجاوقت زیادمیاره 
پس تو تو وقت اضافی داری بازی میکنی 
نه نگران بودم




کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان کوتاه و کلمات کلیدی :داستان کوتاه (داخلی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

 

نیما یوشیج

 

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ [۱] خورشیدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشته ۱۳ دی ۱۳۳۸ [۲] خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است.

نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود.

تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.

کودکی

نیما در سال ۱۲۷۴ هجری شمسی درروستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه متعلق به خانواده‌ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله‌داری مشغول بود.[۳] پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد.[۴]

نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را آزار می‌داد و در کوچه باغ‌ها دنبال نیما می‌کرد.[۵]

اقامت در تهران

دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچه‌ها کناره‌گیری می‌کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می‌کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلم‌هایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد.

پس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد.[۶]

فعالیت‌های اجتماعی

دوران نوجوانی و جوانی نیما مصادف است با توفانهای سهمگین سیاسی - اجتماعی در ایران نظیر انقلاب مشروطه و جنبش جنگل و تاسیس جمهوری سرخ گیلان، روح حساس نیما نمیتوانست از این توفان‌های اجتماعی بی تاثیر بماند. نیما از نظر سیاسی تفکر چپگرایانه داشت، و با نشریه ایران سرخ یکی از نشریات حزب کمونیست ایران (دهه ۱۹۲۰) [۷] [۸] که برادرش لادبن سردبیر آن بود و در رشت چاپ و منتشر میشد همکاری قلمی داشت. از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. [۹] دیرتر در دهه بیست خورشیدی در نخستین کنگره نویسندگان ایران عضو هیات مدیره کنگره بود و اشعار وی در نشریات چپگرای این دوران منتشر می گردید.

تشکیل خانواده

در سال ۱۳۰۵ با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد.[۱۰] درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت.[۱۱] در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد.[۱۲] وی که در این زمان به دلیل بی‌کاری خانه‌نشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی می‌اندیشید اما چیزی منتشر نمی‌کرد.[۱۳]

ترک تهران

در سال ۱۳۰۷ خورشیدی، محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در این‌جا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش می‌کرد که چرا درآمدی ندارد.[۱۴] او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.

تغییر نام

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناس‌نامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.[۱۵]

آغاز شاعری

نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفته‌نامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند.[۱۶] این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند.

نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه‌های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه‌هایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.

شعر نیمایی

آثار نیما

منظومه قصه رنگ پریده در حقیقت نخستین اثر منظوم نیمایی است که در قالب مثنوی (بحر هزج مسدس) سروده شده است. شاعر در این اثر زندگی خود را روایت کرده است و از خلال آن به مفاسد اجتماعی پرداخته است.[۱۷] بخش نخست این کار در قرن بیستم چاپ شده بود. سپس افسانه را سرود که در آن روحی رمانتیک حاکم است و به عشق نیز نیما نگاهی دیگرگونه دارد و عشق عارفانه را رد می‌کند.[۱۸] چنان که خطاب به حافظ می‌گوید:
حافظا این چه کید و دروغ است         کز زبان می و جام ساقی است
نالی ار تا ابد باورم نیست         که بر آن عشق بازی که باقی است
من بر آن عاشقم کو رونده است       
        
(افسانه)

نیما در این آثار و اشعاری نظیر خروس و روباه، چشمه و بز ملاحسن مسأله‌گو افکاری اجتماعی را بیان می‌کند اما قالب اشعار قدیمی است. مشخص است که وی مشق شاعری می‌کند و هنوز راه خود را پیدا نکرده است.[۱۹] با این حال انتشار افسانه دنیای ادبیات آن زمان را برآشفت.[۲۰] ای شب نیز در هفته‌نامه نوبهار محمدتقی بهار چاپ شد و جنجالی برانگیخت.[۲۱]

زندگی شخصی

نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند.[۲۲] پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می‌خواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت.[۲۳] نیما صفورا را هنگام آب‌تنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن افسانه بود.[۹]

سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد . همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود.[۲۴] حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در آمریکا زندگی می‌کند . شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.[۲۵]

 
خانه نیما در دهکده یوش مازندران اردیبهشت ۱۳۸۶، آرامگاه او در وسط حیاط قرار دارد

خانه نیما
خانه نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار می‌رسد. این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراث‌فرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت می‌شود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.


مرگ

خانه نیما

خانه نیما در دهکده یوش مازندران اردیبهشت ۱۳۸۶، آرامگاه او و سیروس طاهباز در وسط حیاط قرار دارد


نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجت‌الزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است.

کتاب‌شناسی

اشعار

    * قصه رنگ پریده
    * منظومه نیما
    * خانواده سرباز
    * ای شب
    * افسانه
    * مانلی
    * افسانه و رباعیات
    * ماخ اولا
    * شعر من
    * شهر شب و شهر صبح
    * ناقوس قلم انداز
    * فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ
    * آب در خوابگه مورچگان
    * مانلی و خانه سریویلی
    * مرقد آقا (داستان)
    * کندوهای شکسته (داستان)
    * آهو و پرنده‌ها (شعر و قصه برای کودکان)
    * توکایی در قفس (شعر و قصه برای کودکان)

آب در خوابگاه دختران
آثار تحقیقی، نامه‌ها و یادداشت‌ها

آثاری که در کتاب " نیما یوشیج، درباره ی هنر و شعر و شاعری با گردآوری سیروس طاهباز" انتشار یافته:

    * ارزش احساسات در زندگی هنر پیشگان
    * تعریف و تبصره
    * حرف‌های همسایه
    * مقدمه خانواده سرباز
    * نامه به شین پرتو
    * مقدمه ی «آخرین نبرد» شعرهای اسماعیل شاهرودی «آینده»
    * یادداشت برای مجموعه شعر منوچهر شیبانی
    * شعر چیست؟
    * از یک مقدمه
    * یک مصاحبه
    * درباره جعفرخان از فرنگ آمده
    * یک دیدار

سایر آثار:

    * دنیا خانه من است
    * نامه‌های نیما به همسرش - عالیه جهانگیر
    * کشتی توفان
    * مجموعه کامل اشعار(تدوین توسط سیروس طاهباز)

آثار درباره نیما

    * مهدی اخوان ثالث، بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج
    * مهدی اخوان ثالث، عطا و لقای نیما یوشیج
    * شاپور جورکش، بوطیقای شعر نو
    * بهمن شارق، نیما و شعر فارسی، بررسی و نقد آثار نیما یوشیج
    * حسین صمدی، کتابشناسی نیما
    * سیروس طاهباز و محمدرضا لاهوتی، یادمان نیما یوشیج
    * محمد عبدعلی، فرهنگ واژگان و ترکیبات اشعار نیما یوشیج
    * محمود فلکی، نگاهی به شعر نیما
    * حمید حسنی، موسیقی شعر نیما (تحقیقی در اوزان و قالب‌های شعریِ نیمایوشیج)
    * سیروس طاهباز،کماندار بزرگ کوهساران: زندگی و شعر نیما یوشیج
    * محمد حقوقی، نیما یوشیج: شعر نیما یوشیج از آغاز تا امروز، شعرهای برگزیده تفسیر و تحلیل موفق‌ترین شعرها
    * سعید حمیدیان،داستان دگردیسی: روند دگر گونیهای شعر نیما یوشیج
    * سیاوش کسرایی، در هوای مرغ آمین: نقدها، گفت و گوها و داستان ها
    * محمدعلی شهرستانی، عمارت دیگر (معنی شعر نیما) در پنج بخش
    * تقی پورنامداریان، خانه‌ام ابری است: شعر نیما از سنت تا تجدد
    * عطاالله مهاجرانی، افسانة نیما
    * امید طبیب زاده، نگاهی به شعر نیما یوشیج: بحثی در چگونگی پیدایش نظام‌های شعری، انتشارات نیلوفر
    * مسعود بیزارگیتی، نیما، پاسخی به ضرورتی تاریخی

میرانصاری، علی، اسنادی درباره نیما یوشیج میرانصاری، علی، دو سفرنامه از نیما یوشیج میرانصاری، علی، کتابشناسی نیما یوشیج

-----------------------------------

پانویس

   1. ↑ (نیما، زندگی و آثار او، نوشته ضیاء هشترودی صفحه ۱۱۷)
   2. ↑ (تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، جلد ۱، صفحه ۹۰)
   3. ↑ (از صبا تا نیما، یحیی آریان‌پور، جلد 2 صفحه ۴۶۶)
   4. ↑ (نیما، زندگانی و آثار او، صفحه ۴۶۷)
   5. ↑ (نیما، زندگانی و آثار او، جلد 2، صفحه ۴۶۷)
   6. ↑ (نامه‌های نیما، به کوشش سیروس طاهباز، صفحه ۲۲)
   7. ↑ پیدایش حزب کمونیست ایران، تقی شاهین، تهران، ۱۳۶۲
   8. ↑ مطبوعات کمونیستی ایران در سالهای 1296 - 1311، سولماز توحیدی، 1985، ص. 59
   9. ↑ ۹٫۰ ۹٫۱ (پیشین)
  10. ↑ (یادمان نیما یوشیج، به کوشش سیروس طاهباز، صفحه ۴۰)
  11. ↑ (نامه‌های نیما، صفحه ۲۰۵)
  12. ↑ (گزیده اشعار نیما یوشیج، صفحه ۱۸)
  13. ↑ (بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج، نوشته مهدی اخوان ثالث، صفحه ۱۹)
  14. ↑ (گزینه اشعار نیما یوشیج، صفحه ۱۸)
  15. ↑ (اسنادی درباره نیمایوشیج، به کوشش علی میرانصاری، چاپ اول، انتشارات سازمان اسناد ملی، صفحه ۷۳)
  16. ↑ (اسنادی درباره نیمایوشیج، صفحه ۷۳)
  17. ↑ (از صبا تا نیما، جلد 2 صفحه ۴۶۷)
  18. ↑ (نظریه ادبی نیما، دکتر منصور ثروت، صفحه 11)
  19. ↑ (نظریه ادبی نیما، صفحه 12)
  20. ↑ (از صبا تا نیما، جلد 2، صفحه ۴۶۸ تا ۴۶9)
  21. ↑ (چشم‌انداز شعر نو فارسی، نوشته حمید زرین‌کوب، صفحه ۴9)
  22. ↑ (گزینه اشعار نیما یوشیج، به کوشش یداله جلالی پنداری، صفحه ۱۳)
  23. ↑ (از صبا تا نیما، یحیی آریان‌پور، جلد 2 صفحه ۴۶۷)
  24. ↑ (اسنادی درباره نیمایوشیج، صفحه ۷۵)
  25. ↑ (گزینه اشعار نیما یوشیج، صفحه ۲۴)









نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

 

احمد شاملو


زادروز     ۲۱ آذر ۱۳۰۴
تهران، خیابان صفی‌علیشاه
درگذشت     ۲ مرداد ۱۳۷۹
کرج، شهرک دهکدهٔ فردیس
پیشه     شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، منتقد روزنامه‌نگار و مترجم
وبگاه
سایت رسمی احمد شاملو

احمد شاملو (زادهٔ ۲۱ آذر ۱۳۰۴؛ ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه[۱] - در تهران، درگذشتهٔ ۲ مرداد ۱۳۷۹؛ ۲۴ ژوئیه ۲۰۰۰ در شهرک دهکده، فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم ایرانی و از مؤسسان و دبیران کانون نویسندگان ایران در قبل و بعد از انقلاب بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع شده است. در دوره‌ای از جوانی شعرهای خود را با تخلص الف. بامداد و الف.صبح منتشر می‌کرد. سرودن شعرهای آزادی‌خواهانه و ضد استبدادی، عنوان شاعر آزادی ایران را برای او به ارمغان آورده است.

شهرت اصلی شاملو به خاطر سرایش شعر است که شامل گونه‌های مختلف شعر نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌ می‌شود. شاملو در سال ۱۳۲۶ با نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تأثیر او به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد، اما برای نخستین بار در شعر «تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن» که در سال ۱۳۲۹ با نام «شعر سفید غفران» منتشر شد وزن را رها کرد و به‌ صورت پیشرو سبک نویی را در شعر معاصر فارسی شکل داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور [۲] یا شعر شاملویی[۳] یاد کرده‌اند. تنی چند از منتقدان ادبی او را موفق‌ترین شاعر در سرودن شعر منثور می‌دانند. [۴]

شاملو علاوه بر شعر، فعالیت‌های مطبوعاتی، کارهای تحقیق و ترجمهٔ شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعهٔ کتاب کوچهٔ او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامهٔ مردم ایران( با تمرکز بر فرهنگ تهران) می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی، کردی و ترکی∗ ترجمه شده‌است.

زندگی و فعالیت‌ها

تمام مطالب این بخش با توجه به اطلاعات ارائه شده در سال‌شمار زندگی احمد شاملو نوشته آیدا شاملو تهیه شده‌است. این سال‌شمار در منابع گوناگون از جمله وب‌گاه احمد شاملو، دفتر هنر[۵]، احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها[۶]، شناخت‌نامه[۷]، منتشر شده‌است. هر جا از منبع دیگری استفاده شده باشد در پانویس ذکر شده‌است.
تولد و سال‌های پیش از جوانی

احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفتهٔ شاملو در شعر «من بامدادم سرانجام...» از مجموعهٔ مدایح بی‌صله به اهالی کابل بازمی‌گردد. مادرش کوکب عراقی شاملو، از مهاجران قفقازی بود که طی انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷ روسیه، به همراه خانواده‌اش به ایران کوچانده‌شده‌بود[۸]. دورهٔ کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش رضا شاه بود و هر چند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شده‌است و محل تولد در شناسنامه، رشت نوشته شده‌است.) دوران دبستان را در شهرهای خاش، زاهدان و مشهد و بیرجند گذراند و از دوازده سیزده سالگی شروع به ضبط لغات متداول عوام (که در فرهنگ‌های رسمی ثبت نمی‌شود) کرد.

دوره دبیرستان را در بیرجند، مشهد، گرگان و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را مدتی در دبیرستان ایران‌شهر و مدتی در دبیرستان فیروز بهرام تهران خواند و به شوق آموختن زبان آلمانی در مقطع اول هنرستان صنعتی ایران و آلمان ثبت‌نام کرد.

دوران فعالیت سیاسی و زندان

در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری به گرگان و ترکمن‌صحرا فرستاده شد. او همراه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در بحبوحهٔ جنگ جهانی دوم و ورود متفقین به خاک ایران، در فعالیت‌های سیاسی علیه متفقین در شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر و به بازداشتگاه سیاسی شهربانی و از آنجا به زندان شوروی در رشت منتقل شد. پس از آزادی از زندان با خانواده به رضائیه (ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشه‌وری و فرقهٔ دموکرات آذربایجان همراه پدرش دستگیر شد و تا کسب تکلیف از مقامات بالاتر دو ساعت مقابل جوخهٔ آتش قرار گرفت. سرانجام آزاد شد و به تهران بازگشت. او برای همیشه ترک تحصیل کرد و در یک کتاب‌فروشی مشغول به کار شد.
ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر و آشنایی با نیما

شاملو در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف‌الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار فرزند او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام آهنگ‌های فراموش‌شده به چاپ رسید. مدتی بعد با نیما دیدار کرد و تحت تأثیر آشنایی با او و به قصد معرفی شعر او، دست به انتشار مجلات کوچک مقطعی (چون سخن نو، هنر نو (ساعت ۴ بعد از ظهر)، روزنه، راد، آهنگ صبح و ... زد.

در سال ۱۳۳۰ شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار قطع نامه را به چاپ رساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده داشت.

دستگیری و زندان

در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد علیه دکتر مصدق و با بسته شدن فضای سیاسی ایران مجموعه شعر آهن‌ها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و با یورش مأموران به خانه او ترجمهٔ طلا در لجن اثر زیگموند موریس و بخش عمدهٔ کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشتهٔ خودش و کتاب‌ها و یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه‌ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود که دیگر هرگز به دست نمی‌آید. او موفق به فرار می‌شود اما پس از چند روز فرار از دست مأموران در چاپخانهٔ روزنامهٔ اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی سیاسی به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده می‌شود. در زندان علاوه بر شعر، به بررسی شاهنامه می‌پردازد و دست به نگارش پیش‌نویس دستور زبان فارسی می‌زند و قصهٔ بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن می‌نویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین می‌رود [۹]. مرتضی کیوان به همراه ۹ افسر سازمان نظامی اعدام می‌شود و او در زمستان ۱۳۳۳ پس از تحمل یک سال حبس، از زندان آزاد می‌شود.

ازدواج دوم و تثبیت جایگاه شعری

در سال ۱۳۳۶ با انتشار مجموعهٔ اشعار هوای تازه، به عنوان شاعری برجسته تثبیت می‌شود. این مجموعه شامل فرم‌ها و تجربه‌هایی متفاوت در قالب شعر نو است. در همین سال مجموعه‌ای از رباعیات ابوسعید ابوالخیر، خیام و باباطاهر را منتشر می‌کند. پدر شاملو در ۱۳۳۶ فوت می‌کند.

شاملو در ۱۳۳۶ با طوسی حائری ازدواج می‌کند. دومین ازدواج شاملو مانند ازدواج اول مدت زیادی دوام نمی‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا می‌شود.

در سال ۱۳۳۹ مجموعه شعر باغ آینه منتشر می‌شود. معروف‌ترین ترانه‌های عامیانهٔ معاصر فارسی همچون پریا و دخترای ننه دریا در این دو مجموعه منتشر شده‌است. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگه‌های تحقیقاتی کتاب کوچه را رها می‌کند.

شروع فعالیت‌های سینمایی

در سال ۱۳۳۸ شاملو به اقدام جدیدی یعنی تهیه‌ی قصه‌ی خروس زری پیرهن پری ( با نقاشی فرشید مثقالی برای کودکان دست می‌زند. در همین سال به تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت [۱۰] نیز می‌پردازد. این آغاز فعالیت سینمایی بحث‌انگیز احمد شاملو است. او بخصوص در نوشتن فیلمنامه و دیالوگ‌نویسی فعال است. در سال‌های پس از آن و به‌ویژه با مطرح شدنش به عنوان شاعری معروف، منتقدان مختلف حضور سینمایی او را کمرنگ دانسته‌اند. خود او می‌گفت: «شما را به خدا اسم‌شان را فیلم نگذارید.» و بعضی شعر معروف او «دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است» را به این تعبیر می‌دانند که فعالیت‌های سینمایی او صرفاً برای امرار معاش بوده‌است.[۱۱] شاملو در این باره می‌گوید: «کارنامهٔ سینمایی من یک جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم بود و در حقیقت به نحوی قلم به مزدی!»[۱۲] برخی فیلمنامهٔ فیلم گنج قارون را که در سال‌های میانی دهه ۴۰ سینما را از ورشکستگی نجات داد منتسب به شاملو می‌دانند. استفادهٔ فراوان از امکانات زبان محاوره در گفت‌گوهای گنج قارون می‌تواند دلیلی بر این مدعا باشد.[۱۳]

در سال ۱۳۳۹ با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری ادارهٔ سمعی و بصری وزارت کشاورزی را تأسیس می‌کند و به عنوان سرپرست آن مشغول به کار می‌شود. در سال ۱۳۴۰ با همکاری دکتر محسن هشترودی ۲۵ شماره از هفته‌نامهٔ کتاب هفته را منتشر می‌کند. هفته‌نامهٔ کتاب هفته و خوشه از تأثیرگذارترین هفته‌نامه‌های ادبی دههٔ ۴۰ بودند.

آشنایی و ازدواج با آیدا سرکیسیان

 


احمد شاملو و آیدا سرکیسیان


شاملو در ۱۴ فروردین ۱۳۴۱ با آیدا سرکیسیان ( ریتا آتانث سرکیسیان) آشنا می‌شود. این آشنایی تأثیر بسیاری بر زندگی او دارد و نقطهٔ عطفی در زندگی او محسوب می‌شود. در این سال‌ها شاملو در توفق کامل آفرینش هنری به سر می‌برد[۱۴] و تحت تأثیر این آشنایی شعرهای مجموعهٔ آیدا: درخت و خنجر و خاطره! و آیدا در آینه را می‌سراید. او دربارهٔ اثر آیدا در زندگی خود به مجله فردوسی گفت: «هر چه می‌نویسم برای اوست و به خاطر او... من با آیدا آن انسانی را که هرگز در زندگی خود پیدا نکرده‌بودم پیدا کردم».[۱۵]

آیدا و شاملو در فروردین ۱۳۴۳ ازدواج می‌کنند و شش ماه در ده شیرگاه (مازندران) اقامت می‌گزینند و از آن پس شاملو تا آخر عمر در کنار او زندگی می‌کند. شاملو در همین سال دو مجموعه شعر به نام‌های آیدا در آینه و لحظه‌ها و همیشه را منتشر می‌کند و سال بعد نیز مجموعه‌یی به نام آیدا: درخت و خنجر و خاطره! منتشر می‌شود و در سال ۱۳۴۵ برای سومین بار تحقیق و گردآوری کتاب کوچه راآغاز می‌کند و برنامهٔ فصه‌های مادربزرگ را برای بخش برنامه‌های کودک تلویزیون ملی ایران تهیه می‌کند.

آیدا شاملو در برخی کارهای احمد شاملو مانند مجموعهٔ کتاب کوچه با او همکاری داشت و سرپرست این مجموعه بعد از اوست.[۱۵]

در سال ۱۳۴۶ شاملو سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامهٔ خوشه را به عهده می‌گیرد. در سال ۱۳۴۷ «شب شعر خوشه» را با همکاری دکتر عسکری و با حضور 110 شاعر معاصر، نمایشگاه نقاشی منصوره حسینی، نمایشگاه کاریکاتور اردشیر محصص و تئاتر در درانتظار گودو را با هنرمندی داوود رشیدی، پرویز صیاد و پرویز کاردان برگزار می‌کند. همکاری او با نشریه خوشه تا ۱۳۴۸ که نشریه به دستور ساواک تعطیل می‌شود، ادامه دارد. در سال ۱۳۴۷ او به عضویت هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران در می‌آید و کار بر روی غزلیات حافظ و تاریخ دورهٔ حافظ را آغاز می‌کند. نتیجه این تحقیقات بعدها به انتشار حافظ شیراز به روایت احمد شاملو انجامید. شاملو مطالعهٔ شعر و تاریخ اجتماعی سیاسی دورهٔ حافظ و اصلاح روایت خود از حافظ را تا پایان عمر ادامه داد.

در خرداد ۱۳۵۰ ترجمهٔ بازبینی شدهٔ رمان پابرهنه‌ها، نوشتهٔ زاهاریا استانکو با استقاده و تکیه بر زبان تداولی منتشر شد. در اسفند ۱۳۵۰ شاملو مادرش را از دست داد. در همین سال به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، دعوت شد و به مدت سه سال به همکاری خود با فرهنگستان ادامه داد.

سفرهای خارجی

شاملو در دههٔ ۱۳۵۰ به فعالیت‌های گسترده‌ای در شعر، نویسندگی، روزنامه نگاری (از جمله همکاری با کیهان فرهنگی و آیندگان)، ترجمه، شعرخوانی (از جمله در انجمن فرهنگی گوته و انجمن ایران و آمریکا و فعالیت‌های سینمایی (از جمله تهیهٔ گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر) را ادامه می‌دهد. در دانشگاه صنعتی شریف نیز سه ترم به تدریس مطالعهٔ آزمایشگاهی زبان فارسی مشغول می‌شود در سال ۱۳۵۱ نوارهای صوتی از شعرهای حافظ، مولوی، ابوسعید ابوالخیر با صدای شاملو و موسیقی اسفندیار منفردزاده و فریدون شهبازیان و مجموعه‌ای از آثار نیما با موسیقی احمد پژمان منتشر می‌شود. در رادیو برای کودکان و نوجوانان برنامه می‌نویسد و اجرا می‌کند. مدتی بعد از تحمل دردهای شدید برای معالجهٔ آرتروز گردن به پاریس می‌رود و جراحی می‌شود.

سال بعد، ۱۳۵۲، مجموعه شعر ابراهیم در آتش را به چاپ می‌رساند و برای چند فیلم مستند (مشهد، اصفهان و تبریز) گفتار متن می‌نویسد و اجرا می‌کند.

در سال ۱۳۵۴ دانشگاه رم از او دعوت می‌کند تا در کنگرهٔ جهانی نظامی گنجوی شرکت کند و از همین رو با یدالله رویایی عازم ایتالیا می‌شود.

در ۱۳۵۵ انجمن قلم آمریکا و دانشگاه پرینستون از او برای شرکت در گردهمایی ادبیات امروز خاورمیانه و سخنرانی و شعرخوانی دعوت می‌کنند و او عازم ایالات متحده آمریکا می‌شود. شاملو در این سفر به سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه‌های نیویورک و پرینستون می‌پردازد. او با شاعران و نویسندگان مشهور جهان همچون یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و کوزمینسکی در این سفر دیدار می‌کند و پس از سه ماه همراه آیدا به ایران باز می‌گردد. در همین سال با دعوت دانشگاه بوعلی سینا، برای مدتی به سرپرستی پژوهشکدهٔ آن دانشگاه مشغول می‌شود. چند ماه بعد، این بار در اعتراض به سیاست‌های حکومت شاهنشاهی ایران کشور را به مقصد ایتالیا (رم) ترک می‌کند و از آنجا به آمریکا می‌رود و در دانشگاه‌های هاروارد، و ام آی تی و دانشگاه برکلی به سخنرانی می‌پردازد. تحقیق روی کتاب کوچه و حافظ شیراز را ادامه می‌دهد. پیشنهاد دانشگاه کلمبیای شهر نیویورک را برای همکاری در تدوین کتاب کوچه نمی‌پذیرد.

در سال ۱۳۵۷، پس از یک سال تلاش بی‌حاصل برای انتشار هفته‌نامه، به امید نشر و فعالیت علیه رژیم شاه به بریتانیا می‌رود. در لندن ۱۴ شمارهٔ نخست هفته‌نامهٔ ایرانشهر را سردبیری می‌کند اما در اعتراض به سیاست‌ دوگانهٔ مدیران آن در قبال مبارزه با رژیم و مسائل مربوط به ایران استعفا می‌دهد. ∗ مجموعه شعر دشنه در دیس در ایران منتشر می‌شود.

انقلاب و بازگشت به ایران


با وقوع انقلاب بهمن ۵۷ ایران و سقوط رژیم شاهنشاهی، شاملو سه هفته پس از پیروزی انقلاب در ۱۱ اسفند به ایران باز می‌گردد. در همین سال انتشارات مازیار اولین جلد کتاب کوچه را در قطع وزیری منتشر می‌کند. شاملو به عنوان عضو هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران انتخاب می‌شود و مقاله‌ها و مصاحبه‌های متعددی پیرامون تحلیل و آسیب‌شناسی انقلاب و مسائل روز سیاسی و اجتماعی از او در مجلات و روزنامه‌ها به چاپ می‌رسد.

در سال ۱۳۵۸ هفته‌نامهٔ کتاب جمعه با سردبیری احمد شاملو و مدیریت عسکری پاشایی منتشر می‌شود. انتشار این هفته‌نامه پس از ۳۶ شماره توقیف می‌شود.در این سال‌ها مجموعه‌ای از شعرهای سیاسی خود را به نام کاشفان فروتن شوکران - که در آن شعر «مرگ نازلی» در بزرگداشت وارطان سالاخانیان، مبارز مسیحی ایرانی است [۱۶]- و مجموعه‌های پریا، ترانهٔ شرقی (لورکا)، مسافر کوچولو و یل و اژدها را دکلمه می‌کند که به صورت نوار صوتی منتشر می‌شوند.

از ۱۳۶۲ با تغییر فضای سیاسی ایران چاپ آثار شاملو نیز متوقف می‌شود. در حالی که کار و فعالیت شاملو متوقف نمی‌شود. نوار کاست سیاه همچون اعماق آفریقای خودم (ترجمهٔ شعرهای لنگستون هیوز) و سکوت سرشار از ناگفته‌هاست (ترجمهٔ شعرهای مارگوت بیکل) با موسیقی بابک بیات در انتشارات ابتکار منتشر می‌شود. شاملو ترجمه و تألیف و سرودن را ادامه می‌دهد به‌ویژه روی کتاب کوچه با همکاری همسرش آیدا مستمر کار می‌کند. ترجمهٔ رمان بلند دن آرام (نوشتهٔ میخائیل شولوخوف) را آغاز می‌کند. چندین گفت‌وگو از او به چاپ می‌رسد تا آن که در سال ۱۳۷۲ با کمی‌ بازتر شدن فضای سیاسی ایران آثار شاملو به صورت محدود مجوز نشر می‌گیرند.

در ۱۳۶۷ به آلمان غربی سفر می‌کند تا به عنوان میهمانِ مدعوِ دومین کنگرهٔ بین‌المللی ادبیات (اینترلیت ۲) با عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور شرکت کند. در این کنگره نویسندگانی از کشورهای مختلف از جمله عزیز نسین، دِرِک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندو بِلی حضور داشتند. سخنرانی شاملو با عنوان «من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!» به تأثیر فقر و ناآگاهی و خرافه در عدم دستیابی به فرهنگ یکپارچه و متعالی جهانی اختصاص داشت. در ادامهٔ این سفر به دعوت خانم روترات هاکرمولر در اتریش، به شعرخوانی و سخنرانی می‌پردازد و به دعوت انجمن جهانی قلم (Pen) و دانشگاه یوته‌بوری به سوئد می‌رود. به دعوت ایرانیان مقیم سوئد در خانهٔ مردم استکهلم شب شعر اجرا می‌کند و با دعوت هیأت رئیسهٔ انجمن قلم سوئد با آنان نیز ملاقات می‌کند. مجموعه شعرهای احمد شاملو (دوجلدی) در آلمان غربی منتشر می‌شود.

در ۱۳۶۹ برای شرکت در جلساتی که به دعوت مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران سیرا (CIRA) در دانشگاه برکلی برگزار شد به عنوان میهمان مدعو به آمریکا سفر می‌کند. سخنرانی‌های او، «مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ» و «حقیقت چقدر آسیب‌پذیر است» که با نام «نگرانی‌های من» منتشر شد، واکنش گسترده‌ای در مطبوعات فارسی زبان داخل و خارج از کشور داشت و مقالات زیادی در نقد سخنرانی‌های شاملو نوشته شد.

در بوستون دو عمل جراحی مهم روی گردن او صورت گرفت با این حال چندین شب شعر در شهرهای مختلف با حضور شاملو که تعدادی از آنها به نفع زلزله‌زدگان ایران و آوارگان کرد عراقی بود برگزار شد.

در این بین به عنوان استاد میهمان یک ترم در دانشگاه برکلی زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی را به دانشجویان ایرانی تدریس کرد و در همین زمان ملاقاتی با لطفی علی‌عسکرزاده ریاضی‌دان شهیر ایرانی داشت.

در دی‌ماه سال ۱۳۷۰، احمد شاملو طی قراردادی رسمی که غالب آثار او را شامل می‌شد آیدا سرکیسیان شاملو و ع. پاشایی را سرپرستان مادام‌العمر آثار خود تعیین کرد تا بر چاپ و نشر آثار او نظارت کنند.

احمد شاملو در سال ۱۳۷۰، بعد از یک سال و نیم دوری از کشور، به ایران بازگشت.
سرانجام

نمایی از محل سکونت احمد شاملو و آیدا سرکیسیان ۱۳۷۸

سال‌های آخر عمر شاملو کم و بیش در انزوایی گذشت که به او تحمیل شده بود.[نیازمند منبع] از سویی تمایل به خروج از کشور نداشت و خود در این باره می‌گوید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است... چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره‌است.»[۱۷] از سوی دیگر اجازهٔ هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری به شاملو داده نمی‌شد و اکثر آثار او از جمله کتاب کوچه سال‌ها در توقیف مانده بود. بیماری آزارش می‌داد و با شدت گرفتن بیماری دیابت، و پس از آن که در ۲۶ اردیبهشت ۱۳۷۶، در بیمارستان ایران‌مهر پای راست او را از زانو قطع کردند، روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین کتاب کوچه را ادامه داد و گه‌گاه از او شعر یا مقاله‌ای در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌شد. او در دههٔ هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی در جهت اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد و تمام آثار جدید یا تجدید چاپ شده‌اش با این شیوه منتشر شد. پس از توقفی طولانی در انتشار کتاب‌های شعرش، مجموعهٔ ترانه‌های کوچک غربت (۱۳۵۹)، مدایح بی‌صله در ۱۳۷۱(در استکهلم)، در آستانه در ۱۳۷۶، و آخرین مجموعه شعر احمد شاملو، حدیث بی‌قراری ماهان در ۱۳۷۹ منتشر شد.

سرانجام احمد شاملو در ساعت ۹ یکشنبه شب دوم مرداد ۱۳۷۹ در خانهٔ دهکده درگذشت. پیکر او در روز پنج‌شنبه ۶ مرداد از مقابل بیمارستان ایرانمهر و با حضور ده‌ها هزار نفر از علاقه مندان وی تشییع و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد. کانون نویسندگان ایران، انجمن‌های قلم آمریکا، سوئد، آلمان و چندین انجمن داخلی و برخی محافل سیاسی پیام‌های تسلیتی به مناسبت درگذشت وی در این مراسم ارسال کردند. [۱۸]

نظرات و اعتراض‌ها
نظرات شاملو درباره حافظ

شاملو در سی سال آخر زندگی خود، همیشه به بازبینی دیوان حافظ می‌پرداخت و کتاب خود را که با عنوان حافظ شیراز منتشر کرده بود، اصلاح می‌کرد. در مقدمهٔ این کتاب، شاملو روش تصحیح و اصول کار خود را بیان می‌کند. او به مشکلات و تحریف‌های موجود در دیوان حافظ اشاره می‌کند و در اینکه حافظ یک عارف مسلک بوده دقیق شده او حافظ را مبارز و مصلحی اجتماعی می‌داند که فرهنگ ریا و زهد را نقد می‌کند.

قابل ذکر است که این دیدگاه هم با دیدگاه مذهبی، و هم کسانی که از زاویهٔ غیر دینی به غزلیات حافظ نگریسته‌اند، به تناقض می‌رسد. به عنوان نمونه، حتی داریوش آشوری نیز در کتاب عرفان و رندی در شعر حافظ، حافظ را یک عارف می‌داند. [۱۹]

تصحیح شاملو از دیوان حافظ مورد نقد بسیاری از حافظ پژوهان، از جمله بهاءالدین خرمشاهی قرار گرفته‌است. [۲۰]


شهیدمرتضی مطهری در کتابی با عنوان تماشاگه راز ادعای شاملو بر تحریف دیوان حافظ و دست بردن در ترتیب ابیات را، بدون اینکه نامی از شاملو ببرد، مردود دانسته‌است. مقدمهٔ حافظ شیراز پس از انقلاب در ایران اجازه نشر نیافت و از آن پس حافظ شیراز بدون مقدمه منتشر شد و مجموعه‌ای با عنوان حواشی و یادداشت‌های حافظ شیراز که به بررسی وضع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی دوران حافظ و شرح و تفسیر چند غزل اوست تاکنون به انتشار نرسیده است.[۲۱]

او در سال ۱۳۵۰، پس از کنگرهٔ جهانی حافظ و سعدی در شیراز، گفت و گویی بحث برانگیز با روزنامه کیهان داشت. [۲۲]

نظرات شاملو درباره فردوسی و تاریخ ایران

در سال ۱۳۶۹ به دعوت مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران سیرا (CIRA) جلساتی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا برگزار شد که هدف آن، بررسی هنر و ادبیات و شعر معاصر فارسی بود. سخنران یکی از این جلسات احمد شاملو بود. او در این جلسات با ایراد سخنانی پیرامون شاهنامه به مباحث زیادی دامن زد. شاملو این سخنرانی را در توجه دادن به حساسیت و نقد برای رسیدن به حقیقت و نقد روش روشنفکری ایرانی و مسئولیت‌های آن ایراد کرد و با طرح سؤالی فرهیختگان ایرانی خارج از کشور را به بازبینی و نقد اندیشه و یافتن پاسخ برای اصلاح فرهنگ و باورها فراخواند. [۲۳]

اظهار نظر شاملو درباره تاریخ ایران پیشاپیش در کتاب جمعه، در پانویس نوشتاری که قدسی قاضی‌نور درخصوص حذف مطالبی از کتاب‌های درسی پس از انقلاب به رشتهٔ تحریر درآورده بود، به چاپ رسیده بود ولی واکنش نسبت به آنها، پس از سخنرانی در دانشگاه برکلی نمایان شد.

برخی از معاصران در دوران حیات شاملو او را علناً و مستقیماً دربارهٔ نظراتی که در دانشگاه برکلی در مورد فردوسی و تاریخ ایران بیان کرده بود، مورد انتقاد قرار دادند[۲۴]. فریدون مشیری و مهدی اخوان ثالث از این دست بودند.

آثارشناسی

تمام مطالب این بخش با توجه به اطلاعات ارائه شده در کتاب‌شناسی احمد شاملو تهیه شده‌است. این کتاب‌شناسی در منابع مختلف از جمله احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها[۲۵]، شناخت‌نامهٔ احمد شاملو[۲۶]، در بارهٔ هنر و ادبیات[۲۷] منتشر شده‌است. هر جا از منبع دیگری استفاده شده باشد در پانویس ذکر شده‌است. برای اطلاع بیشتر از فهرست و شناسهٔ آثار شاملو و آثاری که در آن به فعالیت‌ها و آثار شاملو پرداخته‌اند به آثارشناسی توصیفی احمد شاملو [۲۸] مراجعه کنید.

دفترهای شعر

برای نوشتن این بخش علاوه بر منابع یاد شده در بخش کتاب‌شناسی، از احمد شاملو مجموعهٔ آثار دفترِ یکم:شعرها[۲۹] نیز استفاده شده‌است. تاریخ‌ها به‌جز مورد اول مربوط به زمان سرودن شعرهای موجود در دفتر شعر مربوطه‌است. مورد اول سال انتشار است.

    * ۱۳۲۶ آهنگ‌های فراموش‌شده، توسط ابراهیم دیلمقانیان منتشر شد.
    * ۱۳۲۹-۱۳۲۶ آهن‌ها و احساس، در چاپ‌خانهٔ یمنی تهران توسط فرمانداری نظامی ضبط و سوزانده شد.
    * ۱۳۳۰-۱۳۲۹ قطعنامه، چاپ اول با مقدمه فریدون رهنما و به هزینهٔ او:۱۳۳۰.
    * ۱۳۳۰ بیست و سه (۲۳)، چاپ مستقل ۱۳۳۰، چاپ‌های سانسور شدهٔ دیگر ضمیمهٔ مرثیه‌های خاک.
    * ۱۳۳۵-۱۳۲۶ هوای تازه
    * ۱۳۳۸-۱۳۳۶ باغ آینه
    * ۱۳۴۰-۱۳۳۹ لحظه‌ها و همیشه
    * ۱۳۴۳-۱۳۴۱ آیدا در آینه
    * ۱۳۴۴-۱۳۴۳ آیدا: درخت و خنجر و خاطره!
    * ۱۳۴۵-۱۳۴۴ ققنوس در باران
    * ۱۳۴۸-۱۳۴۵ مرثیه‌های خاک
    * ۱۳۴۹-۱۳۴۸ شکفتن در مه
    * ۱۳۵۲-۱۳۴۹ ابراهیم در آتش
    * ۱۳۵۶-۱۳۵۵ دشنه در دیس
    * ۱۳۵۹-۱۳۵۶ ترانه‌های کوچک غربت
    * ۱۳۶۹-۱۳۵۷ مدایح بی‌صله
    * ۱۳۷۶-۱۳۶۴ در آستانه
    * ۱۳۷۸-۱۳۵۱ حدیث بی‌قراری ماهان

شعر (ترجمه)

    * غزل غزل‌های سلیمان، ۱۳۴۷.
    * هم‌چون کوچه‌یی بی‌انتها، ۱۳۵۲.
    * هایکو، شعر ژاپنی، با ع. پاشایی، ۱۳۶۱.
    * سیاه همچون اعماقِ آفریقای خودم، (کتاب و نوار صوتی) ترجمه و اجرای شعرهایی از لنگستون هیوز، نشر ابتکار، ۱۳۶۲، ترجمه چند شعر دیگر از هیوز در ۱۳۷۰ با حسن قباد و موسیقی کیت جارت
    * ترانه‌های میهن تلخ، ترجمهٔ شعرهایی از یانیس ریتسوس، (کتاب و نوار صوتی)، موسیقی میکیس تئودوراکیس، نشر ابتکار، ۱۳۶۰.
    * ترانهٔ شرقی و اشعار دیگر، ترجمهٔ شعرهایی از فدریکو گارسیا لورکا، (کتاب و نوار صوتی)، موسیقی گیتار آتا هوآلپا یوپانکویی. نشر ابتکار، ۱۳۵۹.
    * سکوت سرشار از ناگفته‌هاست، (کتاب و نوار صوتی) ترجمهٔ آزاد با محمد زرین‌بال و اجرای شعرهایی از مارگوت بیکل، موسیقی بابک بیات، نشر ابتکار، ۱۳۶۵.
    * چیدن سپیده دم، (کتاب و نوار صوتی) ترجمهٔ آزاد با محمد زرین‌بال و اجرای شعرهایی از مارگوت بیکل، موسیقی بابک بیات، نشر ابتکار، ۱۳۶۵.









نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠

 

آدونیس

علی احمد سعید إسبر معروف به آدونیس (زاده ۱۹۳۰ در روستای قصابین، سوریه) از شاعران معاصر عرب است. وی به علت فعالیت های سیاسی ماه‌های بسیاری را در حبس سپری کرد و سرانجام در سال ۱۹۶۵ به بیروت رفت. جایی که به عنوان دانشمند، روزنامه نگار و منتقد ادبی به فعالیت مشغول شد. او از سال ۱۹۸۶ به عنوان نویسنده آزاد در پاریس در تبعید زندگی می کند.

جایزه

جایزه ادبی گوته شهر فرانکفورت که ۵۰ هزار یورو ارزش دارد و هر سه سال یکبار اهدا می شود، در سال ۲۰۱۱ در تاریخ ۲۸ آگوست (۶ شهریور) همزمان با روز تولد یوهان ولفگانگ فون گوته شاعر و نویسنده بزرگ آلمان در کلیسای «پل» شهر فرانکفورت به «آدونیس» اهدا می شود. از برندگان پیشین این جایزه می توان به مارسل رایش رانیسکی و پینا باوش اشاره کرد. از ادونیس در سال ۲۰۰۱ نیز با اهدای مدال گوته تقدیر شده بود.
آثار
شِعر
    * قصائد أولی ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۸)
    * أوراق فی الریح ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۸)
    * أغانی مهیار الدمشقی ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۸)
    * کتاب التحولات والهجرة فی أقالیم النهار واللیل ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۸)
    * المسرح والمرایا ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۸)
    * وقت بین الرماد والورد ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۰)
    * هذا هو اسمی ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۰)
    * منارات ، (دار المدی، دمشق ، ۱۹۷۶)
    * مفرد بصیغة الجمع ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۸)
    * کتاب القصائد الخمس، دار العودة، بیروت، ۱۹۷۹)
    * کتاب الحصار ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۵)
    * شهوة تتقدّم فی خرائط المادة ، (دار توبقال للنشر، الدار البیضاء ، ۱۹۸۸)
    * احتفاءً بالأشیاء الغامضة الواضحة ، (دار الآداب، بیروت ، ۱۹۸۸)
    * أبجدیة ثانیة ، (دار توبقال للنشر، الدار البیضاء ، ۱۹۹۴)
    * مفردات شعر ، (دار المدی، دمشق ۱۹۹۶)
    * الکتاب I ، (دار الساقی، بیروت ، ۱۹۹۵)
    * الکتاب II ، (دار الساقی، بیروت ، ۱۹۹۸)
    * الکتاب III ، (دار الساقی، بیروت ، ۲۰۰۲)
    * فهرس لأعمال الریح ، (دار النهار، بیروت
    * أول الجسد آخر البحر ، (دار الساقی، بیروت ، ۲۰۰۳)
    * تنبّأ أیها الأعمی ، (دار الساقی، بیروت ، ۲۰۰۳)
    * تاریخ یتمزّق فی جسد امرأة، دار الساقی، بیروت ، ۲۰۰۷)
    * ورّاق یبیع کتب النجوم ، (دار الساقی، بیروت ، ۲۰۰۸)

کتاب آثار کامل شاعرانه

    * الأعمال الشعریة الکاملة، دار المدی، دمشق، ۱۹۹۶.

مطالعات

    * مقدمة للشعر العربی ، (دار الفکر، بیروت ، ۱۹۸۶)
    * زمن الشعر ، (دار الساقی، بیروت ، ۲۰۰۵)
    * الثابت والمتحول، بحث فی الإبداع والإتباع عند العرب ، (دار الساقی، بیروت ، ۲۰۰۱)

   1. الأصول ،
   2. تأصیل الأصول ،
   3. صدمة الحداثة وسلطة الموروث الدینی ،
   4. صدمة الحداثة وسلطة الموروث الشعری ،

    * فاتحة لنهایات القرن، دار النهار، بیروت)
    * سیاسة الشعر ، (دار الآداب، بیروت ۱۹۸۵)
    * الشعریة العربیة ، (دار الآداب، بیروت ۱۹۸۵)
    * کلام البدایات ، (دار الآداب، بیروت ۱۹۹۰)
    * الصوفیة والسوریالیة ، (دار الساقی، بیروت ۱۹۹۲)
    * النص القرآنی وآفاق الکتابة ، (دار الآداب، بیروت ۱۹۹۳)
    * النظام والکلام ، (دار الآداب، بیروت ۱۹۹۳)
    * ها أنت أیها الوقت ، (سیرة شعریة ثقافیة)، دار الآداب، بیروت ، ۱۹۹۳)
    * موسیقی الحوت الأزرق ، (دار الآداب، بیروت ، ۲۰۰۲)
    * المحیط الأسود ، (دار الساقی، بیروت ، ۲۰۰۵)

منتخب‌ها

    * مختارات من شعر یوسف الخال ، (دار مجلة شعر بیروت، ۱۹۶۲)


    * دیوان الشعر العربی،

   1. الکتاب الأول ، (المکتبة العصریة، بیروت، ۱۹۶۴)
   2. الکتاب الثانی ، (المکتبة العصریة، بیروت، ۱۹۶۴)
   3. الکتاب الثالث ، (المکتبة العصریة، بیروت، ۱۹۶۸)


    * دیوان الشعر العربی (ثلاثة أجزاء)، طبعة جدیدة، دار المدی، دمشق، ۱۹۹۶)
    * مختارات من شعر السیاب، دار الآداب، بیروت، ۱۹۶۷)
    * مختارات من شعر شوقی (مع مقدمة)، (تحویل دار العلم للملایین بیروت، ۱۹۸۲)
    * مختارات من شعر الرصافی (مع مقدمة)، (تحویل دار العلم للملایین بیروت ، ۱۹۸۲)
    * مختارات من الکواکبی (مع مقدمة)، (تحویل دار العلم للملایین بیروت، ۱۹۸۲)
    * مختارات من محمد عبده (مع مقدمة)، العلم للملایین، بیروت، ۱۹۸۳)
    * مختارات من محمد رشید رضا (مع مقدمة) ، (تحویل دار العلم للملایین، بیروت، ۱۹۸۳)
    * مختارات من شعر الزهاوی (مع مقدمة)، #تحویل دار العلم للملایین، بیروت، ۱۹۸۳)
    * مختارات من الإمام محمد بن عبد الوهاب ، (دار العلم للملایین، بیروت، ۱۹۸۳)

(الکتب الستة الأخیرة وضعت بالتعاون مع خالدة سعید).
ترجمه‌ها

حکایة فاسکو، وزارة الإعلام، الکویت، ۱۹۷۲. السید بوبل، وزارة الأعلام، الکویت، ۱۹۷۲. مهاجر بریسبان، وزارة الإعلام، الکویت، ۱۹۷۳. البنفسج، وزارة الإعلام، الکویت، ۱۹۷۳. السفر، وزارة الإعلام، الکویت، ۱۹۷۵. سهرة الأمثال، وزارة الإعلام، الکویت، ۱۹۷۵. مسرح جورج شحادة، طبعة جدیدة، بالعربیة والفرنسیة، دار النهار، بیروت. الأعمال الشعریة الکاملة لسان جون بیرس، - منارات، وزارة الثقافة والإرشاد القومی، دمشق، ۱۹۷۶. طبعة جدیدة، دار المدی، دمشق.

- منفی، وقصائد أخری، وزارة الثقافة والإرشاد القومی، دمشق، ۱۹۷۸.

مسرح راسین فیدر ومأساة طیبة أو الشقیقان العدوان، وزارة الإعلام، الکویت، ۱۹۷۹.

الأعمال الشعریة الکاملة لإیف بونفوا، وزارة الثقافة، دمشق، ۱۹۸۶. کتاب التحولات، أوفید، المجمع الثقافی، أبوظبی، ۲۰۰۲. الأرض الملتهبة، دومینیک دوفیلبان، دار النهار، ۲۰۰۴.


 








نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

فراخوان 

 

از نویسندگان ، شاعران ، نقد نویسان ، پژوهش گران و آفرینندگان ادبی وهنری (همه ی ژانرها)و مترجمان دعوت به همکاری می کنیم.

انجمن هنری کوخ 

هنرکده خورشید

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

Call


By Writers, poets, writers critique, researchers and creators of literary art (all genres) and translators, we invite cooperation.

  Kookh Art Forum
khorshid studio



کلمات کلیدی :فراخوان




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

واژه گان مو ضوعی هنر مفهومی

 

هنر مفهومی (Conceptual art): نحوه ای از ارائه اثر با اندیشه پیچیده فردی بصورتی انتزاعی و غیر قاعده مند ، بدون در نظر گرفتن زیبایی‌شناسی کلاسیک (Classic Aesthetics) و مدرن بصورت متنوع و بدون محدودیت است .

هنر مفهومی به طور عام به مجموعه  آثاری اشاره دارد که در آنها انتقال ایده یا مفهوم به مخاطب، نیازمند خلق و نمایش شی سنتی هنری نیست. به بیان دیگر هنر مفهومی، ارائهٔ انتزاعی مفهوم ذهنی هنرمند است.

شیوه های هنر مفهومی:

 چیدمان (Installation): بداهه‌گرایی با توجه به شرایط حاکم بر محیط

مینی‌مالیسم (Minimalism): خلاصه‌گرایی در فرم با تاکید بر محتوا

هنر اجرایی (Performance Art): اجرای مراسم برای بیان محتوا

هنر روایتی (Narrative Art): روایت‌گری در محیط با نشان دادن تاثیر یک اتفاق

هنر فضای باز (Land Art): بیان یک مفهوم از طریق خلق اثر در فضای باز و طبیعت

هنر و زبان (Art And Language): ارائهٔ یک مفهوم با کلمات

هنر ویدیو (Video Art): ارائهٔ یک مفهوم با تصاویر متحرک و صدا

هنر بدن (Body Art): به‌کارگیری اندام انسان در ارائهٔ مفهوم

هنر اتفاقی (Happening Art): ایجاد مفهوم به‌وسیلهٔ یک اتفاق در محیط و نتایج آن

هنر فرآیندی (Process Art): استفاده از هر مادهٔ ناپایدار در هنر مفهومی با استفاده از فن عکاسی

 





کلمات کلیدی :فزهنگ




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

نگاه

                   احمد قد رتی پو ر Ahmad Ghodratipour

بربلندا ایستاد ه ای

نگاه تودریاست.

دل من

مرغی عاشق

صیاد لحظه های توفانی عاطفه.

 

بی آوازی

           غمگین

بی آفتابی

           که تویی

درزمهریرثانیه ها گام می زنم

درکوچه های بی ترحم تردید

                                غروب می کنم

گم درهزارخاطره

                    افسوس....

نگاه می کنم

تونیستی وکسی نیست....

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (احمد قدرتی پور)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

وداع

 

                                               احمد قد رتی پو رAhmad Ghodratipour

صدایت خسته بود ونگاهت

                               بیگا نه

                                        خصم.

گم بود

گم بود کبوتردلم

به سرابی که درنگاه توبود.

 

توباورم بودی

درسرابی به وسعت دنیا

چشمه ای

زلالی

آینه ای بودی

تاغبارازبوسه ی وداعی

                            عشقی مسافر

                                          بشویم.

 

بی بازآمدنی

              شاید

کبوتردلم

درکوچی چنین حزین

با برگ های راه

بی تناسخی سبز

به بهاری حتی

                خواهد مرد....

      




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (احمد قدرتی پور)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

 این نیزبگذرد

                                   احمد قدرتی پور Ahmad Ghodratipour

__________________

دلم آتشکده ی غریبی ست

                             خاموش.

برایم آتشی بیفروز

تا سیاوشانه

             ازآن

                  بگذ رم

تا به ایما نی سبز

برخاکسترم جوانه زنم.

 

چشم طوطی نیست

خون من ست.

من نیز:

         "این نیزبگذرد".

 

نمی گذرد

مانده ست

بی حیا ست

به سا لی

که هرروزش

              هزارسا ل خداست.

 

تازیانه فرود می آید

فریادم

تا فردای خدا

دردل خاموشم

               تکرارمی شود....

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (احمد قدرتی پور)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

سرود سربی

 

                          به یاد استادم احمد شاملوAhmad Shamlou

-----------------------احمد قدرتی پورAhmad Ghodratipour

ماه تا ما

         سرودی می خواند

با دهان سربی اش

هم آوا با ما

که ایستا ده بودیم

که بسته بودیم.

 

دراین غریوه

هشت ساله بودیم

هشتاد ساله

تکیه برتیرکی

که داغ عفونتی داشت.

 

واما ماه تا ما

               می گریست

تا ما به تماشای خویش

                      ایستاده بودیم....

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (احمد قدرتی پور)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

زندگی 2

                           احمد قد رتی پورAhmad Ghodratipour                                  

                                                              

    انبوه پرندگان خاک

                        درپرواز                       

تنها نشسته ی اند وهم

                         بی آواز

 

زند گی

        شهابی ست

                     می گذ رد.....




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (احمد قدرتی پور)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

محمود دولت‌آبادی

محمود دولت‌آبادی، ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در دولت‌آباد شهرستان سبزوار به دنیا آمد.

دولت‌آبادی مشاغل مختلفی را تجربه کرد. کار روی زمین، چوپانی، پادویی کفاشی، صاف کردن میخهای کج (این کار هنوزهم دردولت آباد و روستاهای دیگر سبزوارتوسط نوجوانان وجوانان انجام می‌شود )و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوه کشی، دوچرخه سازی، سلمانی و.... بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در آثارش نمود یافت.

دولت‌آبادی ابتدا راهی مشهد و آنگاه تهران شد و در این دوران باز هم مشاغل دیگری نظیر حروفچین چاپخانه، سلمانی کشتارگاه، رکلاماتور برنامه‌های تأتر، سوفلور کنترلچی سینما، ویزیتور روزنامه کیهان و... را بر عهده گرفت.


بازیگر

در همین دوران دهه ۱۳۴۰ بود که دولت‌آبادی به صورت جدی با تئاتر آشنا شد و ۶ ماه نظری و ۶ ماه هم عملی درس تئاتر خواند. در این دوره شاگرد اول شد و پس از آن «شبهای سفید» اثر داستایوسکی را بازی کرد و بعد «قرعه برای مرگ» اثر واهه کاچا٬ بازی در نمایش «اینس مندو»٬ «تانیا»٬ «نگاهی از پل» اثر آرتور میلر و بعد از آن کار در اداره برنامه‌های تأتر بود. سپس به گروه هنر ملی پیوست دوره پرباری برای او آغاز شد.

بازی در نمایش «شهر طلایی» نوشته عباس جوانمرد٬ «قصه طلسم و حریر و ماهیگیر» نوشته علی حاتمی٬ «ضیافت و عروسکها» نوشته بهرام بیضایی، سه نمایشنامه پیوسته «مرگ در پاییز» نوشته اکبر رادی و «تامارزوها» نوشتهٔ نویسنده کرد نصرت نویدی و پس از آن بازی در نمایش «راشومون» که کارگردانی آن را بعدها خود به عهده گرفت. بعدها مشارکت در انجمن تأتر، بازی در نمایشنامه «حادثه درویشی» نوشته آرتور میلر با کارگردانی ناصر رحمانی نژاد٬ «چهره‌های سیمون ماشار» اثر برشت با کارگردانی مشترک محسن یلفانی و سعید سلطان پور.

در سال ۱۳۵۳ مهین اسکویی، کارگردان تأتر از او دعوت کرد که در نمایشنامه «در اعماق» اثر ماکسیم گورکی ایفای نقش کند.

از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۳ تأتر و داستان‌نویسی، دوشادوش هم، ذهن دولت‌آبادی را تسخیر کرده بود. او در فیلم گاو هم نقش کوتاهی ایفا کرده‌است.

نویسنده


او در همین سال تأتر را برای همیشه کنار گذاشت، اگر انتشار نمایشنامه ققنوس و یا فعالیت دولت آبادی را برای تشکیل سندیکای تأتر در یکی دو سال بعد از انقلاب مستثنا بدانیم.دولت‌آبادی، کار منظم داستان نویسی را با انتشار «ته شب» در سال ۱۳۴۱ آغاز می‌کند که در آثار او از همان نخستین اثر تا آخرین آنها سلوک خطوط تفکری کلی نگر و نشانه‌هایی مشخص وجود دارد، همچنین تسلط‌های رشک آمیز او در فضاسازی و دیالوگ نویسی از همان آغاز کار پیداست. مشخصه دیگر آثار او عشق به پدر یا خاطره پدری است، ارادت به صادق هدایت، همدلی او با هدایت به رغم تفاوت نگاهشان که به خوبی در رمان سلوک وجه روشنتری به خود می‌گیرد، از دیگر مشخصه‌های آثار دولت آبادی است. مشخصه دیگر آثار او ندای امیدواری در عین کلافگی است و نگاه تلخ او به زندگی که این امیدواری از تربیت و آموزش روستایی او ناشی می‌شود، که قناعت و صبوری ویژگی آن است و کاملاً با نگاه شهری صادق هدایت متفاوت است. مشخصه دیگری که در کارهای دولت‌آبادی بارز بود، این است که او به شرح بیرونی آدمها بیشتر رغبت نشان می‌دهد تا شرح درونی آنها، گاه به نظر می‌رسد که این آدمها درون ندارند، از بس که نویسنده به شرح بیرونی آنها پرداخته است، به قد و قامتشان به شکل و شمایلشان و خلق و خوی آنها بیش از آنکه نشان داده شود، به وصف در می‌آیند و از صافی ذهن و زبان راوی نویسنده عبور می‌کنند، تا ماجرا سرانجام پس از آن آغاز شود. تم اصلی داستان‌های او بر دو مدار در حرکت است: روستا و شهر.

آثار

پس از «ته‌شب»، دولت‌آبادی «ادبار» را به همراه داستان‌های «بند» ، «پای گلدسته امامزاده» ، «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، در مجموعه «لایه‌های بیابانی» در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد.

داستان بعدی او «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، است که از نظر ساختار با آثاری که تا به آن روز منتشر کرده بسیار متفاوت است. در این اثر، دخالت نویسنده بسیار ناچیز است، دیالوگ و عمل داستانی ماجرا را به پیش می‌برد که نقش تأثر در آن غیر قابل انکار است. اثر بعدی دولت‌آبادی «بیابانی» است که نقطه عصیان آثار دولت‌آبادی نیز به شمار می‌رود، داستان دیگری از ناکارآمدی ساخت و ساز نوین اجتماعی.

پس از آن، دولت‌آبادی اولین رمانش را تحت عنوان «سفر» به چاپ رساند. این رمان از طرح داستان محکمی برخوردار نبود. «سفر» داستان یک گره، یک بن‌بست است، داستان با یک بحران آغاز می‌شود؛ از بی‌کار شدن مختار و طلیعه دنیای جدید و ورود ماشین که این گرفتاری‌ها را آغاز کرده‌است. پس از آن دولت‌آبادی رمان «اوسنه بابا سبحان» را منتشر کرد که از ساخت خوبی برخوردار است. رمان با بابا سبحان آغاز می‌شود و بعد عروسش شوکت و آن‌گاه پسرها صالح و مصیب و دیگر شخصیت‌ها، در شبکه‌ای منطقی از روابط اجتماعی روستا و تعاملی معقول و ناگزیر، یکی‌یکی پا به صحنه داستان می‌گذارند.

رمان بعدی دولت‌آبادی «باشبیرو» است که این اثر با آثار قبلی دولت‌آبادی تفاوت فاحشی دارد.

دولت‌آبادی داستان‌هایی دارد که پرده داستان به روی یک زن باز می‌شود. «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» (و نیز «باشبیرو») از آن جمله‌است. پس از آن «گاواره‌بان» را می‌نویسد که رمانی کوتاه‌تر از «باشبیرو» و نه به خوبی «اوسنه بابا سبحان» است، «گاواره‌بان» نیز چون همیشه با یک بحران آغاز می‌شود.

داستان بعدی دولت‌آبادی، «مرد» است که در سال ۵۱ نوشته می‌شود ولی در سال ۵۳ به دست مخاطبان می‌رسد. داستان کوتاه نسبتاً بلندی راجع به مرد شدن یک پسر نوجوان، این نوشته مثل بقیه آثار دولت‌آبادی داستان فقر است اما داستان نکبت نیست و این درست در جهت عکس نوشته‌های نویسنده‌ای مثل چوبک است که در آن‌ها می‌توان بوی چرک و کثافت را فهمید، ولی تفاوت دولت‌آبادی با چوبک در این است که وقتی دولت‌آبادی از مردم عادی یا فرودست جامعه صحبت می‌کند نگاه او نگاهی آرمانی و حتی حماسی است. اثر بعدی او «عقیل عقیل» است. این اثر دیگر با بحران شروع نمی‌شود بلکه داستان با فاجعه آغاز می‌شود؛ زلزله! در مرکز فاجعه عقیل قرار دارد که همه کس‌اش مرده‌اند جز دخترش شهربانو، که با او به صحرا رفته بوده‌است و جز پسرش تیمور که در گناباد به سربازی رفته‌است. در «عقیل عقیل» این پدر است که پسر را گم کرده‌است اما در واقع تیمور تنها پسر عقیل نیست که همه کس و کار اوست؛ پس باز هم عقیل پدر گم کرده‌ای بیش نیست.

پس از آن «از خم چنبر» را منتشر می‌کند که بسیاری معتقدند موضوع یا ماجرا در این داستان اهمیت ندارد. اثر دیگری که از دولت‌آبادی منتشر می‌شود «دیدار بلوچ» سفرنامه کوتاهی است که شرح سفری است که دولت‌آبادی به زاهدان و آن حدود داشته‌است. سفرنامه از مشاهدات وی از زاهدان آغاز شده و بعد همراه راوی به میرجاوه و زابل هم سری می‌زنیم. در این اثر برخی افکار و روحیاتی که دولت‌آبادی در جابه‌جای آثارش به عنوان تفکری محوری در داستان‌هایش بروز داده‌است، در این اثر نمودی آشکار و مستقیم پیدا می‌کند. اثر بعدی او «جای خالی سلوچ» است. این داستان با غیبت سلوچ با جای خالی او آغاز می‌شود، پدر نقطه اتکا و اطمینان خانواده ناگهان نیست شده یا از بین رفته‌است.

کلیدر
نوشتار اصلی: کلیدر

اثر بعدی دولت‌آبادی کلیدر است، رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، که خود دولت‌آبادی بارها گفته‌است «دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر از جهت کمی و کیفی، کاملترین کاری است که من تصور می‌کرده‌ام که بتوانم و شاید بشود گفت. در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.»

کلیدر، یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کرده‌است و حجیمترین رمان فارسی به شمار می‌رود؛ البته گمان نمی‌رود که دوباره چنین حادثهای تکرار شود، با زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شده‌اند.

دولت‌آبادی، در ادامه جلد دوم مردم سالخورده را می‌نویسد که زندگی همه آدمهایی است که چون راوی دردمند این اثر زخمها را از این زمانه بیرحم بر جان خود احساس می‌کند؛ فقر، فقر، فقر.

اثر بعدی او سلوک است که جنجالهای بسیاری را به پا کرد.

جوایز



دولت‌آبادی، در سال ۱۳۸۲، در نخستین دوره‌ء جایزه ادبی یلدا (به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان)، جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی را دریافت کرد.

فعالیت سیاسی

وی در صحنه سیاسی کشور هم فعال است و دارای گرایشات اصلاح طلبانه است. دولت آبادی از جمله افراد شرکت کننده در کنفرانس برلین بوده.وی در جریان انتخابات سال ۱۳۸۸ به حمایت از میرحسین موسوی پرداخت.

کتاب‌شناسی

مجموعه داستان

    * لایه‌های بیابانی - (۱۳۴۷)
    * کارنامه سپنج (مجموعه داستان و نمایشنامه)

رمان

    * سفر - (۱۳۵۱)
    * آوسنه بابا سبحان (داستان بلند)
    * گاواره‌بان - (۱۳۵۰)
    * جای خالی سلوچ
    * عقیل، عقیل - (۱۳۵۳)
    * از خم چنبر - (۱۳۵۶)
    * کلیدر
    * زوالِ کلنل
    * روزگار سپری شده مردم سالخورده
    * اتوبوس
    * سلوک
    * آن مادیان سرخ یال
    * طریق بسمل شدن

نمایشنامه

    * تنگنا
    * باشبیرو - (۱۳۵۲)
    * ققنوس


مجموعه مقاله

    * ناگریزی و گزینش هنرمند
    * موقعیت کلی هنر و ادبیات کنونی


سفرنامه

    * دیدار بلوچ

گفت و گو [ویرایش]

    * ما نیز مردمی هستیم

سایر آثار

    * هجرت سلیمان
    * مرد
    * آهوی بخت من گزل (داستان)
    * روز و شب یوسف
    * آن مادیان سرخ‌یال
    * ته شب (داستان)
    * رد، گفت و گزار سپنج
    * نون نوشتن







کلمات کلیدی :داستان و کلمات کلیدی :داستان نویسی و کلمات کلیدی :آمدگان(داستان نویسی- داخلی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

یهودا،سرد تر از مرگ

احمد قدرتی پورAhmad Ghodratipour


نبرد تلخی ست
ناجوانمردانه و عفونت بار
بازخمی ابدی که تورااز عفونتی ابدی
سرشارمی کند.

هماورد تو سرشارست
سرشار
از عفونت و بیداد
طاعون
وبا
سفلیس
کزاز
ایدز
نیشخندو مرگ.

به گروگانت می گیرد
اندیشه ات را
وجدانت را
زبان
گوش ها
چشم ها
لبخند
امید
رویا
وفردایت را
 
هماوردتو عجوزه ای ست
پتیاره ای
باتلاقی
تاعصاره اش رابنوشی
مست شوی
زیبایش ببینی.

بهاررا
بلوکه می کند
تاریخ را
وخدارا
اندوه را به سخره می گیرد
وعشق را به هرزه خانه می برد
الهه ی عشق را فاحشه می بیند.

خرگوشی ست که گوش هایش را
سال هاست بریده اند.

هماورد تو
بوزینه ای ست که پاپیون می زند
هماورد تو
با بخور پهن حال می کند.

هماغوش کرم هاست
به جای مهره ی مار اصل
خرمهره می فروشد
مردم و میهن را برگشت میزند
حافظ را لو می دهد
پاهای مولوی رامی شکند
شاهنامه رابه آتش می کشد
چماق را برسر قناری می کوبد.
..................
مردابی ست.

خوکی که با تپاله ی خود
افطار می کند
وباخودش
همخوابه می شود.

نبرد تلخی ست
نبرد سردی ست
سرد تراز مرگ.






کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (احمد قدرتی پور)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

 

بی ستارگانی بر آسمان


احمد قدرتی پورAhmad Ghodratipour

 

 

گفت:

«- تو کیستی؟»

گفتم:

«آدمی ای.

عاشق بودم

بی رخصتی

که عشق ممنوع است.»

گفت:

«- چه تهی ست دست های بی بهار!!»

گفتم:

« آدمی با ریشه ای یگانه بر زمین ایستاده بود

با شاخه هائی

انباشته از میوه های کهکشانی.»

 

« فرشتگان را به ضیافت دست هایمان خواندیم

سجده آوردند

و ما

اندوه مان بر دوش

بادبانی از آه و سینه

از گرداب ها گذر کردیم.

تاریکی

بی نهایت راهی

که کور سوی اخترانش

شراره های خنده ی اهریمنان بود.»

 

« در بیابانی بی آشوب

بر مزار شقایقی گریستیم

بر سقوط پرستوئی

که صبح را زودتر می خواست

بر آناهیتای مغموم

که بر عجوزه ای

در آینه ی مرداب ها می گریست

بر نیزاری بی آواز

بر زندگی که خاکستر بود.))

 

« برگی نمانده بود

ساتر شرم گاه آدمیان.

باران خاک

دلیل عذاب مان بود

که خاک را به باد داده بودیم.))

 

« عروسان مان

بر زنگار آینه می گریستند.

زندگی

آینه ی دق

که آب را سراب

و آسمان را

باژگونه در صحاری خواب ...

شاید که مرگ

نوش داروی رنج عروسان بی شوی...»

 

گفت:

« اگر می شکست

تا فرجامی دیگر ...»

 

گفتم:

« نشیمنگاه  زنان، در آینه

باطل السحر تقدیر مردان مان بود

در بزم و رزم! »

 

گفت:

« با نفرینی که تب بر صخره های تان می نشاند نیز، حتی

                                                             آیین تان نسوخت؟!»

 

گفتم :

« افسوس ... نه

               آیین مان نسوخت.

آتش بر منخرین گاوان مان

در نفرین شبی

بی ستاره و بی ماه ....»

 

« زمین درالتهابی شوم

ترک می خورد

توفان

عبوس

کافور می پراکند

زمین

درسنگ باران زائران ، گز کرده بود.

نگاه ها

خنده ها

شادی بی پروای کودکان

به جادوئی غریب

سنگ شده بودند.

بیشه ها

گورستان سوارانی

که دربوسه ی آتشین زمین و آسمان

سوخته بودند

و مرگ

نیشخندی برسنگواره ی زندگی)) .

 

«از قلب زمین

درخت آتش می روئید.»

 

گفت :

هیچ سنگی نمی گریست؟

هیچ خورشیدی

سایبان شوربختی زمین نبود؟!»

 

گفتم:

« تنها سایه های مرموز

در انجماد روز وشب

آدمی را

درسفر به دیارمیعاد

بدرقه می کردند.))

 

((انبوه جادوگران خردمند

فالگیران دوره گرد

کفن های سرگردان

کتیبه های آسمانی

رویای آب و آینه

گوساله ای که نیشخند می زد

و یهودا

که تو را بر صلیب می کشید

بر دست های مردمی که در سینا

به تسلیم ایستاده بودند.»

 

گفت:

« دریغ ...

دریغ ازانسان

که یهودای خویش است!!»

 

گفتم:

« کوچه های غربت مان

                           بی نام

تنها

با نشانی بر سینه

به نام نامی مردگان مان

بی آب تربتی برحلق

که ذبح آدمی

در جنگ و آشتی

                      همه

                           به نام تو بود.

دیدی که روسپیان

چهره از شرم

در دستمال های عفن فرو می بردند؟!

وشیهه ی یابویی

که رازبودن را فریادمی کشید؟!»

 

« مردانی مست

فاتحان زمین بودند

گرگی درشب

می زائید

مردی برمرز قاره ها

ایستاده بود

تازیانه در دست

و دریا

که ازمیان دندان های سپیدش

اجساد رزم آوران را

به روی صخره های خاموش

                                  تف می کرد...

وعبورهزارپائی

در نخاع شاعری که

خواب می دید... »

 

«اندوهگین شدیم از این همه مرگ

از پنجره ها که چشم نداشتند

از کوزه های شکسته

از کویر

که درحسادت دریا

می سوخت

............ »

 

*                                 *                               *                          *        

شاعر

عاطفه ای لجوج

مرگ را تجربه می کرد...

 

....موریانه های هزارچشم

صندوق های رازهای مقدس را

می گشودند

و مردگان

درمیعادی بزرگ

با شیون خوفناک زمین

بیدار می شدند.

 

جارچیان

برخورشید می کوفتند

زندگی می دمید درسرنای آسمانی

«یوم ینفخ فی الصور .»

 

سوسمارها از گورها می گریختند

و موش ها

 لقمه ی آخرین

از دهان مردارها

می ربودند.

 

در انبوه بخارهای مسموم

همسرایان

می آمدند

با نی لبک استخوان هاشان

با تنبور کله ها

و تارهای سینه.

 

زمین

گاهواره ای خسته از گردشی همیشه

تابوتی

بردوش زمان

              بی نشان

                        تنها

در اقیانوس همزادانی که در جاده ای ابریشمین

                                                        به ابدیت می رفت

با تن پوشی از گیاهان مرده

ریگ ها و صخره ها

دریاهای لجن

مرداب ها

           و مرگ

بی آفتاب و ماه

بی ستارگانی

             هی شده تا دروازه های دوزخ.

بی آفتاب و ماه

بی ستارگانی برآسمان

که بخت ازخاک

                    رفته بود.

 

فریاد زد

بغضی شکست

اشکی چکید

ومن به خاک افتادم

                       تا ویرانی جهان.

 

او نبود

رفته بود.....




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر مدرن و کلمات کلیدی :شعر مدرن (داخلی) و کلمات کلیدی :شعر (احمد قدرتی پور)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

دو بیتی های احمد قدرتی پور  Ahmad Ghodratipour


کبوتر های دل پرواز کردند
همه نام تو را آواز کردند

بیا ای مرغ غمگین هم نواشو
که قفل سینه ام را بازکردند
-------------------------------1

من و تو آتش وققنوس و همزاد
من و تو قاصدک ها مانده در باد

تویی آن شعراندوه شبانه
منم بغضی فرو خورده زبیداد
--------------------------------2

شقایق بودی و بر گرده ی باد
عروس سرخ پوش رفته از یاد

غریبانه به کوچ لحظه رفتی
دلت خون وتن ات دردام بیداد
--------------------------------3


تو آواز قناری های خویشی
تو لالایی به جان های پریشی

شکسته روح من،ای همدم راز!
طلبکاره زتو،اشکی،سریشی
--------------------------------4

عزیزی داده ام همواره ازدست
به دل داغی ازاین تقدیر بنشست

دگرکو دل که سوزم از فراغت؟
به جزخاکستری ازمن دلی هست؟
--------------------------------5

دو چشمونم همه گریون وخونه
لبم راشکوه ای، نی با زمونه

دلم از غصه تنگه، زخم و ریشه
چو مرغی درخیال آسمو نه.
-------------------------------6




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر کلاسیک و کلمات کلیدی :شعرکلاسیک(ذاخلی)




نویسنده : Ahmad Ghodratipour ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

 

احمد قدرتی پور  Ahmad Ghodratipour



  1.     در آینه هاکه رخ به هم پیوستیم

              دراوج ترانه هاکه دل بشکستیم

              مرغیم و سحربه کوچ پائیزه ی خویش  
              برموج خیال قصه ها بنشستیم
       --------------------------------------------

        2.   در جام دلم آتش هجرست هنوز      
              این سینه بسا کوره ی شعرست هنوز
            
              آغوش تو در خیل خیالم دانی ؟
              آبستن صد واژه ی مهرست هنوز
       -------------------------------------------
      

           3.   فریاد غمی که درگلو خشکیده ست
                  اشکی که به گونه ی زمین غلتیده ست

                  ابری که به خیمه های شب می بارد
                  آهی ست که در سینه ی من تفتیده ست
          ---------------------------------------------------------------
           
          4.   امروز دلم گرفته از ناله ی کیست؟
                  این ناله ی نای خسته از خانه ی کیست؟

                  من نیز بریده ای ز نیزار شبم
                  اندوه که می دمد به جانم از چیست؟
          --------------------------------------------------------------
          
           5.  باموی سپید و روی بشکسته ی من
                   این قلب غمین، مسافر خسته ی من

                   درکوچه ی عشق، پرسه هایی زده است
                   با پای نیاز و آه پیوسته ی من.
           -------------------------------------------------------------

           6.   دانم که تو را زمان، چه سان می گذرد
                    در حنجره ات ، ناله ، نهان می گذرد
                   
                   ما قافله ی خسته ی عشقیم به راه
                    توفان بلا ، چه سخت جان می گذرد؟!!
             -----------------------------------------------------------
                  

 



کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :شعر کلاسیک و کلمات کلیدی :شعرکلاسیک(ذاخلی)